eitaa logo
شماره "۱"
211 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
115 ویدیو
8 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098
مشاهده در ایتا
دانلود
گیلیلیلیلی ایوللل
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/10725 میشه خودش بیاد بگه هوش مصنوعی نوشته یا نه؟ لطفا راست بگه. ناراحت نشین واقعا انگار هوش مصنوعی نوشته ~~~ من واقعا این بحثو نمی‌فهمم. فعلا که خودش نیست اومد بهش میگم یکم دیره چون واقعا داره بهم برمی‌خوره
📪 پیام جدید به افتخار تد ریموس لوپین که یه روزی جادوگر بزرگی میشه. ریموس لوپین، هری پاتر و یادگاران مرگ
https://eitaa.com/station34/2582 *درحال جمع کردن چمدون ها و منتظر بودن تا آدرین بیاد منو بدزده
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/10730 نمی‌دونی جقدر دلم برای ریموس سوخت. تازه داشت زندگیش اوکی میشد. تازه پدر شده بود و طعم خونواده رو می‌چشید. (البته وقتی خواست تانکس رو ول کنه یکم ازش بدم اومد ولی خب در کل خیلی خوب بود) ~~~ وای ریموس خیلی خوب بود و گناه داشت😭 چ_ کجااا؟
📪 پیام جدید +Ready Fred? -Ready George (یه نفر تازگیا رفته یادگاران مرگو باز کرده و جاهای غمگین و موردعلاقش خونده)
یه نفر داره دلش ریش میشه اینجا😭
من بدون او. خودش دروغ می‌گفت اما چشمانش چیز دیگری می‌گفتند. خودش ادعا داشت عاشق نیست، اما چشمانش عشق جنون‌آمیزش را نشان می‌دادند. جوری رفتار می‌کرد که انگار هیچ چیز بین من و او نبود. اما چطور می‌توانستم فراموشش کنم؟ چگونه باید تمام لحظات خوشمان را از یاد می‌بردم؟ تمام وقت‌هایی که که می‌خندیدم و خوشحال بودم، وقت‌هایی بود که کنار او بودم. من با او کامل شدم شبی که به او اعتراف کردم بهترین شب زندگی‌ام بود. زمانی که فهمیدم او همان حسی را که من دارم در دلش دارد، دیگر نتوانستم به جز چشمانش جای دیگری را نگاه کنم. اما حالا؟ حالا اینجا بود با همان چشمان، اما حرفش همان حرف‌ها نبود. دیگه هیچ عشق و علاقه‌ای را نمی‌توانم ببینم همه چیز بین چشمان من و او مرده است. هیچ چیز را نمی‌شنیدم، هیچ کجا را نمی‌دیدم عشق روح مرا کامل کرده بود و حالا که عشقی نبود، گویی دیگر روحی هم در من نبود. سکوت بین ما کلی حرف داخلش داشت، من هنوزم منتظر یک نشانه کوچک از طرف او بودم. اما او هیچ نشانه آشکار نمی‌کرد. شاید باید من هم می‌پذیرفتم، شاید باید من هم می‌گذشتم. او چطور می‌توانست از تمام آن خاطرات بگذرد؟ چهار سال خاطرات چیز کمی نبود. اصلاً چگونه می‌توانست به این سادگی از ما بگذرد و در صورتم بگوید که عاشق همان کسی شده است که از من نفرت دارد؟ حس می‌کردم او را نمی‌شناسم. اما... ما هنوز همه‌چیز را درباره یکدیگر می‌دانستیم، ولی دیگر چه فایده‌ای دارد وقتی که غریبه آشنا هستیم؟ چه تفاوتی داشت که می‌دانستم عاشق فیلم‌های ترسناک است؟ اصلا مگر اهمیتی داشت که می‌دانستم روی زانویش ماه‌گرفتگی دارد؟ یا اینکه می‌دانستم همیشه طاق‌باز می‌خوابد؟ دیگر هیچ‌چیز اهمیتی نداشت. کلی سوال درباره او داشتم که... که چگونه عاشق کسی شد و طوری رفتار کرد که انگار هیچ قلبی در سینه‌ام ندارم. او چی داشت که من نداشتم؟ شاید او پول داشت و من نداشتم، اما مگر گناه من چه بود؟ مگر تقصیر من بود که پدرم یک پولدار نبود و یک عوضی بود؟ پس از گذشت یک ساعت او رفت و من با هرج و مرج درون ذهنم تنها ماندم. هیچ شبی بعد آن اتفاق برای من یک شب عادی نشد... شبیه یک باتلاق پر از "شاید" های بیهوده بود. یک ماه پر از درد و رنج گذشت تا تصمیم خودم را گرفتم. یا من باید به جهنم می‌رفتم یا او یا شاید هم هردویمان. چاقویم را در جیبم گذاشتم. پشیمان شدم و چاقو را دوباره درآوردم. او همجنان چندقدم از من دور شده بود. آرام و آهسته به طرفش رفتم و صدایش زدم و گفتم:《ممنون از اینکه همیشه در کنار من بودی و باعث شدی که همیشه بخندم.》 سپس چاقو را در قلبی فرو کردم که مس از جداییمان دیگر تکه تکه شده بود. مرگ چه شیرین به نظر می‌آمد، اما از آنچه خیال می‌کردم بیشار درد داشت. _پایان_ کاری مشترک از ویدار و یارا