eitaa logo
شماره "۱"
211 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
115 ویدیو
8 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098
مشاهده در ایتا
دانلود
شماره "۱"
از آنجایی که استلا آخرین نفر بود، با پایان تست او، سالن هم بسته شد و همه به خانه خود رفتند. استلا وق
هلگا در یکی از اتاق‌های پرورشگاه جلوی پیرمردی که تصمیم داشت او را به سرپرستی بگیرد، نشسته بود. فضای اتاق سرد و پر از تنش بود و لطیفه‌های بی مزه پیرمرد هیچ کمکی نمی‌کردند. وقتی پیرمرد دید که هلگا هیچ علاقه‌ای به لطیفه‌های او ندارد، سر اصل مطلب رفت:《دختر من همسن تو بود که مرد. خونه‌ی من بزرگه و سوت و کور، بعد این همه سال هنوزم به تنهایی عادت نکردم. من از تو نمی‌خوام جای دختر من بیای من فقط می‌خوام هم از تنهایی در بیام هم به کسی کمک کرده باشم.》 هلگا و پیرمرد کمی دیگر با هم صحبت کردند تا وقت رفتن رسید، هلگا به او گفت فکر می‌کند و نتیجه را می‌گوید. فکر کردن هلگا دو روز طول کشید. دو روز با خودش کلنجار رفت و همه‌چیز را بالا و پایین کرد، دو روز را مدام در فکر کردن گذراند تا بالاخره تصمیمش را گرفت تا یک شانس دیگر به زندگی دهد که او را خوشبخت کند. می‌خواست برای آخرین بار شانس داشتن یک خانواده را امتحان کند. برای طی شدن کارهای اداری چند هفته‌ای وقت داشت تا با پرورشگاه و هر کسی را که می‌شناخت خداحافظی کند. هلگا این چندین روز را بیشتر با جک می‌گذراند و استلا و آرمان با هم صمیمی‌تر شده بودند، شاید آن‌ها باید از هم جدا می‌شدند تا به سرنوشت خود برسند. آرمان عاشق بودن را خوب بلد بود، می‌دانست چه بگوید و چکار کند تا دل استلا را ببرد، درست بر عکس جک. جک هیچ نمی‌دانست باید چکار کند و مانند بچه‌ها مدام اشتباه می‌کرد و با چشمان مظلوم از هلگا عذرخواهی می‌کرد، هلگا عاشق همین کارهایش بود. جک عشقش را با نقاشی ابراز می‌کرد، او عشقش را میان خطوط و ‌روی کاغذ می‌گذاشت و به هلگا هدیه می‌کرد.
شماره "۱"
هلگا در یکی از اتاق‌های پرورشگاه جلوی پیرمردی که تصمیم داشت او را به سرپرستی بگیرد، نشسته بود. فضای
جک از وقتی با هلگا آشنا شده بود تمام سوژه‌های نقاشی‌اش او شده بودند. جک از چشم‌هایش می‌کشید، از خنده‌هایش و از عینکش، از انگشتان و لباس‌هایش می‌کشید. اتاق جک مملو از کاغذهایی شده بودند که هر کدام مربوط به یک چیز هلگا بود. جک به هلگا رانندگی یاد می‌داد، آرمان به استلا بازیگری می‌آموخت. جک برای هلگا کتاب داستان کودکانه می‌خرید تا برای بچه‌های پرورشگاه بخواند، آرمان برای استلا نمایشنامه می‌خرید تا به تئاتر عشق بورزد. آرمان و جک در ابراز علاقه با هم یک دنیا تفاوت داشتند اما هر دو خالصانه عاشق بودند، هر دو می‌دانستند دلشان را به دخترانی باخته‌اند که زندگی سختی داشته اند و هر دو می‌خواستند آن دختران را خوشبخت کنند. استلا و هلگا هم در عاشق بودن متفاوت بودند، اما هر دو ذره ذره‌ی این محبت را مانند اسفنجی که آب را در خود جذب می‌کند، جذب می‌کردند. بارها شده بود که بخواهند به یکدیگر پیامی دهند یا چیزی را برای هم تعریف کنند اما به یاد بیاورند که دیگر هیچ‌چیز میانشان مانند گذشته نیست. هلگا و استلا زندگی جدیدشان را بر روی ویرانه‌های رفاقتی ساخته بودند که هنوزم امیدی به دوباره برپا شدنش بود. پس مکس با علم همین کاری را انجام داد که کاش انجام نمی‌داد. شب قبل از رفتن همیشگی هلگا از پرورشگاه، مکس به استلا زنگ زد و از او خواست تا به پرورشگاه بیاید، مکس دو خواهر داشت و دلش نمی‌خواست آن‌ها یکدیگر را از دست دهند. مکس می‌خواست همه چیز را درست کند اما اتفاقاتی که پس از آن افتاد، از اتفاقات قبل از آن شب هم بدتر بودند. استلا نخواست دل مکس را بشکند پس به پرورشگاه رفت و آن شب همان طوفانی بود که روزها قدرتش را برای کوبشی سهمگین آماده کرده بود.
هدایت شده از شماره "۱"
به قول نِد توی کتاب ماه بر فراز مانیفست، زنده باد شب...)
هدایت شده از آقای ایکس
سلام به اهالی گرامی ایتا ✨ آقای ایکس با یه تقدیمی متفاوت اومده تقدیمی بدین منواله که شما همین پیام + پست مورد علاقه تون رو فور میکنید چنل زیباتون و ما بهتون یه قانون و یا یه فکت حقوقی جالب از قانون ایران تقدیم میکنیم⚖ آدرس چنل تون
هدایت شده از آقای ایکس
خیلی ناراحت شدم نظر ندادید. حالا که اینجوریه امشب پارت نمی‌دم، چون ذوق دارم می‌نویسما ولی برای شما نمی‌فرستم. اصلا قهرم
شماره "۱"
خیلی ناراحت شدم نظر ندادید. حالا که اینجوریه امشب پارت نمی‌دم، چون ذوق دارم می‌نویسما ولی برای شما ن
باهیچکدومتون حرف نمی‌زنم به جز اون چند نفری که جدید بهمون اضافه شدن، خوش اومدیددد✨✨
هدایت شده از  ‌ 𝙡𝘪𝙣𝘥𝙖; ‌ ‌
https://eitaa.com/Nummer_ett زمین داشت تیکه تیکه میشد و دروازه های وکنا روی زمین باز میشد درحالی که میدیدی دولت سعی میکرد اونا رو پنهان کنه، ماشینشون رو میدیدی که وارد دروازه ها میشن اما انقدر کنجکاو بودی که این جرعت رو پیدا کنی تا خودت واردش بشی، وقتی وارد اپساید دون میشی ادی رو زخمی روی زمین پیدا میکنی، نزدیکش میشی، خون زیادی از دست داده بود اما هنوز نفس میکشد، با چیزایی که توی فیلما و کتاب ها یاد گرفته بودی سعی میکنی جلوی خونریزی اش رو بگیری و به سختی از اپساید دون خارجش میکنی، وقتی میخوای به بیمارستان ببریش که مردم شمارو میبینن و میخوان به ادی به عنوان خائن حمله کنن، سعی میکنی ادی رو نجات بدی و تو خونه ات مخفی کنی اما مردم خونه ات رو اتیش میزنن و هردوتون توی اتش سوزی میمیرید:) ـاز طرف :: @MeowLinda