شماره "۱"
هلگا در یکی از اتاقهای پرورشگاه جلوی پیرمردی که تصمیم داشت او را به سرپرستی بگیرد، نشسته بود. فضای
جک از وقتی با هلگا آشنا شده بود تمام سوژههای نقاشیاش او شده بودند. جک از چشمهایش میکشید، از خندههایش و از عینکش، از انگشتان و لباسهایش میکشید. اتاق جک مملو از کاغذهایی شده بودند که هر کدام مربوط به یک چیز هلگا بود.
جک به هلگا رانندگی یاد میداد، آرمان به استلا بازیگری میآموخت. جک برای هلگا کتاب داستان کودکانه میخرید تا برای بچههای پرورشگاه بخواند، آرمان برای استلا نمایشنامه میخرید تا به تئاتر عشق بورزد.
آرمان و جک در ابراز علاقه با هم یک دنیا تفاوت داشتند اما هر دو خالصانه عاشق بودند، هر دو میدانستند دلشان را به دخترانی باختهاند که زندگی سختی داشته اند و هر دو میخواستند آن دختران را خوشبخت کنند.
استلا و هلگا هم در عاشق بودن متفاوت بودند، اما هر دو ذره ذرهی این محبت را مانند اسفنجی که آب را در خود جذب میکند، جذب میکردند. بارها شده بود که بخواهند به یکدیگر پیامی دهند یا چیزی را برای هم تعریف کنند اما به یاد بیاورند که دیگر هیچچیز میانشان مانند گذشته نیست.
هلگا و استلا زندگی جدیدشان را بر روی ویرانههای رفاقتی ساخته بودند که هنوزم امیدی به دوباره برپا شدنش بود. پس مکس با علم همین کاری را انجام داد که کاش انجام نمیداد.
شب قبل از رفتن همیشگی هلگا از پرورشگاه، مکس به استلا زنگ زد و از او خواست تا به پرورشگاه بیاید، مکس دو خواهر داشت و دلش نمیخواست آنها یکدیگر را از دست دهند.
مکس میخواست همه چیز را درست کند اما اتفاقاتی که پس از آن افتاد، از اتفاقات قبل از آن شب هم بدتر بودند. استلا نخواست دل مکس را بشکند پس به پرورشگاه رفت و آن شب همان طوفانی بود که روزها قدرتش را برای کوبشی سهمگین آماده کرده بود.
#قلبی_برای_بازماندگان
هدایت شده از آقای ایکس
_رز، قراربود دزدی خلاقانه باشه نه احمقانه!
#مجموعه_آقای_ایکس
#ناخن_های_مشکی
@mrxcollection
https://eitaa.com/comments_app/app?startapp=103719.28320&btn=ارسال.نظر
خیلی ناراحت شدم نظر ندادید.
حالا که اینجوریه امشب پارت نمیدم، چون ذوق دارم مینویسما ولی برای شما نمیفرستم.
اصلا قهرم
شماره "۱"
خیلی ناراحت شدم نظر ندادید. حالا که اینجوریه امشب پارت نمیدم، چون ذوق دارم مینویسما ولی برای شما ن
باهیچکدومتون حرف نمیزنم به جز اون چند نفری که جدید بهمون اضافه شدن،
خوش اومدیددد✨✨
هدایت شده از 𝙡𝘪𝙣𝘥𝙖;فور نده
https://eitaa.com/Nummer_ett
زمین داشت تیکه تیکه میشد و دروازه های وکنا روی زمین باز میشد درحالی که میدیدی دولت سعی میکرد اونا رو پنهان کنه، ماشینشون رو میدیدی که وارد دروازه ها میشن اما انقدر کنجکاو بودی که این جرعت رو پیدا کنی تا خودت واردش بشی، وقتی وارد اپساید دون میشی ادی رو زخمی روی زمین پیدا میکنی، نزدیکش میشی، خون زیادی از دست داده بود اما هنوز نفس میکشد، با چیزایی که توی فیلما و کتاب ها یاد گرفته بودی سعی میکنی جلوی خونریزی اش رو بگیری و به سختی از اپساید دون خارجش میکنی، وقتی میخوای به بیمارستان ببریش که مردم شمارو میبینن و میخوان به ادی به عنوان خائن حمله کنن، سعی میکنی ادی رو نجات بدی و تو خونه ات مخفی کنی اما مردم خونه ات رو اتیش میزنن و هردوتون توی اتش سوزی میمیرید:)
ـاز طرف :: @MeowLinda
شماره "۱"
https://eitaa.com/Nummer_ett زمین داشت تیکه تیکه میشد و دروازه های وکنا روی زمین باز میشد درحالی که
این خیلی خیلی قشنگ بوددد
هزاربار خوندمشش ممنونم واقعااا
شماره کریستوفر نولان رو برام گیر بیارید.
کتاب بازگشت یکی از مغز بترکون ترین علمی _تخیلی ایه که میتونید لخونید و به نظرم اگه فیلم بشه نولان باید فیلمش کنه و یه چیز خفن ازش دربیادد🔥