رفتم کتابخونهههه
خسته میرم کتابخونه وقتی میام بیرون اصلا روحم جلا میابههه، یه آدم دیگه بیرون میام
قراره کلی عاشقانه بنویسم همش یه عضووو
این اصلا انصاف نیستتت
یکم بیشتر شید دیگه بیشتر شرکت کنید دیگه
هدایت شده از Omlet
دینگدینگ!
این پیام رو فوروارد کنید و تگها رو برام ارسال کنید:
@The_Silver_Book
تا من سه پست از چنلشما فوروارد کنم که ویو بگیرید.
*عضو باشید تا حمایتی بهتون تعلق بگیره.
https://eitaa.com/boookcafe/8266
نه میدونم داستانش چیه این سکانس برای سینمایی پرسیه کایرون خودکارو بهش داده و پرسی تازه با خانم دادز مقابله کرده که الان حس میکنه داره دیوونه میشه. کارون هم با جدیت و مرموزیت میگه فقط در مواقع ضروری ازش استفاده کن اونم اینو میگه😂
راستی
برید حتما حتما فیلمهای مک فارلند و سه ثانیه رو ببینید، دوتا از شاهکارترینها تو ژاند ورزشی
خیلی قشنگ بودننن😭😭
شماره "۱"
استلا به تارهای صوتیش که خیلی از آخرینباری که آنها را استفاده کرده بود، میگذشت تکانی داد و با صدای
هلگا زیر لب مدام تکرار کرد:《تو یه احمق به تمام معنایی موریسون. یه احمق به تمام معنا.》هلگا بعد از آنکه متوجه شده بود موریسون چه کار کرده با گریه داخل اتاق آمد، جک هم پشتبند او برای آرام کردنش رفت، حالا هلگا مدام اشک میریخت و میلرزید و جک سعی در آرام کردن او داشت. موریسون هم با عذاب وجدان به او نگاه میکرد.
جک شانههای هلگا را مالید و به او گفت:《اشکالی نداره... اشکالی نداره ما درستش میکنیم.》هلگا گریهاش شدت گرفت و بریده بریده گفت:《من نمیخواستم اینجوری بشه، اگه... اگه بهش میگفتم ناراحت میشد... من فقز به این جشن نیاز داشتم اون اون متوجه نمیشد چرا... من براش نگفته بودم. من یه احمق واقعیم، من نمیخوام از دستش بدم جک... من دوست مرخرفیم... دوست خیلی خیلی بد. من فقط به خودم توجه کردم... جک، من... من خودخواه بودم. یه خودخواه تمامعیار. همیشه آدم ضعیفیم... همیشه از پس هیچی بر نمیام و فقط فرار میکنم، فرار کردم و به استلا نگفتم چی بهم میگذره... فرار کردم و نذاشتم خانواده دیگهای بیاد سراغم... جک من فرار میکنم چون کار دیگهای بلد نیستم؛ من ضعیفم و نمیخوام دیگه کسی رو از دست بدم... من شدم همونی که پدر و مادرم بودن... یه ترسو. یه ضعیف. من مثل اونا رفتار کردم... فقط چون نمیخواستم کسی رو از دست بدم و ببین جک من حالا همه رو از دست دادم، بهترین دوستم، و هیچ خانوادهای ندارم... و همش دو سال مونده تا حتی آقای اندرسن و پرورشگاه هم از دست بدم...》