https://eitaa.com/Nummer_ett/10281 فدوی شما امیدوارم خوشتون بیاد
~~~
باید اول پیداش کنممم، نیستتت😭😭
https://eitaa.com/Nummer_ett/10282 پی دی اف؟ نه پی دی افش تلگرامم پیدا نمیشه حتی ولی تو طاقچه هستش
~~~
شماره "۱"
استلا هم تنها سری به نشانه تایید تکان داد و سپس غذای بیشتری خورد. شب شام از راه رسید و آقای اندرسن آ
وقتی استلا به خانه رسید، در کمال تعجب پدرش را دید که پشت میز غذاخوری نشسته است. او با دیدن استلا از جایش بلند شد و گفت:《سلام عزیزم.》دستپاچه به نظر میرسید.
استلا سویشرت خود را در آورد و گفت:《فکر نمیکردم امشب بیای.》پدرش صندلی را عقب کشید و گفت:《میخواستم حرف بزنیم.》استلا پشت میز، در انتظار حرفهای پدرش نشست. پدرش هم جلوی او نشست و گفت:《خب... میدونم این روزا چقدر بهت سخت میگذره استلا ولی... آه... من دارم سعیمو میکنم. من... من همهی اینکارها رو به خاطر خودت انجام میدم. اینکه بهم زنگ نمیزنی یا نمیگی کجا میری یا حتی ازم پول نمیخوای، کمکی نمیکنه بهم استلا. فقط یادآور این میشه که چقدر پدر بدی هستم. استلا من دارم تمام تلاشمو میکنم... ولی... هر چی بیشتر میگذره سختتر میشه. استلا من... من از پسش بر نمیام، من نمیتونم شرکتو نجات بدم. نمیتونم تو و لیندا رو از دست بدم... من...نمیخوام... 》استلا به میان حرف او پرید و گفت:《اگه اینا رو نخوام چی؟ بابا من نه مامان میخوام نه خونه نه پول نه شرکت. چرا متوجه نمیشی؟ تنها چیزی که من بهش نیاز دارم بابامه که شبا تنها نخوابم، که تنها بیرون نرم.》سپس از جایش بلند شد و پدرش را در حالی که با دست صورتش را پوشانده بود رها کرد، اما روی پله اول ایستاد، برگشت و پرسید:《به خاطر پول میخوای با لیندا ازدواج کنی یا به خاطر اینکه عاشقشی؟》پدر استلا با چشمان سرخ پاسخ داد:《تو به خاطر قلب با هلگا دوستی یا به خاطر خودش؟ اولش به خاطر پول بود... ولی الان عاشقشم. اینو مطمئنم استلا.》استلا هیچ واکنشی نشان نداد و به اتاقش رفت.
شماره "۱"
وقتی استلا به خانه رسید، در کمال تعجب پدرش را دید که پشت میز غذاخوری نشسته است. او با دیدن استلا از
هلگا صبح را با فریاد مکس شروع کرد، نامش استقلال بود ولی مکس از وقتهایی که در پرورشگاه زندگی میکرد هم بیشتر به اینجا میآمد!
هلگا با موهای آشفته و چشمانی پر از آب، عصبانی به طبقه پایین رفت و یکی از وحشیبازیهای پسرانه که در پرورشگاه کاملا عادی به حساب میآمند را دید. هلگا با بی حوصلگی گفت:《مکس، میدونی الان ساعت چنده؟ میشه قبل از اینکه دستتو بشکونم، از گاز گرفتن اون بچه دست برداری؟》
مکس با نیش باز گیتارش را روی مبل گذاشت و آخرین زهرش را به عنوان یک پس گردنی به پسرک ریخت، سپس گفت:《دیروز یه دختر جدید به گروه موسیقی اضافه شد.》بعد جلو آمد و روبهروی هلگا ایستاد:《میگفت عموش میخواد از تنهایی در بیاد، دنبال بچه میگشتن هلگا. دنبال یه دختر نوجوون. عموش پیره، خودش قبلا یه دختر داشت ولی مرد و الان دنبال یه دختر نوجوون براش میگردن.》هلگا با بغض سرش را پایین انداخت و گفت:《نه مکس، نه. من آمادگی اینو ندارم که دوباره یه خونواده بیاد سراغم و لحظه آخری منو نخواد. مکس من الان اصلا حوصله امیدوار شدن رو ندارم، این پنجمین کسیه که برام پیدا شده و من مطمئنم همونجور که قبلیا به نتیجهای نرسیدن، این یکی هم نمیرسه. بی خیال من شو مکس. ممنون.》پس از آنکه حرفش را زد به اتاقش برگشت تا کمی دیگر بخوابد، شاید هم گریه کند.
به هر حال هیچکدام را انجام نداد و در عوض به جک پیامی داد:《امشب تولد دعوتم. نمیخواستم برم ولی بهش نیاز دارم، باهام میای؟》طولی نکشید که جک جواب داد:《آره حتما، میبینمت.》
اگر هلگا میدانست پس از آن قرار است چه اتفاقی بیافتد هیچگاه اینکار را انجام نمیداد.
دروغ، حسادت و راز. سه چیز که حتی قدرتمندترین پیوندها را نیز نابود میکنند.
https://eitaa.com/meshcalis/22608 ویدار #little_M
~~
😂 یکم زیادی جدیده پی دی افش پیدا نمیشه😔