📪 پیام جدید
ریزش اشک هایش را بگیرد. آرایشش نباید خراب میشد. حتی اگر سوزی با تیشرت سفید و صورتی طرح تک شاخ و شلوار جین به داخل مهمانی دویده بود، آنها نمیدانستند که او خواهر سونیاست. سونیا میتوانست فقط شناختن اورا انکار کند. آنها تازه به مدرسه جدید و محله جدید آمده بودند. هیچکس نمیدانست که سونیا یک خواهر عجیب دارد. هیچکس نمیدانست که او امشب به این خواخهر عجیبش چه حرف هایی زده است.
***
صدای پچ پچ های درگوشی و خنده های اعصاب خورد کن، در سالن خانه فرانک پولیو، از بین موزیک بلند و بیس دار به گوش میرسید. سوزی به آن پچ پچ ها توجهی نکرد. همانگونه که هیچوقت نمیکرد. او هیچگاه نمیفهمید مشکل پوشیدن تیشرت طرح تک شاخ و شلوار جین، در مهمانی ای که همه لباس های مجلسی و زرق و برق دار پوشیده اند چیست. او هیچگاه نمیفهمید
#دایگو
📪 پیام جدید
چه چیز لنگه به لنگه پوشیدن جوراب ها خنده دار است. و او هیچوقت نمیفهمید، چرخیدن یک دختر ۱۴ ساله، در مهمانی ای که همه نوجوانان ۱۶ تا ۱۹ ساله هستند چقدر مضحک و خنده دار است.
او فقط به دنبال یک چیز آمده بود. چیزی که برای خواهرش بود.
***
روز پس از مهمانی فرانک پولیو، در تمام مدرسه، در گروه های کوچک چند نفره دخترانه که کارشان غیبت کردن است، تنها یک خبر دهان به دهان میشد.
سونیا سعی میکرد فاصله اش را با سوزی، با جوراب های تا به تا، تیشرت طرح تکشاخ، موهای بلوند و لخت دم اسبی که به طرز شلخته ای از کش مویش بیرون ریخته بود، با تعداد زیاد دستبند های عجیبی که به مچش بسته بود و حرکات عجیب دستش بیشتر آنها را به چشم میاورد، حفظ کند. و در دل دعا میکرد شایعه پخش شده حقیقت نداشته باشد.
در زمزمه های درگوشی
#دایگو
📪 پیام جدید
و خنده های قضاوتگرانه ی دختران مدرسه، فقط یک خبر به گوش میرسید. مسبب آتش سوزی شب قبل خانه فرانک پولیو، دختر عجیب تازه وارد مدرسه است.
سوزی فقط پولی را میخواست که دیده بود فرانک، بی اجازه از کیف سونیا بر میدارد. اگر فرانک از اینکه سوزی را بی اجازه در اتاق خواب پدر و مادرش دیده بود عصبانی نمیشد، اگر با او درگیر نمیشد و موهایش را نمیکشید، اگر سوزی را هل نمیداد و او را به طاقچه پر وسیله نمیکوبید، اگر یک فانوس فانتزی روشن در طاقچه قرار نداشت که با این برخورد به زمین بیفتد، اگر فرانک با یک شیشه مشروب وارد اتاق نشده بود و از شدن مستی محتویاتش را همه جای اتاق نریخته بود، شاید هیچ آتش سوزی ای اتفاق نمی افتاد. و شاید پول هایی که سوزی برداشته بود در آتش نمی افتاد.و آنوقت سوزی دوباره سراغ فرانک نمیرفت.
#دایگو
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/10589
حیف که حال ندارم بزنمت
(خو اون خیلی کوتاه بود برادر بیشتر بنویس!!!)
(قلمت مثل شعره✨)
#little_M
#دایگو
~~~
همش حققق
هدایت شده از کلبهینمگرفتهفاذر.
به مقدار حجیمی نیازمند بوس بوسی کردن دایانا، حنا و محآ,ویدار، سولی، آدرین، سلینا، آدل، کتابخون، آسو, درنا و ریون و شایلی و.. الباقی دوستان هستم.💞
آهنگ Another love یکی از زیباترین آهنگایی که میتونید تو زندگیتون بشنوید، معنای زیبا گرفته تا ریتم و آهنگ زیبا. یعنی من بارها از شدت زیاد گوش دادن این آهنگ ازش خسته شدم و پاکش کردم ولی دوباره چند وقت بعد ریختم و دوباره گوش کردمش. این آهنگ با این وایب فوقالعادهش هیچوقت تکراری نمیشه✨✨
شماره "۱"
آتش شرم نمیکند، فقط میبَرَد و میسوزاند و تنها گریهها و کابوسها را باقی میگذارد، آتش ویران میک
دو هفته از آخرین باری که استلا و هلگا با یکدیگر حرف زده بودند، میگذشت. دو هفته از آن تولد و دو هفته از شبی که استلا با آرمان و تئاتر آشنا شده بود. دو هفتهای پر از گریههای شبانه، پر از ناخن جویدن و پر از لب گاز گرفتن. دو هفتهای سراسر از احساسات مشوش و بی نظم.
در این دو هفته هر دو نفرشان در هر برخورد سرد و بی اهمیت از کنار یکدیگر میگذشتند، هلگا سر خودش را با بچههای پرورشگاه و گوش دادن به آهنگهای مکس گرم میکرد. استلا هم تمام توانش را روی گرفتن نقش ژولیت گذاشته بود، در این مدت آرمان هم به او خیلی کمک میکرد.
تا اینکه روز موعود برای استلا و هلگا فرا رسید، روزی که تصادفا همزمان اتفاق میافتاد. در این روز استلا پس از کلی تمرین برای نقش ژولیت امتحان میداد و هلگا که بالاخره قبول کرده بود تا خانواده جدید را ببیند، با آنها ملاقات میکرد.
استلا به همراه باستارد وارد سالن تئاتر شد، آرمان منتظر او روی یکی از صندلیها نشسته بود. به محض دیدن او بلند شد و گفت:《سلام، چرا انقدر دیر کردی؟》
استلا کلاهش را در آورد و پاسخ داد:《باستارد یکم شلوغ کرد.》
آرمان از کنارش لباسی به او داد و گفت:《خیلی خب اینا رو بپوش، الانه که نوبت تو برسه.》
پس از گذشت پانزده دقیقه یکی از اعضای گروه دنبال استلا آمد تا او را ببرد، آرمان هنگام رفتن چشمکی به او زد و آرام گفت:《اگه نقشو بگیری بهت جایزه میدم.》
و استلا نقش را گرفت، هیچکس نمیدانست اما استلا پنجاه درصد به خاطر جایزهی آرمان برای آن نقش تلاش کرد، و پنجاه درصد کمی از احساس عادی به یک نفر بیشتر است.
شماره "۱"
دو هفته از آخرین باری که استلا و هلگا با یکدیگر حرف زده بودند، میگذشت. دو هفته از آن تولد و دو هفته
از آنجایی که استلا آخرین نفر بود، با پایان تست او، سالن هم بسته شد و همه به خانه خود رفتند. استلا وقتی بیرون آمد که خورشید آخرین رگههای سرخ خود را از آسمان برده بود و ماه بر کل تاریکی فرمانروایی میکرد.
استلا به سمت آرمان که کنار ون ایستاده بود رفت، در خیالات خود غرق شده بود و متوجه آمدن استلا نشد. او فریاد زد:《نقشو گرفتم.》
آرمان از جا پرید سپس وقتی متوجه قضیه شد لبخندی زد و گفت:《منم ون رو از لویی گرفتم بریم برای جشن، مطمئن بودم نقشو میگیری.》
استلا وقتی لبخند آرمان را دید با خود فکر کرد:《بازم خنده به چشماش نرسید.》
آرمان داخل ماشین شد و کمی بعد با جعبهی قرمز کوچکی برگشت. آن را به سمت استلا گرفت و گفت:《این گردنبند جفت بود، منم کسی رو نداشتم باهاش جفت کنم ولی... گفتم از اونجایی که تو ژولیتی و من رومئو شاید بدت نیاد دوست داشته باشیش.》
استلا جعبه را گرفت و بازش کرد. داخلش گردنبندی بود با پلاکی که یکی از نقابهای دو نقاب نشان تئاتر بود، نقاب غمگین مال او بود. آن را در آورد و با لبخند گفت:《این خیلی خیلی قشنگه واقعا ممنونم. چرا ناراحته مال منه؟》
《خب چون اولین باری که دیدمت داشتی تو گِل گریه می کردی.》
《اون یه بار بود ولی کسی که همیشه یه جوریه انگار میخواد بزنه زیر گریه تویی》
《چی؟ من؟ اصلا قبول ندارم.》
《بله، خودت. تو همیشه میخندی اما چشمات همیشه غمگینن. چرا همیشه غمگینن؟》
لبخند آرمان روی صورتش خشکید، سپس با لبخندی ساختگی گفت:《بریم بستنی بخوریم؟》
و داخل ون رفت. استلا گردنبند را گردنش انداخت و روی صندلی شاگرد نشست. در سکوت به آرمان نگاه کرد که به جلویش زل زده بود.
آرمان پس از چند دقیقه شروع کرد به تعریف کردن کابوس همیشگیاش. از خانوادهاش گفت، از کشورش و از آتشسوزی. از بعد از آن که تحت سرپرستی عمویش با خواهرش به آمریکا مهاجرت کرده بودند، گفت. آرمان از گریههای شبانه و کابوسهایش گفت و در همین هنگام آرام آرام اشک ریخت.
وقتی حرفهای او تموم شد، استلا دستش را برای گرفتن دست او جلو برد، اما آرمان دستش را عقب کشید. با دستانش اشکهایش را پاک کرد و گفت:《من... مسلمونم نمیتونم نامحرم رو لمس کنم. ببخشید.》
《نامحرم؟》
《آره یه جورایی کسایی که خانواده حساب نمیشن. برای اینکه بخوام غیرخانواده رو لمس کنم باید ازدواج کنم.》
وقتی آرمان این حرف را زد، استلا با بیپروا ترین حالتی که تا به حال در عمرش داشت گفت:《پس تا وقتی ازدواج کنیم صبر میکنم.》
آرمان با حیرت به سمت او برگشت، زمزمه کرد:《استلا تو بدن منو ندیدی، من پر از زخمم. شبهای من هیچوقت آروم نیست. من باید تا همیشه مراقب خواهری باشم که نگاه کردن بهش خیلی سخته. استلا من لیاقت تو رو ندارم. تو... پشیمون میشی.》
استلا گردنبندش را در دستانش گرفت و گفت:《نه آرمان. من پشیمون نمیشم. اگر دوستم نداری یه حرفه ولی تو نمیتونی به جای من تصمیم بگیری.》
آرمان لبخندی زد، لبخندی که با زیباترین حالت ممکن پس از سالها به چشمانش رسید:《من همونقدر که رومئو ژولیت رو دوست داشت دوست دارم استلا.》
و استلا در حالی که قلبش با بیشترین سرعت ممکن میتپید، متوجه شد چشمان آرمان وقتی خوشحالند زیباترین چشمان جهانند.
#قلبی_برای_بازماندگان
عکس پارت قبلی رو نگاه کنید میفهمید گردنبند چه شکلیه.
*این قسمتو در حالی نوشتم که قلبم اکلیل پمپاژ میکرد* امیدوارم شما هم همین حسو داشته باشید😁