شماره "۱"
آتش شرم نمیکند، فقط میبَرَد و میسوزاند و تنها گریهها و کابوسها را باقی میگذارد، آتش ویران میک
دو هفته از آخرین باری که استلا و هلگا با یکدیگر حرف زده بودند، میگذشت. دو هفته از آن تولد و دو هفته از شبی که استلا با آرمان و تئاتر آشنا شده بود. دو هفتهای پر از گریههای شبانه، پر از ناخن جویدن و پر از لب گاز گرفتن. دو هفتهای سراسر از احساسات مشوش و بی نظم.
در این دو هفته هر دو نفرشان در هر برخورد سرد و بی اهمیت از کنار یکدیگر میگذشتند، هلگا سر خودش را با بچههای پرورشگاه و گوش دادن به آهنگهای مکس گرم میکرد. استلا هم تمام توانش را روی گرفتن نقش ژولیت گذاشته بود، در این مدت آرمان هم به او خیلی کمک میکرد.
تا اینکه روز موعود برای استلا و هلگا فرا رسید، روزی که تصادفا همزمان اتفاق میافتاد. در این روز استلا پس از کلی تمرین برای نقش ژولیت امتحان میداد و هلگا که بالاخره قبول کرده بود تا خانواده جدید را ببیند، با آنها ملاقات میکرد.
استلا به همراه باستارد وارد سالن تئاتر شد، آرمان منتظر او روی یکی از صندلیها نشسته بود. به محض دیدن او بلند شد و گفت:《سلام، چرا انقدر دیر کردی؟》
استلا کلاهش را در آورد و پاسخ داد:《باستارد یکم شلوغ کرد.》
آرمان از کنارش لباسی به او داد و گفت:《خیلی خب اینا رو بپوش، الانه که نوبت تو برسه.》
پس از گذشت پانزده دقیقه یکی از اعضای گروه دنبال استلا آمد تا او را ببرد، آرمان هنگام رفتن چشمکی به او زد و آرام گفت:《اگه نقشو بگیری بهت جایزه میدم.》
و استلا نقش را گرفت، هیچکس نمیدانست اما استلا پنجاه درصد به خاطر جایزهی آرمان برای آن نقش تلاش کرد، و پنجاه درصد کمی از احساس عادی به یک نفر بیشتر است.
شماره "۱"
دو هفته از آخرین باری که استلا و هلگا با یکدیگر حرف زده بودند، میگذشت. دو هفته از آن تولد و دو هفته
از آنجایی که استلا آخرین نفر بود، با پایان تست او، سالن هم بسته شد و همه به خانه خود رفتند. استلا وقتی بیرون آمد که خورشید آخرین رگههای سرخ خود را از آسمان برده بود و ماه بر کل تاریکی فرمانروایی میکرد.
استلا به سمت آرمان که کنار ون ایستاده بود رفت، در خیالات خود غرق شده بود و متوجه آمدن استلا نشد. او فریاد زد:《نقشو گرفتم.》
آرمان از جا پرید سپس وقتی متوجه قضیه شد لبخندی زد و گفت:《منم ون رو از لویی گرفتم بریم برای جشن، مطمئن بودم نقشو میگیری.》
استلا وقتی لبخند آرمان را دید با خود فکر کرد:《بازم خنده به چشماش نرسید.》
آرمان داخل ماشین شد و کمی بعد با جعبهی قرمز کوچکی برگشت. آن را به سمت استلا گرفت و گفت:《این گردنبند جفت بود، منم کسی رو نداشتم باهاش جفت کنم ولی... گفتم از اونجایی که تو ژولیتی و من رومئو شاید بدت نیاد دوست داشته باشیش.》
استلا جعبه را گرفت و بازش کرد. داخلش گردنبندی بود با پلاکی که یکی از نقابهای دو نقاب نشان تئاتر بود، نقاب غمگین مال او بود. آن را در آورد و با لبخند گفت:《این خیلی خیلی قشنگه واقعا ممنونم. چرا ناراحته مال منه؟》
《خب چون اولین باری که دیدمت داشتی تو گِل گریه می کردی.》
《اون یه بار بود ولی کسی که همیشه یه جوریه انگار میخواد بزنه زیر گریه تویی》
《چی؟ من؟ اصلا قبول ندارم.》
《بله، خودت. تو همیشه میخندی اما چشمات همیشه غمگینن. چرا همیشه غمگینن؟》
لبخند آرمان روی صورتش خشکید، سپس با لبخندی ساختگی گفت:《بریم بستنی بخوریم؟》
و داخل ون رفت. استلا گردنبند را گردنش انداخت و روی صندلی شاگرد نشست. در سکوت به آرمان نگاه کرد که به جلویش زل زده بود.
آرمان پس از چند دقیقه شروع کرد به تعریف کردن کابوس همیشگیاش. از خانوادهاش گفت، از کشورش و از آتشسوزی. از بعد از آن که تحت سرپرستی عمویش با خواهرش به آمریکا مهاجرت کرده بودند، گفت. آرمان از گریههای شبانه و کابوسهایش گفت و در همین هنگام آرام آرام اشک ریخت.
وقتی حرفهای او تموم شد، استلا دستش را برای گرفتن دست او جلو برد، اما آرمان دستش را عقب کشید. با دستانش اشکهایش را پاک کرد و گفت:《من... مسلمونم نمیتونم نامحرم رو لمس کنم. ببخشید.》
《نامحرم؟》
《آره یه جورایی کسایی که خانواده حساب نمیشن. برای اینکه بخوام غیرخانواده رو لمس کنم باید ازدواج کنم.》
وقتی آرمان این حرف را زد، استلا با بیپروا ترین حالتی که تا به حال در عمرش داشت گفت:《پس تا وقتی ازدواج کنیم صبر میکنم.》
آرمان با حیرت به سمت او برگشت، زمزمه کرد:《استلا تو بدن منو ندیدی، من پر از زخمم. شبهای من هیچوقت آروم نیست. من باید تا همیشه مراقب خواهری باشم که نگاه کردن بهش خیلی سخته. استلا من لیاقت تو رو ندارم. تو... پشیمون میشی.》
استلا گردنبندش را در دستانش گرفت و گفت:《نه آرمان. من پشیمون نمیشم. اگر دوستم نداری یه حرفه ولی تو نمیتونی به جای من تصمیم بگیری.》
آرمان لبخندی زد، لبخندی که با زیباترین حالت ممکن پس از سالها به چشمانش رسید:《من همونقدر که رومئو ژولیت رو دوست داشت دوست دارم استلا.》
و استلا در حالی که قلبش با بیشترین سرعت ممکن میتپید، متوجه شد چشمان آرمان وقتی خوشحالند زیباترین چشمان جهانند.
#قلبی_برای_بازماندگان
عکس پارت قبلی رو نگاه کنید میفهمید گردنبند چه شکلیه.
*این قسمتو در حالی نوشتم که قلبم اکلیل پمپاژ میکرد* امیدوارم شما هم همین حسو داشته باشید😁
هدایت شده از 𝙡𝘪𝙣𝘥𝙖;فور نده
سلامم به اس تی فنای ایتا =))
_ چنل میو لیندا میخواد برای اولین بار تقدیمی بده، این پیامو فورکنید تا بهتون بگم اگه تو سریال استرنجرتینگز بودید چه کارکتری داشتید و چجوری میمردید؟ « لینک هاتونو اینجا قرار بدید »
- @MeowLinda | Show :: 777
کتابخون با اینکه خیلی خیلی از تصمیمت ناراحتم ولی نمیخوام حرفی بزنم تا مخالف تصمیمت باشه فقط میخوام بدونی که کانالت یکی از خوشوایب ترین کانالهاییه که میشناسم و به اندازه نگاه وردن به آسمون و خورشید و ستارهها به روحم طراوت میبخشه. کتابخون کافه کتاب مثل کتابخونهی ایتا میمونه وقتی واردش میشدی با حس خیلی خوبی ازش خارج میشدی، و خودت چه کتابخون قاتل باشی و چه نه چه کانال داشته باشی چه نه یکی از بهترین دوستای مجازیم هستی، تو که برای اپیک و آسمون ذوق میکردی و تو که آنه شرلی تو دنیای واقعی هستی و تو که اسما رو یه جور خاص تلفظ میکنی و تو که خوبهای بد بدهای خوب میخونی.
ما دوستت داریم و من از اعماق قلبم امیدوارم رفتن کانالت به معنای رفتن خودت نباشه🥺✨
منم دلم خدافظی خواست_
نه که با بقیه خدافظی کنم، که بقیه با من خدافظی کنن_
ولی من دلشو ندارم، دل رفتنو ندارم...
شماره "۱"
منم دلم خدافظی خواست_ نه که با بقیه خدافظی کنم، که بقیه با من خدافظی کنن_ ولی من دلشو ندارم، دل رفتن
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📪 پیام جدید
من نمیدونستم داری داستان ادامه دار مینویسی ویدار و دو سه پارت آخر رو خوندم و خیلی کیوت بوددد.😭😀❤
خیلی باحال با هم جفت و جور شدن استلا و آرمان(منظورم اونجاست که استلا یهو گفت با هم ازدواج کنیم. جالب بود.😭😂)
ماشاالله ویداررر داستانات و متن هات خیلی قشنگن و امیدوارم یه روز کتاب چاپ کنی😭✨ راستی منم کتابتو میخواما🤨😂❤
_کتابخون
#دایگو
~~~
وای خیلی ممنونمم خوشحالم دوست داشتییی
قلم خودتم خیلی قشنگه واییی😭😭✨✨
اگه یه روز چاپ بشه حتماااا از خدامههه
📪 پیام جدید
وای قلبم واقعا اکلیلی شد. چقدر براشون خوشحال شدم.
وای چقدر دلم برای آرمان و سارا میسوزه.
فرض کن خودتو سپر خواهرت کنی که نسوزه، اما صورتش جوری میسوزه که روح و روانش نابود بشه.
امیدوارم هلگاهم خوشبخت بشه، دلم براش میسوزه.
#کرم_کتاب
~~
آرهه🤏
وای از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم، وای😭😭
آرروی خوبیه پیش بریم ببینیم چی میشه😁
📪 پیام جدید
میگم ویدار جااان. ( با لحن اون فامیلای دور فضول بخون که نمیدونی چه نسبتی باهات دارن، ولی راجعبه شخصیترین مسائل زندگیت سؤال میپرسن😂😂)
این عموی آرمان و سارا چجوریه؟ چند سالشه؟ مجرده؟ توی یکی ازداستانام یه همسایه ایدارم خیلی خانم خوبیه. کدبانو، هنرمند، مهربون اصلا همه چی تموم.
#کرم_کتاب
~~~
وای🤣🤣😆
والا عمو مجرده، سنش چهل پنجاه سالی هست مرد خوبیم هست خانواده دوست اهل کار خونه هم داره. فقط اینکه عاشق برادر زاده هاشه و ولشون نمیکنه ها اگه این خانومه مشکلی نداره بگو عمو رو راضی کنم بیایم خواستگاری🤣