eitaa logo
شماره "۱"
210 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
113 ویدیو
8 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از 𝖫𝖾𝗍𝗁𝖾́
نمیفهمم. واقعاً صبور بوده‌ام؟ یا محکوم به تأمل؟ یا مجبور به تحمل؟ مقبولِ تصور؟ محصورِ تفکر؟شایدم مغرور و تکبر؟ منفور و تنفر؟ مقتولِ تکلم؟
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/10556 من جمعه آزمون دارم و تنها دلیلی که دفعه ای یه بار آنلاین میشم اینه که ببینم که پارت جدید میزاری ویدار ما رو از داداشمون محروم نکن😭😂 ~~~ ای بابا ای بابا آخه اینجوری که نمیشه😔 باشه باشه فقط به خاطر خودتتت
https://eitaa.com/Nummer_ett/10556 دایگو برام بالا نیومد🌚 ~~~ بهونه خوبی بود حرفی ندارم😁
شماره "۱"
《...جک من از تنها بودن می‌ترسم، تمام عمرم سعی کردم تنها نباشم، من تن به خواسته‌های آدمای مزخرف مدرسه
درون خانه‌ای قدیمی با دیوار‌های ترک برداشته اتاقی وجود داشت و درون آن اتاق پسری خوابیده بود. مشکل آنجا بود که پسر مانند انسان‌های دیگر هنگام خواب رویا نمی‌دید و خستگی در نمی‌کرد، از سیزده سالگی به بعد او هر شبش را با یک کابوس تکراری می‌گذراند و مهم نبود چند سالش است هر شب با گریه از خواب بیدار می‌شد. در خواب پسر ابتدا همه چیز خوب است، خانواده‌ای چهارنفره و شاد که با هم سر میز شام نشسته‌اند، اما این آرامش قبل از طوفان بود. طوفان اصلی با جرقه‌ای کوچک شروع شد، جرقه‌ای که باد آن را به خانه آورد و آرام آرام بزرگش کرد. جرقه آتش شد. مادر در آشپزخانه گیر افتاد و دختر جیغ کشید. همه چیز چند ثانیه بیشتر طول نکشید، لحظاتی که به اندازه چند سال رنج و سختی داشتند. پدر سر پسر فریاد زد:《خواهرت رو ببر.》 اما پسر با وحشت به پدرش که درون آتش پرید تا مادرش را نجات دهد خیره ماند. او اشتباه‌ترین کار عمرش را انجام داد و مکث کرد. مکثش باعث شد سقف ریزش کند، مکثش باعث شد خودش و خواهرش زیر آوار و آتش بمانند. پسر تمام بدنش را محافظ خواهرش کرد اما نتوانست از پوست خودش محافظت کند، نتوانست از صورت خواهرش محافظت کند. آتش آرام بزرگ می‌شود، امان نمی‌دهد و همه چیز را می‌سوزاند. آتش شادی‌ها و خنده‌ها را می‌سوزاند، پدر و مادر را می‌سوزاند. آتش اعتماد به نفس را می‌سوزاند، خانه و خانواده را می‌سوزاند. آتش همه چیز را خاکستر می‌کند و به هیچ چیز رحم نمی‌کند، نه از گریه‌های پسر یتیم شرم می‌کند نه از زجه‌های مادر درمانده. نه از عشق دو نفر شرم می‌کند و نه از معصومیت یک دختر.
شماره "۱"
درون خانه‌ای قدیمی با دیوار‌های ترک برداشته اتاقی وجود داشت و درون آن اتاق پسری خوابیده بود. مشکل آن
آتش شرم نمی‌کند، فقط می‌بَرَد و می‌سوزاند و تنها گریه‌ها و کابوس‌ها را باقی می‌گذارد، آتش ویران می‌کند و تنها زخم‌های پیچ در پیچ و چشمان غمگین باقی می‌گذارد. اگر از آرمان می‌پرسیدید چه چیز تو را نابود کرد می‌گفت آتش. می‌گفت دود و گرما، زخم و سوزش، غربت و مرگ. وقتی کابوس به جیغ دختر رسید آرمان با صدای نازکی از خواب پرید. در تاریکی خواهرش ایستاده بود و با نگرانی به او نگاه می‌کرد، او گفت:《داشتی دوباره خواب می‌دیدی.》 آرمان اشک‌هایش را پاک کرد، نفس عمیقی کشید و گفت:《باشه... باشه. ممنون. برام آب میاری؟》خواهرش در تاریکی به او خیره شد و گفت:《نه. شب بخیر.》 آرمان کمی دیگر در تختش نشست و سعی کرد کابوسش را از یاد ببرد، سپس از جایش بلند شد و به طبقه پایین رفت. از یخچال طوسی رنگ آشپزخانه بطری آب را برداشت و چند قلوپ خورد. وقتی می‌خواست به اتاقش برگردد به پیکرش در آیینه نگاه کرد، تنها جایی که لباس آستین کوتاه می‌پوشید خانه بود. در آیینه به زخم‌های صورتی رنگی خیره شد که در هم بر هم از دستانش بالا می‌رفتند و به عضله‌های بازویش می‌رسیدند. زخم‌ها بازویش را رد می‌کردند و به گونه‌ای روی گردنش نقش‌ می‌بستند گویی می‌خواهند او را خفه کنند، شاید هم موفق شده بودند. البته آرمان از خواهرش خوشبخت تر بود، خواهرش به جای بدنش، صورتش سوخته بود. زخم‌های زشتی که چهره‌ی زیبایش را نابود کرده بودند و اعتماد به نفسش را به کلی از او گرفته بودند. پس از آن اتفاق خواهرش دیگر از خانه بیرون نرفته بود، آرمان هم همینطور بود تا اینکه تئاتر را پیدا کرد. تئاتر به آرمان اجازه می‌داد همه‌چیز را فراموش کند و در دنیای ادبیات گم شود، تئاتر باعث می‌شد از زندگی‌ خودش راحت شود و به جای کسانی بازی کند که خیلی خوشبخت‌تر از او بودند. آرمان با فکر کردن به تئاتر ذهنش به سمت استلا رفت، آن دختر با موهای قرمز و آن برقی که چشمانش موقع دیدن نمایش آنها زده بود. وقتی افکارش به سوی احساساتش کشیده شدند، سرش را تکان داد تا آن‌ها را از بین ببرد، او نمی‌توانست به استلا حس داشته باشد، نباید خودش را گول می‌زد. استلا به محض فهمیدن گذشته و دیدن زخم‌هایش حتما بی خیال او می‌شد، نباید الکی به خودش امید می‌داد. دوباره با صدای خواهرش از جا پرید:《آرمان؟》 《بله؟》 《قراره تا ابد همینجوری بمونه؟ قراره تو همیشه با گریه از خواب بیدار بشی و من هیچوقت نتونم خودمو به کسی نشون بدم؟》 《من... من نمی‌دونم سارا.》 《امروز به اصرار عمو رفتم خرید. آرمان... اونا یه جوری منو نگاه می‌کردن انگار هیولا دیدن.》 آرمان از آیینه به چشمان خواهرش که حالا پر از اشک شده بودند نگاه کرد. به سمت پله‌ها برگشت و خواهرش را در آغوش گرفت، او کوچک بود. شکننده و خیلی ضعیف، آرمان آرام گفت:《هیولا خودشونن که اینجوری نگاهت می‌کنن. اونا از هیچی خبر ندارن و به خودشون اجازه قضاوت می‌دن. اونا احمقن و ما نباید به خاطر نادونی اونا ناراحت بشیم. باشه؟ تازه من بهت افتخار می‌کنم که این تصمیمو گرفتی و بیرون رفتی، اینو می‌دونستی؟》 سارا پس از کمی مکث پاسخ داد:《مرسی که نسوختی. دوست دارم.》 او از آغوش آرمان بیرون آمد، به اتاق خودش رفت و آرمان دوباره تنها شد. در ذهنش به سوال خواهرش پاسخ داد:《آره سارا قراره تا ابد همینجوری بمونه. من قراره همیشه کابوس ببینم و هیچوقت قرار نیست کسی ما رو دوست داشته باشه چون ما توسط آتیش نشونه گذاری شدیم. چون آتیش روی ما رو امضا کرده و مردم از امضای آتیش متنفرن. ما قراره تا ابد عاشق بشیم و دوست داشته باشیم اما وقتی زخم‌هامون آشکار بشن هیچکس قرار نیست کنار ما بمونه.》 آرمان اجازه داد اشک‌هایش سرازیر شوند و با همان اشک‌ها به اتاق خودش ‌که بیشتر به مقبره می‌مانست، رفت.
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/10556 ویدار من خودم یه تنه نظر می‌دم. آخه چرا تاوان نیومدن بقیه رو داداش و زنداداش بدبختم باید بدن؟😂 ~~~ 🤣🤣 نوشتم نظر بدههه
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/10562 آفرین که به چشم برادری می‌بینیش.👌🏻👏🏻👏🏻😂 ویدار ممبر باشعوری داری، قدرشو بدون.😂 ~~~ من مخلص همتونم هستم😔😶
https://eitaa.com/Nummer_ett/10546 موافقم. حتی با اینکه هلگا اونجا حالش بد بود و گریه میکرد، من سخت میتونستم گریه‌ش رو بین اون حرفا تصور کنم. هرچند کمک کرد که هلگا رو بهتر درک کنم، ولی حال بدش رو انتقال نمیداد. ~~~ عه؟! باوشه تو بازنویسی درستش می‌کنم ممنوننن
📪 پیام جدید ویدار نظرت چیه برای هرچی مینویسی هشتگ بزاری؟ بین ناشناسا گم شدن ~~~ آممم داستانک که تموم بشه هشتگ می‌ذارم اون هیچی برای عکس‌نوشته ها و بقیهش‌ هم یکم زیادن اگه بخوام برگردم هشتگ بذارم. چندباری حرفش شده بود... ولی اگه اذیت می‌شید بگید یه هشتگی چیزی بذارم☺
یه بارم ایگی یه پیشنهادی داد اینکه ناشناسا رو بعد از یه هفته اینا از کانال پاک کنم بفرستم تو یه کانال ناشناسی چیزی من خیلی بهش فکر نکردم ولی اونم میشه اگه بخواید اون کارم می‌تونم بکنم🤷‍♀️
دارم میرم برگشتم هم عکس می‌خوام هم نظراااا
هدایت شده از بدرود My library 📚 | 🌕 کافه کتاب
الان تعداد اعضای اینجا و شماره ۱ یکیه. هیهاهاااا😃✨