سلاااااااااااااااااااام!!! خیخیدثخژبدبخقدبمبدثمبدبمبت بالاخرههههههههههههه!!! دلم یه ذره شده بوووووووود!!! کاش میتونستم کله امو از تو گوشی ات بیارم بیرون محکم بغلت کنم بعدم یدونه از اون ماچ های محکم و پر سر و صدا و پر از تف بکنمت (چندشم خودتی) وای نمیدونی این چند وقته به چه حدی از جنون رسیدم! داشتم دبوونه میشدم که کسی نیست باهاش حرف بزنم! راستی سخته هی برم بیرون همینجا جواب همه پیاماتو میدم❤️ https://eitaa.com/Nummer_ett/10005 ایده ات خیلی قشنگه و بی صبرانه منتظرم اجراش کنی! (هرچند احتمالا تا بعد کنکورم نمیتونم توش شرکت کنم چون فعلا کتاب ممنوعم... (مث معتادا...💀)) https://eitaa.com/Nummer_ett/10011 بفرست برای ما😭 https://eitaa.com/Nummer_ett/10013 شوخی میکنی؟ من!!! دقیقا همه اون شاید هایی که تو متنت نوشته بودی (بجز اون بداش) راجب من صدق میکنه! من عاشق نوشته هات شدم و با اینکه به شدت از اضافه کردن هر کانالی به لیستم خودداری میکردم کانالتو به لیستم اضافه کردم و همه پیاماشو از اول خوندم! (مدرکشم تو کانال هست😂) من از خودت، از قلمت، و از دیدگاه و طرز فکرت خوشم اومد و تو خیلی از نوشته هات خودمو پیدا کردم. خیلی از نوشته منو نجات دادن! https://eitaa.com/Nummer_ett/10048 من قد یه دنیا حرف دارم! منتها ۹۰ صفحه تاریخ معاصر دارم که بخونم و فردا هم امتحان دارم و هنوزم هیچی نخوندم😂💀 (فقط ۲۰ صفحه خوندم🤡) https://eitaa.com/Nummer_ett/10054 و این دیوار با خوندن هر کلمه تا حد مرگ ذوق میکنه! حرف به حرف پیاماتونو مثل عصاره حیاتی دارم مینوشم! نمیدونید این چند وقته بدون شماها چی بهم گذشت داشتم دیوونه میشدم!!! اینکه بالاخره ارتباطم باهاتون دوباره وصل شده باعث میشه از ذوق تا نزدیک تشنج برم!!! (بگو یه درصد برام مهم باشه که دارم طومار مینویسم...) (اصلا حدس بزن من کی ام! هرچند که ضایع است...) (ولش کن بابا پایین پیام اسممو میزنم😂) (ولی تا اون موقع میتونی حدس بزنی من کی ام😉) https://eitaa.com/Nummer_ett/10062 نه بابا خیلی طبیعی شده😂 من هم از لحاظ روانی هم از لحاظ فیزیکی دوباره رفتم تو دوره بلوغ نوجوانی... این عجیب تره به نظرم... تازه عاشقانه خیلی ژانر گوگولی و قشنگیه به شرطی که آبکی و لوسش نکنن (حتی آبکی هاشم واسه خنده خوبه-) https://eitaa.com/Nummer_ett/10064 وای من گوشه همه دفترام این نوشته هارو دارم! فلانکیفلانکی♡ https://eitaa.com/Nummer_ett/10066 چرا اتفاقا. خیلی با نظرت موافقم! #little_M (بالاخره تموم شد... اینم برای اولین بار در تاریخ پیام ناشناس دادنم. بعد هشتگ هم حرف زدم)!
~~~
تزکیمزتیوبگکبپگگگزکک مدیااااااا🤩🤩🤩😭😭✨✨✨
منم دلم تنگ شده بوددددهمش میخواستم پیام بدم حرف بزنم هی نمیشدددد😭
اشکال نداره واقعا امیدوارم بگیره و شرکت کنن
دلیلشو گفتم چرا نمیفرستم حالا بهش فکر میکنم ولی مرسی😭💖
وای انقدرررر ذوق زده شدم که نمیدونم چی بگمممم😭😭💗💗✨✨❤️🔥
منم امتحان داشتم ولی تعطیل شدددد
خیلی قابل حدس زدنه کی هستی از لحن پیامت و طولانی بودنش و پرانتزای زیادت و مهربونیتتتت
نمیدونم اینجوری نبودم الان خیلی ناگهانی کتاب عاشقانه میخونم و حتی به ذهنم زده بود عاشقانه بنویسم_ ولی خوبه حال میده😂😂😂
زیاد نمیخوندم که بخوام اینکارو کنم ولی احتمالا منم کمکم انجام بدم_😄
شوخی میکنی؟ من نصف بیشتر پیامام بعد هشتگ پ.ن دارن و حرف میزنم😂
طومار نویسی حالمو خیلی خوب کرد ممنونممم
https://eitaa.com/Nummer_ett/10062 اصلا اشکالی نداره. به نظرم به این چیزا فکر نکن چون میتونه تبدیل به وسواس بشه و خب.. دیگه نمیزاره از زندگیت لذت ببری... درضمن هرکسی دلایل مختلفی برای علاقه به چیزی داره شاید در ظاهر کلیشه به نظر بیاد ولی وقتی عمیق میشی چیزای متفاوتی پیدا میکنی خلاصه بگم ازش لذت ببر👍
~~~
ایول دمت گرم خیالم راحت شدددد😂😂❤
https://eitaa.com/Nummer_ett/10056 نه خواهرم تنها نیستی ! منم انقدری که این مدت مانهوا خوندم موقع تناسخ همه گیج میشن کدوم مانهوا بندازنم 🤣 خواننده همه فن حریف و الیسید با چگونه شوهرم رو کنارم قرار بدم ، با آشغال خانواده کنت ، پرنسس پیشگو و داستان نامادری 🤣 ولی الیسید و خواننده همه فن حریف به معنای واقعی کلمه بی نظیر بودن...به عنوان کسی که خیلی خیلی مانهوا در این ژانر خوندم و همه شون کپی هم بودن میگم ( وای این مدت در انزوا مانهوا خوندن و تعریف نکردنش برای کسی داشت خفه ام میکرد 🤣) #لورال
~~~
من تا به حال کلا یه مانهوا خوندم اون نصفه پس حرف ندارم_😂😂
نمیدونم چیبگم😃😃🫰🏻♥️
~~~
منظورت چیه هر چییی این مدت چیکارا کردی چیا خوندی چیا دیدی سوال ایده نوشته هر چیی
https://eitaa.com/Nummer_ett/10005 میگم اینو باید از کتاب عکس بگیریم یا تایپ کنیم متنو؟
~~~
فرقی نداره هر جور راحتید ولی الان نمیشه تو این ناشناس عکس فرستاد😃
نامه هم بنویسید آفرین
https://eitaa.com/Nummer_ett/10062 ویدار این اصلا اشکالی نداره. ما نوجوونیم، چرا نباید نوجوونی کنیم و از این دوران لذت ببریم؟ دورانی که تکرار نمیشه و قطعا جز بهترین دورانای زندگیمونه. درسته که سخته ولی دغدغه هامون خیلی کمه. این کار اشتباه نیست اقتضای این سنه. من خودم تا یکی دو سال پیش همش میگفتم که این چیزا کلیشهایه و درست نیست و از خودم انتظار رفتار بزرگونه رو داشتم ولی دیدم که نه چرا باید توی این سن خودمو انقدر محدود کنم و بزرگتر رفتار کنم و لذت نبرم؟ (البته باید آدم برای خودش یه حد و حدودی تعیین کنه و فراتر نره و خودشو به فنا نده یا خیلی ذهنشو درگیرش نکنه و این باعث شده که در درونم یه کرم کتاب شصت هفتاد ساله هم زندگی کنه😂 کلا من شخصیت زیاد دارم البته) اما در حد دوست داشتن یه کارکتر کتابی چه اشکالی داره؟ پ.ن ببین جوری رفتار کن که در آینده داشتی با یکی راجعبه خاطرات سم دوران نوجوانیت حرف بزنی یه چی داشته باشی که بگی.😂😂 #کرم_کتاب
~~~
خوشحالم یه مدت خودتو محدود کردی چون الان تو هر موضوعی کلی نظرات فیلسوفانه میدیییی
و الان که میبینم حرفت درسته.
انقدر حرفت درست بود جوابی ندارم😶😂
در پادشاهی ما انسانها را به دلیل نهربانی دستگیر میکنند، ظالمان از خوبان قدتمند میهراسند و او نیز هم خوب بود و هم قدرتمند. بانوی عمارت نور، هر روز در زندان کوچکش مینشست و با جادویش به سراسر زندان نور میرساند، دل کریح نگاهبانان را زیبا می کرد و سنگهای سیاه را سپید.
بانوی نور آنقدر آنجا ماند که موهایش همچو جادویش سپید شد، آنقدر که قدرتش به همروه زندگانیاش خموش شد، اما قبل از مرگش مطمئن صد که زندان دیگر مانند قبل نیست، زندان به لطف او حالا همچو بهشت بود.
پس از مرگ بانو دیوارهای زندان خون گریستند و نگاهبانان گویی مادر از دست دادهاند، همانقدر دلتنگ شدند. شاید حالا بانوی نوری وجود نداشت، اما تمام ساکنان زندان حالا نوری در خود حس میکردند.
ننوش ای هیولا!
ماه ما را نبلع، مگر نمیدانی هر شب چند نفر از شدت دلتنگی به سوی آن، آه میکشند؟
ننوش ای هیولا، مگر نمیدانی عشاق برای دلبری قیافه معشوقانشان را به ماه تشبیه میکنند؟ مگر نمیدانی هر کس ماه بر پوستش بوسه میزند و آن تکه را سیاه میکند، خوشبخت میشود؟
مگر نمیدانی ماه مانند امید، شبهای تاریک ما را روشن نگاه میدارد؟
التماست میکنم هیولا... ستارگان را یتیم نکن، التماست میکنم هیولا، ماه را ننوش، ماه را سرخ نکن، ماه را از ما نگیر،
ما بدون ماهمان در مرکز آسمان هیچیم، نکن هیولا، خورشید ما را تا آخرین ذره میسوزاند.
ننوش ماه را،
نبلع ماه را،
آن ماه ماست...
شوالیه به دوردستها اشاره کرد و گفت:《میبینی عشق من؟ آنجا خانه میگیریم، کشاورزی میکنیم و بچهدار میشویم.》دختر هم با چشمانی پر نور همچو خورشید به حرفهای او گوش میداد.
اما او شوالیه بود.
آنجا جنگ بود.
شوالیه به آن دوردستها رفت، اما نه با دختر، بلکه با سپاه.
شوالیه به آن دوردستها رفت، اما نه برای زندگی، بلکه برای جنگ.
شوالیه به آن دوردستها رفت، اما نه برای آینده، برای مرگ.
دختر هم هر شب به آن نقطه نگاه میکرد تا شوالیه برگردد، اما او هیچگاه برنگشت. دختر فکر میکرد او را رها کرده است و تنها برای ساختن رویاهایشان رفته، دختر فکر میکرد شوالیه تنها برای ساخت خانه رفت.
دختر نمیدانست شوالیه برای ساختن قبر خود رفته.