شماره "۱"
《...من هیچی نگفتم و اون کارشو کرد، بعد مرگ اون خانواده من هم به طور رسمی از هم پاشید و من به پرورشگا
آرمان داخل سالن شد و به سمت استلا که تنها روی یکی از صندلیها نشسته بود، رفت. میدانست حالش خوش نیست، اما نمیدانست چرا. کنارش روی یک صندلی دیگر نشست و گفت:《میخوای دربارهش حرف بزنی؟》
استلا فقط به روبهرو نگاه کرد گفت:《نه》
《پس... چیکار میتونم بکنم؟》
استلا کمی سکوت کرد. سرش را به سمت آرمان برگرداند و گفت:《بیا برقصیم.》
آرمان یادآوری کرد:《من نمیتونم بهت دس...》
استلا وسط حرفش پرید:《میدونم. بهم دست نمیزنیم... از دور.》
آرمان خندید اما آنها به حرف استلا عمل کردند. کمی بعد با لباسهای باقی مانده از صحنه، زیر نور تنها چراغ سالن حاضر شدند. آنها آنجا بودند، به گونهای که گویی تنها انسانهای این جهانند. دستانشان روبه روی هم قرار داشت، درست مانند حالت رقص. اما به هم نمیخورد، با هم میرقصیدند اما از هم جدا بودند. آهنگشان هم سکوت خاموش سالن بود.
شاید بگویید این چه نوع مذهبی بودنی است یا بخواهید بگویید چرا باید انقدر به خودشان سخت بگیرند، اما شما عاشق نشدهاید، نمیدانید چقدر پیچیده است.
در همان هنگام، مکس تازه به پرورشگاه رسیده بود، کل اعضا پشت در اتاق هلگا جمع شده بودند و سعی میکردند او را راضی کنند تا در را باز کند. مکس که رسید آقای اندرسن با نگرانی به سمتش رفت و از او خواهش کرد که کاری انجام دهد، او درمانده به نظر میرسید.
راه حل مکس شبیه خودش بود، با یکی_ دو نفر دیگر آنقدر به در ضربه زدند تا در شکست. مکس از روی در رد شد و به سرعت هلگا را متوقف کرد، قیچی را از دستش کشید و دستانش را دور او حلقه کرد. هلگا خونین و مالین برای رها شدن تلاش کرد،اما وقتی دید به جایی نمیرسد دست از تلاش کشید
شماره "۱"
آرمان داخل سالن شد و به سمت استلا که تنها روی یکی از صندلیها نشسته بود، رفت. میدانست حالش خوش نیست
آنها روی خون و موهای هلگا نشستند و هلگا در آغوش مکس با شدت زیادی اشک ریخت، اما مکس ساکت بود، اشک نمیریخت. تنها هلگا را محکم گرفته بود، احساس میکرد اشکهایش تمام شدهاند.
شب را هلگا و مکس کنار هم خوابیدند، هیچ حرفی با هم نزدند. آرمان هم استلا را به خانه رساند. استلا انتظار داشت تنها باشد، اما پدرش خانه بود.
او بدون هیچ حرفی به اتاقش رفت، هنوز از دست پدرش به خاطر آنشب آزرده بود. با همان لباسها به تختش رفت، باستارد خودش را در بغل او جا کرد.
پدرش در اتاق را زد، با اینکه چراغ خاموش بود اما وارد اتاق شد. شاید دخترش تظاهر میکرد که خوابیده، اما او میدانست که بیدار است، پس گفت:《باید بهت یه چیزی بگم. اون شب... من برای شام از لیندا دعوت کرده بودم تا بهش یه چیزی بگم. من بهش گفتم... دوسش دارم، اما دخترمو بیشتر از اون دوست دارم پس ما نمیتونیم ادامه بدیم. استلا برام خیلی سخت بود اما من این کارو به خاطر تو کردم. و... یه کار جدید هم پیدا کردم. کار خوبیه. من... دارم سعی میکنم پدر بهتری برات باشم. امیدوارم منو ببخشی و بهم یه فرصت بدی... شب بخیر عزیزم.》
وقتی آقای هابسون خواست برود، استلا از جایش بلند شد و خودش را در آغوش او انداخت.
رابطه پدر دختری چیز عجیبیست، پدر حاضر است با تمام دنیا به خاطر دخترش مقابله کند و برای دختر تنها مرد زندگیاش که هیچگاه نمیتواند از او دست بکشد، پدرش است. یکی از محکمترین رابطهها، رابطهی میان پدر و دخترش است.
روزها پس از دعوای هلگا و استلا در غم و تاریکی سپری میشدند، در نفرت و سردرگمی. استلا تمام توانش را روی نمایش گذاشته بود تا حواس خود را پرت کند و هلگا با موهای آشفته جدیدش روزهی سکوت گرفته بود، حتی با جک هم حرف نمیزد. زیر چشمانش گود افتاده بودند و حتی دیگر نمیگریست.
همه نگران هم بودند.
هیچکس چیزی به دیگری نمیگفت.
شب اجرا پس از روزها تمرین فرا رسید، حالا وقتش بود تا استلا اولین نمایشش را به عنوان ژولیت اجرا کند. از شدت اضطراب دیالوگهایش را مرور میکرد اما هیچ از آنها نمیفهمید. تنها ده دقیقه به شروع اجرا مانده بود که به تلفنش پیامک آمد، هلگا بود. نمیخواست آن را ببیند اما نتوانست طاقت بیاورد.
پیامک را باز کرد و با نوشتهای مواجه شد:《سلام.
متاسفم. متاسفم که آدم مزخرفی بودم، که دوست مزخرفی بودم و قلب مادرتو ازت گرفتم. میتونی امشب بیای پسش بگیری. فقط احتمالا دیگه نتپه. آدرسو میفرستم.》
استلا چندین بار پیام را خواند تا ببیند درست متوجه شده یا نه. این پیام چه معنیای داشت؟ خدا خدا میکرد اشتباه فهمیده باشد. قلبش آنقدر محکم میتپید که انگار میخواست از سینهاش دربیاید.
پیام را به یکی از بچههای گروه نشان داد و از او پرسید:《به نظرت این... این یعنی چی؟》
او با نگرانی پاسخ داد:《فکر نکنم چیز خوبی باشه.》
استلا درست فهمیده بود، هلگا میخواست خودش را بکُشد. نه، نه، نه، او چکار کرده بود؟
استلا کیفش را برداشت تا برود، همان کسی که پیام را خوانده بود با چشمان گرد شده به او گفت:《هی، داری چیکار میکنی؟ نمیتونی همینجوری بری ما اجرا داریم حواست هست؟》
استلا دست او را از شانهاش کشید و گفت:《نمیتونم نمایش اجرا کنم وقتی دوستم داره خودشو میکشه.》
خیلی زود حرفهایشان به جدال تبدیل شد، سرپرست با عصبانیت به سراغشان آمد و گفت:《هیچ معلوم هست چیکار میکنید؟》
استلا پیام را به او نشان داد و گفت:《باید برم خواهش میکنم.》
سرپرست با چشمانی سرسخت به او نگاه کرد و گفت:《پس منتظر چی هستی؟ زود باش الانه که دیر بشه. از لویی سوئیچو بگیر. تنها نرو آرمان هم ببر.》
استلا خیلی کوتاه او را در آغوش گرفت و سپس با سرعت به همراه آرمان به سمت ماشین رفت.
#قلبی_برای_بازماندگان
پسر کاغذی لای کتاب گذاشت و آن را به قفسه برگرداند. کار هر روزش شده بوده، هر روز به کتابخانه میآمد و سر ساعت مشخصی شعری لای یک کتاب شعر میگذاشت. دختر هم ساعتی دیگر شعر را بر میداشت و در پاسخ یکی دیگر لای آن میگذاشت. اینگونه با هم مشاعره میکردند، اینگونه بود که عاشق شدند.
با شعر عاشق شدند و آن را با شعر ادامه دادند. شعر که از قلب شعرا آمده بود حالا در قلب عشاق مینشست.
برای پذیرش
از طرف شماره "۱"
https://eitaa.com/Nummer_ett/10872 خب چجوری همسایه میشییی
~~
تو کانال های هم عضو میشیم بعد بینمون پیام رد و بدل میشه و ...
زیاد جنبه عضو بیاری و اینا نداره ولی من از ادمینی خوشم نمیاد دردسر زیاد داره...
هدایت شده از -گنجینهینواهایکهن-
این پیام +یک پست رو فوروارد کنید توی کانال هاتون منم میگم وایب کدوم خواننده ی قدیمی رو ازتون گرفتم و ۳ تا پست هم ازتون فوروارد میکنم✔️ برای تگ : کلیک کنید.
امروز تا ظهر قراره حسابی داغون بشم، میدونید چی خستگیمو رفع میکنه؟
پیاماتوننن
میرم میام کلی پیام میخواما گفته باشمم