eitaa logo
شماره "۱"
211 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
115 ویدیو
8 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگر باد نبود، بسوزونید🔥: https://abzarek.ir/service-p/msg/2452108
مشاهده در ایتا
دانلود
پس نوشتم، چون تنها کاری بود که تواناییش را داشتم. نوشتم، چون تنها راه فرار بود. نوشتم. و چه کسی می‌دانست چرا می‌نویسم؟ هیچکس. شخصیت‌هایم مرا دوست دارند، خالقشان را دوست دارند. آنهه برایم کافی هستند.
درد سه حرف است، اما یک آدم را می‌سازد.
مرگ دوست ماست، یا حداقل دوست من است. و هیچ‌چیز خوشتر از دیدار دوست نمی‌شود.
به کسانی که ناگهان خنده‌شان قطع می‌شود نگاه نکنید، آنها خاطره‌ای دارند که مثل سایه دنبالشان است. تنها مراقبشان باشید، آنقدر آنها را بخندانید که هیچگاه قطع نشود.
برای آن دختری که آرزوهایش در شیشه‌ای محبوس‌اند. همان دختری که می‌خنداند اما به وقتش تنها گریه، گریم خوبی برای چهره‌اش است. چقدر تو قوی هستی.
شاید در جهانی دیگر.
یا شاید در روزی دیگر.
تقدیم به خاطراتمان، آتش را می‌گویم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از مُحِب المهدی..)
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حتما نشر بدید ❌❌ ⸤پَنـٰاهِ‌‌هَردلِ‌تَنهـٰا‌چـِرا‌نِمـٖے‌آیٖۍ..؛💔!⸣ https://eitaa.com/fjboakcfgf
پارت آخره. پایان داستان، آماده‌اید براش؟
شماره "۱"
اشک‌های جک روان شدند:《چطوری باید این اجازه رو بدم؟ من بدون تو چیکار کنم؟ هلگا بیشتر فکر کن... ما با
تفاوت میان کسی که پشتت می‌ایستد با کسی که کنارت می‌ایستد، در مشکلات آشکار می‌شود. آرمان کسی بود که پشت آدم می‌ایستاد، پس وقتی هلگا سقوط کرد، آرمان نه به سمت او رفت و نه کنار استلا ماند. آرمان به سراغ جک رفت چون می‌دانست اگر به لبه پشت‌بام برسد و هلگا را ببیند، او هم خودش را می‌اندازد. مکس اما کسی بود که کنار آدم می‌ایستاد، پس وقتی آرمان رفت مکس هم به سمت استلا آمد. آقای اندرسن هم کمی در بهت فرو ماند، اما وقتی دید آمبولانسی نمی‌رسد، دخترش را در آغوش گرفت و تا خود بیمارستان دوید. یعنی چند کیلومتر، با تمام سرعت. آرمان، جک، مکس و استلا بقیه بچه‌ها را به پرورشگاه رساندند و خودشان با ون به بیمارستان رفتند. در راه جک با دستان لرزان به پدرش زنگ زد:《ا...الو بابا؟》 《جک؟ جک! تو کجایی؟ داری گریه می‌کنی؟》 《بابا... هلگا. او... اون.》 اما گریه امانش نداد. وینسل گفت:《جک، نفس عمیق بکش و بهم آدرس بده. خودمو می‌رسونم.》 جک نفس عمیق کشید و آدرس را فرستاد، اما گریه‌اش بند نشد. چراغ قرمز‌هایی که رد شدند، کمربندهایی که بسته نشدند و بیشترین زمانی که یک مرد تا به حال دویده است، همه و همه برای اولین بار در آن شب رخ دادند. ساعات پس از آن، بدترین ساعاتی بودند که آنها می‌توانستند داشته باشند. وینسل دوباره وارد اتاق عمل شد تا جان هلگا را نجات بدهد و بقیه در اتاق انتظار نفرین شده، به انتظار نشسته بودند. به انتظار آنکه ببیند آیا معجزه‌ای رخ می‌دهد؟ معجزه رخ داد. پس از گذشت سه ساعت بالاخره معجزه رخ داد، اولش بوق یکنواخت بود. همان صدایی که هر پزشکی از آن متنفر است، اما وینسل ناامید نشد و امید او نفس‌ها را بازگرداند