eitaa logo
شماره "۱"
210 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
113 ویدیو
8 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098
مشاهده در ایتا
دانلود
📪 پیام جدید ویدار نظرت چیه برای هرچی مینویسی هشتگ بزاری؟ بین ناشناسا گم شدن ~~~ آممم داستانک که تموم بشه هشتگ می‌ذارم اون هیچی برای عکس‌نوشته ها و بقیهش‌ هم یکم زیادن اگه بخوام برگردم هشتگ بذارم. چندباری حرفش شده بود... ولی اگه اذیت می‌شید بگید یه هشتگی چیزی بذارم☺
یه بارم ایگی یه پیشنهادی داد اینکه ناشناسا رو بعد از یه هفته اینا از کانال پاک کنم بفرستم تو یه کانال ناشناسی چیزی من خیلی بهش فکر نکردم ولی اونم میشه اگه بخواید اون کارم می‌تونم بکنم🤷‍♀️
دارم میرم برگشتم هم عکس می‌خوام هم نظراااا
هدایت شده از بدرود My library 📚 | 🌕 کافه کتاب
الان تعداد اعضای اینجا و شماره ۱ یکیه. هیهاهاااا😃✨
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/10565 ویدار بی رحم ویدار ظالم ویدار نامهربون ویدار اذیت کن ویدار گریه درآر😭 ~~ اینا رو تعریف در نظر می‌گیرم😂
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/10565 اون قضیه سارا و آرمان خیلی وایب نیوت و سونیا تو دونده هزارتو رو می‌داد.😭😭😭 وای ویدار سارا هم خیلی خوبه یه خواهر به معنای واقعی کلمس، حاضر نشد بره براش آب بیاره ولی وایساد باهاش حرف زد😂😂 جدای شوخی این سارا هم دوست داشتم، بهش می‌خورد باشعور باشه. ولی راستش تو کل این داستان کارکتری نبود که ازش بدم بیاد، واقعا همشون لیاقت شنیده شدن و درک شدن رو داشتن. ~~~ واییی راست میگییی😭 سارا که خواهر خیلی خوبیه ولی تو بهتری😉 وای ممنونمم خوشحالم که اینو می‌شنوممم
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/10570 آره همین کارو بکن خیلی شلوغه😭 کلا یه ناشناس بزن ناشناسارو بزار اونجا چون فعالیت هات با اونا قاطی میشه خیلی بدهه💔 ~~~ عام نه کلا ناشناسا رو نمی‌ذارم اونحا بعد یه مدت می‌فرستم اونجا. ناشناسا حتما باید یه دور بیان تو کانال😁
https://eitaa.com/Nummer_ett/10570 نهنه اینا خاطرن🥺 ~~~ خب اینا اونجا می‌مونن دیگه قبلیا رو هم با اینکه خیلیییی زیادن ولی می‌فرستم اونجا
https://eitaa.com/Nummer_ett/10565 وای چرا این دو نفر اینقدر زندگیشون سخت بوده؟😭 دلم برای سارا کباب شد واقعا😭💔 و یه چیز جدید فهمیدم، موهای استلا قرمز بود و من نمیدونستم؟!😂 ~~~ سارا رو از فالون تو نهم نوامبر ساختم🥺 نمی‌دونستی؟😂
دارم بازنویسی‌ای که مژاد از داستانم کرده بود رو می‌نویسم و دلم ناخودآگاه گرفت. شاید به خاطر خود داستان و قلمش باشه ولی ببشتر برای اون موقع دلم تنگ شد. برای روزی که اینو نوشت، برای اون روزا، برای اون زنگای آخر چهارشنبه‌ها و برای وقتی که وسط سال اومد کلاسمون. برای وقتی که درباره مغازه خودکشی باهم حرف زدیم. دلم برای اون سال تنگ شد، برای کسایی که داخلش بودن و حالا نیست، برای اتفاقایی که داخلش افتاد و حس خوبی که داشت...
قبل از اینکه بفرستم یه چیزی بگم. این داستانک خیلیییی کوتاه اصلا چیز خاصی نیست، یه زمانی آدمکای کوجولو تو حالات مختلف می‌کشیدم و از روی اون آدمک‌ها یه داستان خیلی کوتاه و ضعیف نوشتم و البته که واقعا به درد نمی‌خورد. مژاد اینو خوند و بازنویسیش کرد پس هر چیزی که می‌بینید از قلم خاصشه و ربطی به داستان چرت من نداره. من بدون هیچ تغییری این بازنویسی رو تایپ کردم و هر چی هست همونه که خودش نوشته. اگه دلتون گرفت و اشکتون دراومد سر خودش خراب بشید و اینکه آهان... این بازنویسی هیچوقت کامل نشد، نصفه‌ست😁