پس من دیوانهام.
سراغ من نیا من از آن پیرزن یاوهگو در قصههام دیوانه ترم، عقل در سر من نیست، حرفهایم رنگ معنا به خود ندیدهاند، جای من در تیمارستان است.
من دیوانهام که هنوز عشق میورزم، که هنوز خیالپردازی میکنم،
که هنوز رازهایم را میگویم.
دیوانهام که از اشتباهاتم درسی نمیگیرم و دوباره و دوباره و دوباره انجامشان میدهم. دیوانهام که میخواهم ببینم چه میشود.
که امید دارم.
پس سراغ من نیا، من بدون تفکر انجامش میدهم و به تو آسیب خواهم زد،
چون من دیوانهام.
موهایش آشفته بودند که رفت، از اعماق رویاهایم رفت و دست انداخت و قلبم را نیز با خود برد. نگو از آن شب که تنها دلت خواهد گرفت، او رفت به گونهای که گویی هیچگاه وجود نداشت،
اما آیا واقعا وجود داشت؟
خسته بود و غمگین مگر شانههایش را نیدیدی؟
من دیدم، چشمانش را نیز. از زندگی سیر بودند، از من سیر بودند،
کاش هیچگاه سیر نمیشد، ولعش را به هنگام خواستن دوست داشتم، او را دوست داشتم،
خودمان را دوست داشتم.
قانون اول،
بکش تا کشته نشی.
ما کشتیم، اما دوستانمان هم مردند.
قانون طبیعت پایدار نیست،
پس قانون اول این میشود: که قانون طبیعت پایدار نیست.
[همیشه کسانی به تو خیانت میکنند که انتظارش را نداری، چه کسی حدس میزد او با آن لبخندهای پاکش بهترین دوستمان را بکشد؟]
[ آلفی جلو رفت و فریاد زد:《تو چیکار کردی؟ تو کشتیش لعنتی. بیدار شو پسر، نه نه تو نباید بمیری... خواهش میکن.》]
[آنها درک خواهند کرد، هیچچیز بیشتر از مادری که سعی دارد از فرزندش مراقبت کند، برای آنها قابل احترامتر نیست.]