_《من چهارتا بچه میخوام.》
_《چهارتا یکم زیادیه عزیزم، نیست؟》
_《خیلی هم خوبه. میدونی ما باید در حالی که یه پسر نوجوون داریم یه دختر ده ساله داشته باشیم که مدام سر به سرش بذاره. در عین حال یه پسر پنج ساله میخوایم که شیرین زبونی میکنه و یه دختر کوچولوی یک ساله که مدام گریه میکنه.》
_《آهان، اون وقت اینا رو قراره تو نگه داری؟》
_《ببین عزیزم قرار نیست از الان به وظیفه مادریت اهمیا ندیا، اگه بخوای بهونه بیاری طلاقت میدم.》
_《هاها خندیدیم، وقتی برات یه دونه هم بچه نیاوردم میفهمی.》
_《دست گذاشتی رو نقطه ضعفما، من تسلیم》
برای Darla
از طرف شماره "۱"
پیرمرد سلانه سلانه به کندی روی برف سرد، کنار سنگ قبر سیاه نشست. دسته گل را روی سنگ قبر گذاشت و آرام گفت:《ببخشید دیر کردم، نوهت دیوونم کرد. کوچولوی وروجک تازه به راه رفتن افتاده.》
سپس با خودش خندید. بخار دهانش و دستان از سرما سرخ شدهاش، شدت سرما را نشان میدادند. اگر کسی او را میدید حتما فکر میکرد عقل از سرش پریده است که در این سرما به سر مزار همسرش آمده، اما هیچکس نمیدانست که او واقعا دیوانه است. او واقعا مجنون است، جنونی به نام عشق که حتی پس از مرگ همسرش هم خاموش نشد.
برای Paradox
از طرف شماره "۱"
او فریاد زد:《تو اصلا چی هستی؟ اصلا آدمی یا نه؟》با خنده و لحن شعر مانند انگشتم را به چانهاش کشیدم و گفتم:《به من میگن جن عشق من. جنی که الان تشنهی یه قلبه.》و با ولع به جایی که پشتش قلب او قرار داشت نگاه کردم. ناخن تیزم را روی پوستش کشیدم که باعث زخم شدن آن شد و گفتم:《متاسفم عزیزم، ولی پیوند جنها و آدمها خوب نمیشه، بچههاشون عقبمونده میشن.》بعد دیوانهبار خندیدم و از او دور شدم.
دروغ چرا، دلم برایش میسوخت. از قربانیهای قبلیم بیشتر دوستش داشتم شاید حتی عاشقش بودم، اما این سرنوشت من است. سرنوشتی که در آن تنها قلبهای سرخ و خوشمزه نسیب من میشود.
برای عمارت والنست
از طرف شماره "۱"
پسر در گِل دو زانو نشست، باران آنقدر خیسش کرده بود که حتی از مژههایش هم آب میچکید. کت پسر و لباسهایش گلی شدند، اما او اهمیتی نمیداد.
پسر تنها به چشمان دختری که روبهرویش ایستاده، خیره شده بود. او جعبهای کوچک درآورد و به دختر گفت:《آیا حاضری زیر اشکهای آسمان به من قول دهی که اشکهایت را با من تقسیم کنی؟ آیا با من ازدواج میکنی؟》
دختر سعی کرد ذوقش را پنهان کند و گفت:《تو نباید دوتا زانوهات رو بذاری رو گل، باید یه زانو بشینی. آره من حاضرم اشکهام رو باهات شریک بشم. اما تو باید برام خنده بسازی.》
برای یک آبی کمرنگ
از طرف شماره "۱"
پسری قلب مرا ربود، او مرا عاشق خودش کرد و روزهای طولانی در امید غرقم کرد. من هر شب با رویای او میخوابیدم و هر روز به امید دیدنش از جایم بلند میشدم.
از ابتدای دیدنش شروع کردم به دوست داشتن دنیا و آدمها، همهی چیزهای بد را ز خود دور کردم و به جهان عشق ورزیدم.
اما نمیدانستم که او این احساس را ندارد. دفترچه خاطرات عزیزم او رفت و مرا در تاریکی و رنج ترک گفت، او رفت و قلب مرا به گونهای با خودش برد که من همه جا به دنبال آن گشتم اما هیچ نیافتم.
حالا در من خلایی وجود دارد که با هیچ پر نمیشود.
برای Lethe
از طرف شماره "۱"
کسی که جا نموند؟
ببخشید اگه بد شد کوتاه شد بلند شد
امیدوارم دوست داشته باشید✨
مرسی که شرکت کردیدد
شماره "۱"
همیشه اشتباه میکنم.
همیشه خیال میکنم کار درست میکنم، اما اشتباه میکنم.