هدایت شده از آقای ایکس
_رز، قراربود دزدی خلاقانه باشه نه احمقانه!
#مجموعه_آقای_ایکس
#ناخن_های_مشکی
@mrxcollection
https://eitaa.com/comments_app/app?startapp=103719.28320&btn=ارسال.نظر
خیلی ناراحت شدم نظر ندادید.
حالا که اینجوریه امشب پارت نمیدم، چون ذوق دارم مینویسما ولی برای شما نمیفرستم.
اصلا قهرم
شماره "۱"
خیلی ناراحت شدم نظر ندادید. حالا که اینجوریه امشب پارت نمیدم، چون ذوق دارم مینویسما ولی برای شما ن
باهیچکدومتون حرف نمیزنم به جز اون چند نفری که جدید بهمون اضافه شدن،
خوش اومدیددد✨✨
هدایت شده از 𝙡𝘪𝙣𝘥𝙖;فور نده
https://eitaa.com/Nummer_ett
زمین داشت تیکه تیکه میشد و دروازه های وکنا روی زمین باز میشد درحالی که میدیدی دولت سعی میکرد اونا رو پنهان کنه، ماشینشون رو میدیدی که وارد دروازه ها میشن اما انقدر کنجکاو بودی که این جرعت رو پیدا کنی تا خودت واردش بشی، وقتی وارد اپساید دون میشی ادی رو زخمی روی زمین پیدا میکنی، نزدیکش میشی، خون زیادی از دست داده بود اما هنوز نفس میکشد، با چیزایی که توی فیلما و کتاب ها یاد گرفته بودی سعی میکنی جلوی خونریزی اش رو بگیری و به سختی از اپساید دون خارجش میکنی، وقتی میخوای به بیمارستان ببریش که مردم شمارو میبینن و میخوان به ادی به عنوان خائن حمله کنن، سعی میکنی ادی رو نجات بدی و تو خونه ات مخفی کنی اما مردم خونه ات رو اتیش میزنن و هردوتون توی اتش سوزی میمیرید:)
ـاز طرف :: @MeowLinda
شماره "۱"
https://eitaa.com/Nummer_ett زمین داشت تیکه تیکه میشد و دروازه های وکنا روی زمین باز میشد درحالی که
این خیلی خیلی قشنگ بوددد
هزاربار خوندمشش ممنونم واقعااا
شماره کریستوفر نولان رو برام گیر بیارید.
کتاب بازگشت یکی از مغز بترکون ترین علمی _تخیلی ایه که میتونید لخونید و به نظرم اگه فیلم بشه نولان باید فیلمش کنه و یه چیز خفن ازش دربیادد🔥
شماره "۱"
جک از وقتی با هلگا آشنا شده بود تمام سوژههای نقاشیاش او شده بودند. جک از چشمهایش میکشید، از خنده
استلا آنجا نشسته بود. روی تخت، تو اتاق هلگا، در پرورشگاه و خودش را توجیه کرد که این به خاطر مکس است. ته دلش میدانست که به خاطر خودش و هلگا و رفاقتشان هم هست اما پذیرفتنش برایش سخت بود. نمیدانست اگر هلگا عذرخواهی کند او را میبخشد؟ یا آیا رفاقتشان مانند قبل میشد؟
هنگامی که استلا در افکار خود غرق بود، هلگا با اضطراب حرفهایش را با خود مرور میکرد و پشت در ایستاده بود.
هلگا وارد شد و استلا در سکوت به او نگاه کرد، فضا آنقدر متشنج بود که سنگینیاش به وضوح حس میشد. هلگا روی تخت روبهرویی استلا نشست و گفت:《سلام.》موهایش باز بودند و دستهعینکش را پوشانده بودند. استلا پاسخ داد:《سلام.》استلا موهای قرمزش را بافته بود و از نگرانی با دست راستش گردنبندی را که آرمان به او داده بود لمس میکرد، توجه هلگا به گردنبند جمع شد.
کمی دیگر در سکوت گذشت. هلگا گلویش را صاف کرد و گفت:《از مکس خواستم بهت بگه بیای اینجا... تا خدافظی کنم. دارم از اینجا میرم... میدونی تحت سرپرستی در اومدم.》
《اوه. خب... خیلی خوبه. برات خوشحال شدم.》
هلگا او را بررسی کرد و گفت:《نه نشدی.》
استلا با تعجب سرش را بالا میآورد و به او نگاه میکند:《چرا این فکرو میکنی؟》
《چون ازم بدت میاد. اینو میدونم و اینجام عذرخواهی کنم. نمیتونم کارهامو توجیه کنم اما منم دلایل خودمو داشتم... دلایلی که قابل توضیح نیستن.》
هلگا این همه سال دوام آورده بود و چیزی از مشکلاتش به کسی نگفته بود، حالا هم اینکار را نمیکرد. استلا ناگهان متوجه شد عصبانی است، هلگا حق نداشت او را قضاوت کند:《 فقط خیلی دلم میخواد بدونم چی میتونه تو رو تبدیل به این کنه.》
شماره "۱"
استلا آنجا نشسته بود. روی تخت، تو اتاق هلگا، در پرورشگاه و خودش را توجیه کرد که این به خاطر مکس است.
صدایش کمی بالا رفته بود.
هلگا هم با صدای بالایی گفت:《مگه من تبدیل به چی شدم؟ من یه بار اشتباه کردم استلا. فقط یه بار و تو جوری رفتار میکنی انگار من چیکار کردم. کسی که هیچی به من نمیگفت و با من سرد شده بود و تحویلم نمیگرفت تو بودی.》
استلا با عصبانیت از روی تخت بلند شد و فریاد زد:《اصلا به ذهنت نرسید ممکنه من یه مشکل کوفتی داشته باشم؟ تو یه بار اشتباه نکردی هلگا من وقتی به خودمون نگاه میکنم میبینم که تو تماما در حال اشتباه بودی و اوه! بذار ببینم تو اصلا وقتی برای من نداشتی انقدر که با جنیفر اسمیت و رفقاش میگشتی.》
هلگا هم از روی تخت بلند شد و فریاد زد:
《من دوستت بودم تو میتونستی به من مشکلاتت رو بگی. استلا اینا رو با هم قاطی نکن من فقط چندبار با اونا پریدم اونم به خاطر این بود که کمک ازم خواستن.》
《مگه من دوستت نبودم؟ چرا پس تو مشکلاتت رو به من نگفتی؟ منم به همون دلیل.》
استلا خندهای عصبی و ساختگی کرد و گفت:《اونا ازت خواستن باهاشون باشی چون میخواستن حرص منو در بیارن. چون میخواستن منو مسخره کنن و تو با کمال میل این کار رو انجام دادی.》
هلگا حالا اشکش در آمده بود، فریاد زد:《این که تو عجیب غریب بودی و یه جوری رفتار میکردی تا مسخرهت کنن به خاطر این نیست که من عادی بودم. داری به چی حسودی میکنی استلا؟》
استلا خشکش زد. به چی حسودی میکرد؟ تمام روزها و شبهایی که به هلگا حسودی کرده بود را به یاد آورد، اما این بار در ذهنش آنها را مرور نکرد بلکه گریه کرد و با بالاترین صدایی که داشت فریاد زد:《بذار بهت بگم هلگا که من به چی حسودی میکنم. من به تو که خونه داری حسودی میکنم و این در حالیه که بابای من داره بیست و چهار ساعته سعی میکنه خونه اجارهای مون رو نجات بده. من به خونوادهای که داری حسودی میکنم و این در حالیه که من بابایی دارم که هیچ اهمیتی به من نمیده. من به به قول خودت عجیب نبودنت حسودی میکنم، به عشقت، به خوشگلیت، به هوشت، به اینکه هدف داری، محبوبی، همیشه انتخاب اولی. من عجیب و غریب نیست هلگا من فقط خیلی ناگهانی به خودم اومدم و دیدم به جای بچگی کردن باید جای خالی مادرم رو تو زندگی پر کنم. هلگا من ده سالم بود و مادرم جلوی چشمای من داشت نفس میکشید اما اونا گفتن مرده، مامان مرد اما یه بچه نمیفهمه که مرگ مغزی چیه. من باید با مرگ کسی کنار میومدم که بعد رفتنش هم بابامو از دست دادم هم زندگیمو هم پناهمو هم حمایتمو. هلگا تو هیچی از دختری که باید تمام عمرش چیزهایی داشت اما نداشت، نمیفهمی. من پدر داشتم اما هیچوقت نبود. من...》
به اینجا که رسید با چشمان تار به هلگا که روبه رویش ایستاده بود نگاه کرد و حرفی را زد که تمام این سالها آن را سرکوب کرده بود. استلا جلوی هلگا رفت و با انگشت به قفسه سینه هلگا کوبید و فریاد زد:《من قلب مامانمو داشتم که میتپید اما نه تو سینه من. اینکه الان تو زندهای اینکه الان با خیال راحت زندگیای میکنی که من فکر میکنم بزرگترین مشکلت میتونه تقسیم کردن جات با چندتا بچهی دیگه باشه همه و همهش به خاطر قلب مامان منه. من به اینا حسودی میکنم هلگا.》
سکوت.
سکوت سرد و خفقان آور در حالی که اشکها چشمها را پر کرده بودند و مملو از احساسات مختلف به یکدیگر خیره شده بودند.
سکوت.
سکوتی پس از برملا شدن یک راز.
سکوتی از شدت تعجب، سکوت چرخدندههای مغز که سعی دارند تکههای پازل را کنار هم بچینند.
هلگا آنقدر جا خورده بود که حتی نمیتوانست حرف بزند، دیگر نای ایستادن نداشت. زانوهایش خم شدند و افتاد روی تخت، سعی داشت چیزی بگوید، دفاعی کند اما احساس میکرد همه چیز را از یاد برده. حس میکرد قلبش از تپش ایستاده و ششهایش نفس نمیکشند. نبضش بلند در گوشش میکوبید و صدایی مانند جیغ یکنواخت در گوشهایش میپیچید.
استلا با چشمان خیس کیفش را برداشت و به سمت در اتاق رفت. آقای اندرسن در چهارچوب در ایستاده بود. آن با هم چشم در چشم شدند. رازی میانشان بود که نباید برملا میشد. رازی میانشان بود که برملا شدنش غرور یک مرد را میشکست. رازی بود که دختر آن را برملا کرد.
و چیزهایی هستند که ما نمیدانیم، لحظاتی که ما ندیدیم و دردی که ما نکشیدیم. میگویند قضاوت کار خداست و این در حالی است که ما همیشه در حال قضاوت کردنیم.
هیچکس صدای خُرد شدن قلب استلا وقتی از پرورشگاه بیرون میرفت را نشنید. هیچکس از هم گسیختن روح هلگا وقتی درب اتاق را به روی بقیه قفل کرد، ندید.
هلگا آنشب چیزهای زیادی فهمید، از استلا، از خودش، از قلبش. اما استلا آنقدر نماند که دردهای هلگا را بشنود، آنقدر نماند تا بفهمد هلگا هر شب به این فکر میکند که اگر صاحب قلبش زنده بود چه زندگیای میکرد.
استلا نماند تا بفهمد هلگا چه دردهایی با قلب خودش کشیده است، که چه حسی دارد وقتی قلبت میایستد و نمیتوانی حرکت کنی و گویی تیر خوردهای.
#قلبی_برای_بازماندگان
شماره "۱"
صدایش کمی بالا رفته بود. هلگا هم با صدای بالایی گفت:《مگه من تبدیل به چی شدم؟ من یه بار اشتباه کردم ا
استلا نماند تا بفهمد هلگا هر یکشنبه سر قبری میگرید که نمیداند چه کسی داخلش است. اینکار را میکند چون نمیداند قبر مادر و پدرش کجاست.
استلا متوجه نشد که هلگا هر شب را در انتظار خانوادهی جدید چگونه از ذوق نمیخوابید و وقتی میفهمید تمامش پوچ است و خانوادهها پشیمان شدهاند، چگونه هر شب را از شدت گریه نفس نمیکشید.
استلا هیچگاه متوجه نشد بچه پرورشگاهی بودن یعنی چه، فرار از تحقیر و ترحمهای مزخرف یعنی چه. ترس از آیندهی بدون خانواده و تنها ماندن یعنی چه. تلاش برای بهترین بودن یعنی چه. استلا هیچکدام از اینها را نفهمید و هلگا هم هیچکدام را نگفت.
تنها کاری که هلگا کرد این بود که سعی کند نفس بکشد و وقتی موفق شد قیچی را برداشت. هلگا آنشب جلوی آینه ایستاد و با وحشیانهترین حالت ممکن موهایش را کوتاه کرد و اشکریخت و سعی کرد با دست قلبش را از سینهاش در بیاورد.
خون میچکید، خون و اشک بر روی جنازهی رفاقتی میچکیدند که از سرکوب احساسات مرده بود.
اگر مکس نبود و در را نمیشکست، هلگا کل بدنش را زخمی میکرد، اگر مکس نبود و دنبال استلا نمیرفت، استلا به سالن تئاتر نمیرفت و بلایی سر خودش میآورد. اگر مکس نبود راز برملا نمیشد و اگر مکس نبود پرنده کوچولو سقوط نمیکرد.
اگر مکس نبود، خیلی چیزها نبود.
#قلبی_برای_بازماندگان