eitaa logo
شماره "۱"
210 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
113 ویدیو
8 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098
مشاهده در ایتا
دانلود
شماره "۱"
استلا به تارهای صوتیش که خیلی از آخرین‌باری که آنها را استفاده کرده بود، می‌گذشت تکانی داد و با صدای
هلگا زیر لب مدام تکرار کرد:《تو یه احمق به تمام معنایی موریسون. یه احمق به تمام معنا.》هلگا بعد از آنکه متوجه شده بود موریسون چه کار کرده با گریه داخل اتاق آمد، جک هم پشت‌بند او برای آرام کردنش رفت، حالا هلگا مدام اشک می‌ریخت و می‌لرزید و جک سعی در آرام کردن او داشت. موریسون هم با عذاب وجدان به او نگاه می‌کرد. جک شانه‌های هلگا را مالید و به او گفت:《اشکالی نداره... اشکالی نداره ما درستش می‌کنیم.》هلگا گریه‌اش شدت گرفت و بریده بریده گفت:《من نمی‌خواستم اینجوری بشه، اگه... اگه بهش می‌گفتم ناراحت می‌شد... من فقز به این جشن نیاز داشتم اون اون متوجه نمی‌شد چرا... من براش نگفته بودم. من یه احمق واقعیم، من نمی‌خوام از دستش بدم جک... من دوست مرخرفیم... دوست خیلی خیلی بد. من فقط به خودم توجه کردم... جک، من... من خودخواه بودم. یه خودخواه تمام‌عیار. همیشه آدم ضعیفیم... همیشه از پس هیچی بر نمیام و فقط فرار می‌کنم، فرار کردم و به استلا نگفتم چی بهم می‌گذره... فرار کردم و نذاشتم خانواده دیگه‌ای بیاد سراغم... جک من فرار می‌کنم چون کار دیگه‌ای بلد نیستم؛ من ضعیفم و نمی‌خوام دیگه کسی رو از دست بدم... من شدم همونی که پدر و مادرم بودن... یه ترسو. یه ضعیف. من مثل اونا رفتار کردم... فقط چون نمی‌خواستم کسی رو از دست بدم و ببین جک من حالا همه رو از دست دادم، بهترین دوستم، و هیچ خانواده‌ای ندارم... و همش دو سال مونده تا حتی آقای اندرسن و پرورشگاه هم از دست بدم...》
شماره "۱"
هلگا زیر لب مدام تکرار کرد:《تو یه احمق به تمام معنایی موریسون. یه احمق به تمام معنا.》هلگا بعد از آنک
《...جک من از تنها بودن می‌ترسم، تمام عمرم سعی کردم تنها نباشم، من تن به خواسته‌های آدمای مزخرف مدرسه دادم تا فقط دور و برشون باشم، من همه چی رو پنهان کردم تا کسی با فهمیدن مشکلاتم از پیشم نره و حالا... حالا بعد از تمام اینا من بازم تنهام. جک آرزو می‌کنم کاش کسی که این قلبو بهم داد، دیرتر می‌مرد تا من همون‌روز بمیرم، آرزو می‌کنم این قلب هیچوقت وجود نمی‌داشت.》 جک محکم او را در آغوش گرفت، اجازه داد هلگا درون شانه‌هایش بگرید و در گوشش زمزمه کرد:《نه هلگا. تو منو داری و ما اجازه نمی‌دیم اتفاقی بیوفته. من هیچوقت تنهات نمی‌ذارم هلگا، و من تا ابد ممنون این قلب و صاحبشم. ما درستش می‌کنیم هلگا. بهت قول میدم.》 چندین خیابان آن طرف‌تر، در حالی که جک و هلگا با قولی هرچند ساده، تا ابد میانشان پیوندی ناگسستنی بسته شد، استلا داشت عاشق تئاتر می‌شد. او تنها تماشاچی تمرین‌های اعضای گروه بود، استلا روی صندلی‌ آبی نشسته و باستارد زیر پایش روی زمین دراز کشیده بود، به هیچ زنگ یا پیامی از طرف پدرش یا هلگا پاسخ نداد و تنها کاری که انجام داد دیدن تئاتر بود. گروهی که آرمان در آن بازی می‌کرد "یاران اودین" نام داشت، گروهی متشکل از حدود بیست بازیگر جوان و زنی میانسال با چشمان سرسخت که سرپرستشان بود. تمام آنها بازیگران بسیار خوبی بودند، آنها با مهارت احساسات خود را نمایش دادند و با تسلط و بدون فراموشی تمام دیالوگ‌هایشان را اجرا کردند. نمایش با تک‌سرایی آرمان به پایان رسید و آنگاه بود که استلا متوجه آن شد. هنگامی که آرمان با دستانش بازی می‌کرد و به بدنش پیچ و تاب می‌داد، استلا زخم‌های پیچ در پیچ روی دستانش را دید. زخم‌هایی که حکایت از یک آتش‌سوزی داشتند، آیا این همان دلیل چشمان غمگین آرمان بود؟ آیا به همین دلیل هیچگاه چشمانش نمی‌خندیدند؟ در همان هنگام چیزی در استلا خروشید و هدفش و آینده‌اش را برایش مشخص کرد. او عاشق تئاتر شد و تصمیم گرفت هرکاری برای به دست آوردن نقش ژولیت انجام دهد، می‌خواست عضوی از یاران اودین شود. چیز دیگری هم می‌خواست، می‌خواست کاری کند که چشمان آرمان بخندند. استلا خودش نمی‌دانست اما در دام چیزی افتاده بود که هیچ اعتقادی به آن نداشت، او عاشق شده بود.
منم همینطور هلگا. منم همینطور.
می‌دونید بهترین و قابل درک‌ترین شخصیت‌هایی که خلق کردم برای این داستان بودن. چون هرکدومشون از چیزی درون من نشات می‌گرفتن، هر کدوم یه خصوصیتی داشتن که از اعماق خودم داخلشون ساخته بودم. به خاطر همینه که نمی‌خوام این فقط یه داستانک ساده برای کانال باشه، به خاطر همین هر کاری می‌کنم تا به یه جایی برسه. چون احساس می‌کنم قلب مامان استلا این داستان و این داستان خیلی‌ها رو نجات خواهد داد.
یکی بیاد بگه هلگا رو دوست داره نمی‌تونم ببینم که استلا این همه محبوب میشه و هلگا منفور، من نمی‌تونم بپذیرم که نتونستم اینقدر واقعی درش بیارم که با وجود سختی‌هاش بهش حق داده بشه
رفتم پینترست عکس ریختم بزودی شاهد چرت و پرت‌هام خواهید بود آماده باشید🌚😁
چهره‌اش با نظم زیبا بود، اما من او را در تمام بی نظمی‌ها میافتم.
وقتی روی یخ می‌رقصید، چشمانش را می‌بست و احساس می‌کرد تکه‌های یخ تکه‌های ابر هستند و او در آسمان در حال پرواز است. پرنده کوچک آزادی را پدرش بر نوک کفشش شکل داد، نمی‌دانست با سقوطش به درون آب‌های سرد، قرار است به سوی خدا اوج بگیرد.
چراغ که قرمز شد، زن به انتظار مرد ماند. باران شروع شد. باران پایان یافت، ده چراغ قرمز گذشت اما مرد نیامد. چراغ که سبز شد، مرد با تمام سرعت دوید. باران شروع شد. باران پایان یافت، ده چراغ سبز گذشت اما مرد نرسید. باران خون را شست، ماشین‌ها گُل را لِه کردند و بله‌ی زن در گلویش خشک شد، باران پایان یافت. ده سال گذشت و زن هیچگاه نفهمید مرد چرا نیامد، هیچگاه نفهمید مرد دیگر به هیچجا نرفت.