eitaa logo
شماره "۱"
211 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
115 ویدیو
8 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098
مشاهده در ایتا
دانلود
فکر کنم بچها خوششون نیاد از سبک من جیگر ادم میسوزه لعنتی حالا اگه فرجی شد خوشتون اومد اراده کنید که ادامه اش بدم ❤️😂
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/10565 میدونستی من عاشق رد زخمم؟😭 البته درمورد خواهرش دروغه که بگم اگه یه روز بیرون ببینمش میتونم عادی برخورد کنم ولی من جای زخم های پنهانی رو دوست دارم. مخصوصا اونایی که تو خودشون خاطره دارن. ولو اون خاطره بد باشه... (مازوخیسم خفیف دارم توجه نکنید...) (دلم برای سارا میسوزه😭 این بیرحمانه ترین نوع آسیبه😭💔) ~~~ چه جالبببب من دلم می‌خواد رد زخم رو خودم بمونه، البته نه زیاد یا روی صورت_ وای آره دخترممم😭😭
📪 پیام جدید (وی درحال نگه داستن خودشه که نزنه زیر گریه* دایگو بالاخره درست شد😭✨) ~~~ خیلی خوشحال شدممم اینجوری خیلی راحت ترهههه
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/10568 دقیقا. قشنگ میدونم شخصیت هلگا چجوریه فقط نباید تو نشون دادنش عجله کنی. میتونی اصلا فعلا بیخیالش بشی و بعدا که استلا دوباره شروع کرد به ارتباط با هلگا (حالا چه ارتباط خوب چه بد) میتونی به خواننده بیشتر بشناسونیش. جوری وانمود کن انگار از اول میخواستی خواننده از هلگا بدش بیاد😌😂 ~~~ یه چیزایی اومد به ذهنم فکر کنم فهمیدم باید چیکار کنم😈
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/10570 میشه نکنی...؟ ~~~ اینجوری زیاد شلوغ نیست؟ برای من فرقی نداره هر چی شماها بگید
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/10574 منم خیلی خودمو نگه داشتم به فوش نکشمت... کم کم دارم عادت میکنم به این کارات... یزید... ~~~ اینم تعریف در نظر می‌گیرم😁😶
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/10583 من مژاد جان را دوست میدارم...😂👈👉 چقد کوتاه بود کاش ادامه داشت ~~ خودش یا برداشتش؟😔😄 اوهوم، وقتی خودم برای اولین بار خوندم همین به ذهنم اومد
📪 پیام جدید ویدار، مامان، کی تقدیمی رو میدی؟ (من هر دفعه پیامشو میبینم بالا سنجاقه دوباره هیجان زده میشم😂 اینه همه هیجان واسه قلبم خوب نیست😂) ~~~ دارم روش کار می‌کنم یکم زیاده بخش عاشقانه مغزم دلش می‌خواد همش پایان غمگین بذاره چون در جدالم باهاش یکم سخته😆😆
📪 پیام جدید - وقتی بهت میگم برو، برو! - نمیخوام! - محض رضای خدا یه بار لجبازی نکن! - نه! - تو نمیفهمی! هیچوقت به حرفم گوش نمیدی، همیشه کارای عجیب میکنی، با حرفای عجیبت همه رو از خودمون دور میکنی و بار دوست نداشتنی بودنتو رو شونه من میندازی! دختر بزرگتر، تازه پس از نفس گرفتن بعد از فریادهایش، معنی حرف هایی که زده بود را درک کرد. - سوزی من... - بهشون نگو من خواهرتم. دختر کوچک تر بلافاصله پس از این حرف، بین همهماه مهمانی داخل خانه ناپدید شد. گویی هیچوقت زیر آن تیر چراغ برق، روبه روی خواهرش نایستاده بود. سونیا، با لباس های براق و مجلسی، جلوی در خانه فرانک پولیو، زیر تنها تیر چراغ برق سالم کوچه، روی زانوانش خم شد و سرش را بین دستانش گرفت. سعی کرد با فرو کردن ناخن های بلندش در شقیقه اش و نفس های عمیق، جلوی
📪 پیام جدید ریزش اشک هایش را بگیرد. آرایشش نباید خراب میشد. حتی اگر سوزی با تیشرت سفید و صورتی طرح تک شاخ و شلوار جین به داخل مهمانی دویده بود، آنها نمیدانستند که او خواهر سونیاست. سونیا میتوانست فقط شناختن اورا انکار کند. آنها تازه به مدرسه جدید و محله جدید آمده بودند. هیچکس نمیدانست که سونیا یک خواهر عجیب دارد. هیچکس نمیدانست که او امشب به این خواخهر عجیبش چه حرف هایی زده است. *** صدای پچ پچ های درگوشی و خنده های اعصاب خورد کن، در سالن خانه فرانک پولیو، از بین موزیک بلند و بیس دار به گوش میرسید. سوزی به آن پچ پچ ها توجهی نکرد. همانگونه که هیچوقت نمیکرد. او هیچگاه نمیفهمید مشکل پوشیدن تیشرت طرح تک شاخ و شلوار جین، در مهمانی ای که همه لباس های مجلسی و زرق و برق دار پوشیده اند چیست. او هیچگاه نمیفهمید