eitaa logo
شماره "۱"
210 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
113 ویدیو
8 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098
مشاهده در ایتا
دانلود
من عاشق دیدن ریاکشن‌هاتون تو ناشناسم خیلی خوبید خدایی
جهت مرض ریختن یه نصفه پارت می‌ذارم تا، تا وقتی بقیه‌شو می‌نویسم خماری بکشید😂
شماره "۱"
استلا فریاد زد:《باستارد انقدر شلوغ نکن، برگه‌های منو نخور باستارد. اه پسر بد، ببین چیکار کردی.》سپس ب
استلا به خانه که رسید آنقدر حواسش پرت بود که در زد، کاری احمقانه چون هیچکس خانه نبود. اما در کمال حیرت درب باز شد و پیکر زنی در چهارچوب در پدیدار گشت. استلا با تعجب سعی می‌کرد کلماتی برای گفتن پیدا کند چون زنی که رو به رویش ایستاده لیندا بود، پدرش از پشت لیندا ظاهر شد و با دستپاچگی گفت:《استلا من... بهت توضیح میدم.》لیندا هم سعی در توضیح دادن داشت. اما استلا آنقدر آنجا نماند که توضیحات آن‌ها را بشنود، سد چشمانش شکست و اشک‌هایش جاری شد. استلا دوید. آنقدر دوید و از کوچه‌ پس‌کوچه‌ها رد شد که نمی‌دانست کجاست، آنقدر دوید که دیگر هیچ هوایی از نایش نگذشت، آنقدر دوید که پاهایش برای یک لحظه استراحت فریاد زدند. اما به هیچکس و هیچ‌چیز گوش نکرد، نه برای باستارد که پشت سرش می‌‌دوید ایستاد و نه برای پاسخ دادن به زنگ‌های تلفنش. او وقتی ایستاد که زمین دلش برایش سوخت و پایش به سنگی گیر کرد. استلا هنگامی که داخل چاله‌ی گلی افتاد تازه متوجه شد که باران می‌بارد، پس او هم با آسمان همراه شد و اشک ریخت، وقتی آسمان رعد و برق زد استلا هم فریاد زد و وقتی آسمان به گریه‌اش شدت داد او هم سخت‌تر گریه کرد. باستارد، تنها یار وفادارش خودش را به او رساند و با زوزه‌ و خرخر خودش را در آغوش استلا جا کرد. نمی‌دانست چقدر آنجا نشسته یا چقدر گریسته، حساب زمان از دستش در رفته بود. تا آنکه با صدای مردانه‌ای از خودش بیرون آمد. کسی از پشت سرش پرسید:《حالتون خوبه خانم؟》نه. حالش خوب نبود. استلا لرزان از جایش بلند شد و کمی به اطرافش نگاه کرد، مرد روبه‌روی درب بزرگ یک سالن تئاتر ایستاده بود و به خاطر نبود نور هیچی ازش دیده نمی‌شد.
شماره "۱"
استلا به خانه که رسید آنقدر حواسش پرت بود که در زد، کاری احمقانه چون هیچکس خانه نبود. اما در کمال حی
استلا به تارهای صوتیش که خیلی از آخرین‌باری که آنها را استفاده کرده بود، می‌گذشت تکانی داد و با صدای خش‌دار و لرزان گفت:《نه اصلا حالم خوب نیست.》سپس نمی‌دانست چرا اما دیگر عقلش کار نمی‌کرو، پس فریاد زد:《بهترین دوستم بهم دروغ گفت و خیانت کرد و الان داره با کسایی که بارها تحقیرم کردن کیک می‌خوره و می‌خنده. بابام زنی رو آورد به خونه که ازش متنفرم، بابایی که از هفت روز هفته فقط چندساعت خونه میاد. ورشکست شدیم، پول نداریم، مجبور شدم برای بقیه تکلیف بنویسم. پس نه حالم خوب نیست‌ تنها کسی که برام مونده سگمه و حالم خوب نیست. دلم می‌خواد بمیرم، دلم می‌خواد همه بمیرن.》مرد گفت:《تو برای نقش ژولیت عالی‌ای.》استلا با تعجب پرسید:《چی؟》 مرد از سایه‌ها بیر ن آمد و معلوم شد که درواقع یک پسر هم سن و سال استلا‌ست، لباس‌هایش شبیه به لباس‌های انگلستان در دوران رنسانس بود و موهایش به گونه‌ای بودند که انگار نمی‌توانند تصمیم بگیرند باید لخت باشند یا فر، برخی از قسمت‌های آن لخت و برخی از قسمت‌هایش فر بود و با هر حرکت کوچک داخل چشمش می‌رفت، او به شدت نیاز داشت موهای ژولیده‌اش را کوتاه کند. پسر تکرار کرد:《تو برای نقش ژولیت عالی هستی. خیلی خوب گریه می‌کنی، صدات و چهره‌ت هم عالیه. انگار شکسپیر این نقشو آفریده تا به تو برسه.》 استلا کمی مکث کرد و با قیافه‌ی بی احساس به پسر نگاه کرد، سپس خندید. در واقع قهقهه زد، نمی‌دانست به چه می‌خندد اما نمی‌توانست از خندیدن دست بکشد. پسر گفت:《هی آروم‌تر. به اندازه کافی با گریه‌هات آرامش ما رو بهم زدی الان خنده‌ت باعث میشه کاملا تمرین بهم بخوره. ببین من باید برم ادامه‌ی تمرین، اگه می‌خوای بیا و تماشا کن. اگر دوست داشتی می‌تونی برای ژولیت تست بدی. امتحانش که ضرری نداره. الان داریم برای فردا تمرین می‌کنیم. اسم من آرمانه.》 استلا بریده بریده گفت:《فشار زیادی بهم وارد شده فکر کنم دارم دیوونه میشم. شرمنده. فکر کنم ایده‌ خوبی باشه، به هر حال الان جایی برای رفتن ندارم. منم استلام. آرمان؟ تا حالا نشنیدم، لهجه‌ت هم غریبه، از کجا میای؟》 آرمان لبخند دندان‌نمایی زد، اما لبخندش به چشمانش نرسید، چشمانش غمگین‌ترین چشمانی بودند که استلا تا به حال دیده بود، او گفت:《از ایران میام. من مطمئنم نقش ژولیت رو خودت به چنگ میاری. بزن بریم.》 آرمان برگشت که برود، استلا باستارد را از روی زمین برداشت و با وجود سنگینی‌اش در آعوش گرفت:《و رومئوی این نمایش کیه؟》آرمان بی‌آنکه برگردد پاسخ داد:《معلومه دیگه. من.》 گاهی نوری می‌تابد، تاریکی را نابود می‌کند و به زندگی جان می‌بخشد، گاهی پسری از درون تاریکی میاد، گاهی سرنوشت نمایشنامه‌ای را زنده می‌کند، گاهی ما رومئوی خود را هنگامی می‌یابیم که مانند هملت مجنون گشته‌ایم. گاهی ما ژولیت خود را هنگامی می‌یابیم که در زهر دردهای زندگی غرق شده است. گاهی ما نجات پیدا می‌کنیم.
و اینم از آرماننن خیلی دوسش دارم
بامزه🤏
آره خلاصه اینم از این از اول داستان منتظر این نابودی و این تیکه‌ام. امیدوارم خوب دراومده باشههه
نکنه ویدارو این وسط فراموش کنیم خانوم خوش قلم💖🤌🏻 ~~~ وای مهربونننن ممنونمم😭😭💝💝
https://eitaa.com/Nummer_ett/10340 خدای من، خدای من، خدای من.😭😭🛐🛐🛐🛐 ~~~
https://eitaa.com/Nummer_ett/10356 نمی‌دونم از دست هلگا عصبانی بشم یا نه. آخه قضیه قلبو نمی‌دونه. ولی حتی اگه ندونه، دلیل نمیشه با بهترین دوستش اینجوری رفتار کنه. ~~~ منم که خالقشم این مشکلو دارم چه برسه به شما😂 شایدم قابل درک باشه، اینکه همش دست از لذتات بکشی به خاطر دوستت و اون هیچ تشکری نکنه. البته که هلگا نمی‌دونه استلا داره با چی دست و پنجه نرم می‌کنه. ولی نکته‌ش هم همینه دیگه مگه نه؟ اینکه ما قضاوت می‌کنیم. بدون آگاهی، همیشه.
https://eitaa.com/Nummer_ett/10356 دلم میخواد خفه ات کنم😊💢💥 میای یه کار میکنی با شخصیتا احساس صمیمیت و نزدیکی کنیم و وقتی به خودمون میایم که میبینیم غصه همه اشونو میخوریم و نگران همه اشون هستیم✨💔 ~~~ پس موفق بودم، این شخصیتا واقعی ترین شخصیتایین که خلق کردم و اگه این حسو داری یعنی موفق بودم تو کارم🙃