https://eitaa.com/Nummer_ett/10609 اکلیل✨فراوان✨ ولی میگم خیلی زور پسر خاله نشدن😂؟ #Callous
~~~
مرسیییی
توضیح دادم...
هدایت شده از مزرعه ذرت آقای هاروی
درود بر شما! چطورید؟
عم خلاصه بگم مزرعه ذرت آقای هاروی برای اولین بار تقدیمی گذاشته😟
خلاصه...
شما همین پیام رو فور کنید توی چنلتون و لینک چنلتونو بفرستید پیوی بنده
بعد منم دوتا از پستاتونو فور میزنم چنلم.
عام همین دیگه حوصلم سر رفته خواستم یکاری بکنم
*ایگنکنیدمرثیممنون*
زمانی که مردم سرزمینم قتل عام شدند به دریا رفتم و زیر آسمان شب منتظر ماندم.
من تنها باقی مانده بودم، کمی بعد دریا شروع کرد، برای عزاداری طوفانی شد و رفت تا خون مردمانم را بشوید.
من تنها بازمانده بودم، کمی بعد آسمان شروع کرد، برای عزاداری ستارههایش را خاموش کرد.
من تنها زنده بودم، طبیعت به همراه درد من درد کشید و با من عزاداری کرد، آخر من تنها انسان آن بودم.
خوشحالی عزیز کجایی؟
دیدی دیر رسیدی و پدرم قبل از خندیدن توانایی خندیدن را تا ابد از دست داد؟
دیدی دیر رسیدی و مادرم به جای قهقهه تا ابد خاموش شد؟
دیدی دیر رسیدی و به جای شادمانی روی خون زانو زدم و تا خود صبح گریه کردم؟
تو به من قول داده بودی. تو قول دادی که بعد از غمهای زیادم میایی، پس چرا نیامدی تا زخمهایم را بپوشانی؟ پس چرا نیامدی تا اشک شوق را جایگزین اشک غم کنی؟
نکند دروغ گفتی؟
نکند هیچگاه نیایی؟
شماره "۱"
توی کتاب واژههایی در اعماق آبی دریا یه کتابفروشی دست دوم وجود داشت. کتابفروشی یه بخشی داشت به اسم L
پس نمیخواید به این بپیوندید؟😔
نادیده نگیریدشش
شماره "۱"
از آنجایی که استلا آخرین نفر بود، با پایان تست او، سالن هم بسته شد و همه به خانه خود رفتند. استلا وق
هلگا در یکی از اتاقهای پرورشگاه جلوی پیرمردی که تصمیم داشت او را به سرپرستی بگیرد، نشسته بود. فضای اتاق سرد و پر از تنش بود و لطیفههای بی مزه پیرمرد هیچ کمکی نمیکردند.
وقتی پیرمرد دید که هلگا هیچ علاقهای به لطیفههای او ندارد، سر اصل مطلب رفت:《دختر من همسن تو بود که مرد. خونهی من بزرگه و سوت و کور، بعد این همه سال هنوزم به تنهایی عادت نکردم. من از تو نمیخوام جای دختر من بیای من فقط میخوام هم از تنهایی در بیام هم به کسی کمک کرده باشم.》
هلگا و پیرمرد کمی دیگر با هم صحبت کردند تا وقت رفتن رسید، هلگا به او گفت فکر میکند و نتیجه را میگوید.
فکر کردن هلگا دو روز طول کشید.
دو روز با خودش کلنجار رفت و همهچیز را بالا و پایین کرد، دو روز را مدام در فکر کردن گذراند تا بالاخره تصمیمش را گرفت تا یک شانس دیگر به زندگی دهد که او را خوشبخت کند. میخواست برای آخرین بار شانس داشتن یک خانواده را امتحان کند.
برای طی شدن کارهای اداری چند هفتهای وقت داشت تا با پرورشگاه و هر کسی را که میشناخت خداحافظی کند.
هلگا این چندین روز را بیشتر با جک میگذراند و استلا و آرمان با هم صمیمیتر شده بودند، شاید آنها باید از هم جدا میشدند تا به سرنوشت خود برسند.
آرمان عاشق بودن را خوب بلد بود، میدانست چه بگوید و چکار کند تا دل استلا را ببرد، درست بر عکس جک. جک هیچ نمیدانست باید چکار کند و مانند بچهها مدام اشتباه میکرد و با چشمان مظلوم از هلگا عذرخواهی میکرد، هلگا عاشق همین کارهایش بود.
جک عشقش را با نقاشی ابراز میکرد، او عشقش را میان خطوط و روی کاغذ میگذاشت و به هلگا هدیه میکرد.
شماره "۱"
هلگا در یکی از اتاقهای پرورشگاه جلوی پیرمردی که تصمیم داشت او را به سرپرستی بگیرد، نشسته بود. فضای
جک از وقتی با هلگا آشنا شده بود تمام سوژههای نقاشیاش او شده بودند. جک از چشمهایش میکشید، از خندههایش و از عینکش، از انگشتان و لباسهایش میکشید. اتاق جک مملو از کاغذهایی شده بودند که هر کدام مربوط به یک چیز هلگا بود.
جک به هلگا رانندگی یاد میداد، آرمان به استلا بازیگری میآموخت. جک برای هلگا کتاب داستان کودکانه میخرید تا برای بچههای پرورشگاه بخواند، آرمان برای استلا نمایشنامه میخرید تا به تئاتر عشق بورزد.
آرمان و جک در ابراز علاقه با هم یک دنیا تفاوت داشتند اما هر دو خالصانه عاشق بودند، هر دو میدانستند دلشان را به دخترانی باختهاند که زندگی سختی داشته اند و هر دو میخواستند آن دختران را خوشبخت کنند.
استلا و هلگا هم در عاشق بودن متفاوت بودند، اما هر دو ذره ذرهی این محبت را مانند اسفنجی که آب را در خود جذب میکند، جذب میکردند. بارها شده بود که بخواهند به یکدیگر پیامی دهند یا چیزی را برای هم تعریف کنند اما به یاد بیاورند که دیگر هیچچیز میانشان مانند گذشته نیست.
هلگا و استلا زندگی جدیدشان را بر روی ویرانههای رفاقتی ساخته بودند که هنوزم امیدی به دوباره برپا شدنش بود. پس مکس با علم همین کاری را انجام داد که کاش انجام نمیداد.
شب قبل از رفتن همیشگی هلگا از پرورشگاه، مکس به استلا زنگ زد و از او خواست تا به پرورشگاه بیاید، مکس دو خواهر داشت و دلش نمیخواست آنها یکدیگر را از دست دهند.
مکس میخواست همه چیز را درست کند اما اتفاقاتی که پس از آن افتاد، از اتفاقات قبل از آن شب هم بدتر بودند. استلا نخواست دل مکس را بشکند پس به پرورشگاه رفت و آن شب همان طوفانی بود که روزها قدرتش را برای کوبشی سهمگین آماده کرده بود.
#قلبی_برای_بازماندگان