📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/10565
ویدار بی رحم ویدار ظالم ویدار نامهربون ویدار اذیت کن ویدار گریه درآر😭
#النا
~~
اینا رو تعریف در نظر میگیرم😂
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/10565
اون قضیه سارا و آرمان خیلی وایب نیوت و سونیا تو دونده هزارتو رو میداد.😭😭😭
وای ویدار سارا هم خیلی خوبه یه خواهر به معنای واقعی کلمس، حاضر نشد بره براش آب بیاره ولی وایساد باهاش حرف زد😂😂
جدای شوخی این سارا هم دوست داشتم، بهش میخورد باشعور باشه.
ولی راستش تو کل این داستان کارکتری نبود که ازش بدم بیاد، واقعا همشون لیاقت شنیده شدن و درک شدن رو داشتن.
#کرم_کتاب
~~~
واییی راست میگییی😭
سارا که خواهر خیلی خوبیه ولی تو بهتری😉
وای ممنونمم خوشحالم که اینو میشنوممم
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/10570
آره همین کارو بکن خیلی شلوغه😭
کلا یه ناشناس بزن ناشناسارو بزار اونجا چون فعالیت هات با اونا قاطی میشه خیلی بدهه💔
#دایگو
~~~
عام نه کلا ناشناسا رو نمیذارم اونحا بعد یه مدت میفرستم اونجا.
ناشناسا حتما باید یه دور بیان تو کانال😁
https://eitaa.com/Nummer_ett/10570 نهنه اینا خاطرن🥺#Callous
~~~
خب اینا اونجا میمونن دیگه
قبلیا رو هم با اینکه خیلیییی زیادن ولی میفرستم اونجا
https://eitaa.com/Nummer_ett/10565 وای چرا این دو نفر اینقدر زندگیشون سخت بوده؟😭 دلم برای سارا کباب شد واقعا😭💔 و یه چیز جدید فهمیدم، موهای استلا قرمز بود و من نمیدونستم؟!😂 #هستی
~~~
سارا رو از فالون تو نهم نوامبر ساختم🥺
نمیدونستی؟😂
دارم بازنویسیای که مژاد از داستانم کرده بود رو مینویسم و دلم ناخودآگاه گرفت.
شاید به خاطر خود داستان و قلمش باشه ولی ببشتر برای اون موقع دلم تنگ شد.
برای روزی که اینو نوشت، برای اون روزا، برای اون زنگای آخر چهارشنبهها و برای وقتی که وسط سال اومد کلاسمون.
برای وقتی که درباره مغازه خودکشی باهم حرف زدیم. دلم برای اون سال تنگ شد، برای کسایی که داخلش بودن و حالا نیست، برای اتفاقایی که داخلش افتاد و حس خوبی که داشت...
قبل از اینکه بفرستم یه چیزی بگم.
این داستانک خیلیییی کوتاه اصلا چیز خاصی نیست، یه زمانی آدمکای کوجولو تو حالات مختلف میکشیدم و از روی اون آدمکها یه داستان خیلی کوتاه و ضعیف نوشتم و البته که واقعا به درد نمیخورد.
مژاد اینو خوند و بازنویسیش کرد پس هر چیزی که میبینید از قلم خاصشه و ربطی به داستان چرت من نداره. من بدون هیچ تغییری این بازنویسی رو تایپ کردم و هر چی هست همونه که خودش نوشته.
اگه دلتون گرفت و اشکتون دراومد سر خودش خراب بشید و اینکه آهان... این بازنویسی هیچوقت کامل نشد، نصفهست😁
شماره "۱"
_در غیاب تو_
در آن پارک متروک، که حتی سایه رهگذر هم گم شده بود، او خاموش بر تاب پوسیده نشسته بود. بی آنکه چیزی را ببیند، به خلعی بینام خیره شده بود. تاب هنوز آنجا بود، بی تغییر، بیرحم... درست همان جایی که آخرین بار با متیو، بیخبر از پایان، نشسته بود. گویی رد فراموش شدهای از زندگیاش، هنوز روی زنجیرهای زنگ زده تاب باقی مانده بود. نگاهش بیهدف به آسمان خزید؛ آسمانی که آرام، همچون مرگی محتوم، تیره میشد. کند بلند شد، رهایی از این لحظه باری دشوارتر از ماندن بود. بیاختیار دوباره بر تاب نشست، بیآنکه بداند چرا، شاید فقط برای اینکه این همان کاری بود که متیو همیشه میکرد، تکرار بیپایان حرکتی بیمعنا در جهانی که مدتها پیش معنا را از یاد برده بود.
خیابانها در سکوتی سنگین غرق شده بودند. هوا سرد بود، تاریک، پسری با قامتی خمیده، دستان فرو رفته در جیب، آسته و بیهدف قدم میزد؛ شبیه سایهای که دیگر از خود بودن هم خسته شده باشد، خواب را به خاطر نداشت، شادی برایش معنی نداشت. هر روز کنار درخت چنار، روی نیمکتی پوسیده، بی صدا در خودش سقوط میکرد. کسی حقیقت زخمهایش را نمیدانست. اما هرکی او را دیده بود جز تنهایی و اندوه چیز دیگری در چهرهاش نیافته بود. چند قدم کشیده رفت، لرزان روی جدول ایستاد دستهای خود را گشود، بیهدف، بیصدا. در تاریکی زمزهای خاموش از دهانش گریخت، ناگهان با لغزش پایش محکم به زمین کوبیده شد. سالها بود که پس از هر سقوط، خود را به زور از خاک بیرون میکشید، اما این بار زمین که سردتر شده بود، تنش سنگینتر، دیگر توانایی برخاستن نداشت.
زیر نور سرد ماه، کنار جدول، پسری افتاده بود بیحرکت، تنها اشکهایش بیصدا بر خاک میچکید. حتی حشرات هم خاموش شده بودند؛ گویی شب، نفس را در سینه حبس کرده بود تا به هقهق او گوش بدهد.
گذشته:
او هرگز نمیتوانست دوستی پیدا کند، یا اندک دوستهایش را برای همیشه نگه دارد. دلبسته چیزی بود که برای دیگران معنا نداشت. در سال آخر دبیرستان با پسری به نام 《متیو》آشنا شد؛ او پسری پر انرژی، سرزنده و پر از علایق مشترک بود، دوستی آنها همچون معجزهای تا روز فارغ التحصیلی دوام آورد، آنها یک روح در دو جسم بودند. همه چیز خوب پیش میرفت... تا روزی که روی نیمکت چوبی زیر درخت چنار نشسته بودند. متیو با نگاهی مردد، با لحنی تاسف وار گفت که میخواهد از شهر برود.
#مژاد
اسمش هم خودش انتخاب کرده و اگه میبینید فضای داستان عاشقانهست باید بگم من اصلا از این نوع خوشم نمیاد و داستان من صرفا رفاقتی بود. مژاد با مبالغه احساسات و برداشت خودش اینجوریش کرد😂💔