پس نوشتم،
چون تنها کاری بود که تواناییش را داشتم.
نوشتم، چون تنها راه فرار بود.
نوشتم. و چه کسی میدانست چرا مینویسم؟
هیچکس.
شخصیتهایم مرا دوست دارند، خالقشان را دوست دارند.
آنهه برایم کافی هستند.
به کسانی که ناگهان خندهشان قطع میشود نگاه نکنید، آنها خاطرهای دارند که مثل سایه دنبالشان است.
تنها مراقبشان باشید، آنقدر آنها را بخندانید که هیچگاه قطع نشود.
برای آن دختری که آرزوهایش در شیشهای محبوساند.
همان دختری که میخنداند اما به وقتش تنها گریه، گریم خوبی برای چهرهاش است.
چقدر تو قوی هستی.
هدایت شده از مُحِب المهدی..)
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حتما نشر بدید ❌❌
⸤پَنـٰاهِهَردلِتَنهـٰاچـِرانِمـٖےآیٖۍ..؛💔!⸣
https://eitaa.com/fjboakcfgf
شماره "۱"
اشکهای جک روان شدند:《چطوری باید این اجازه رو بدم؟ من بدون تو چیکار کنم؟ هلگا بیشتر فکر کن... ما با
تفاوت میان کسی که پشتت میایستد با کسی که کنارت میایستد، در مشکلات آشکار میشود. آرمان کسی بود که پشت آدم میایستاد، پس وقتی هلگا سقوط کرد، آرمان نه به سمت او رفت و نه کنار استلا ماند. آرمان به سراغ جک رفت چون میدانست اگر به لبه پشتبام برسد و هلگا را ببیند، او هم خودش را میاندازد.
مکس اما کسی بود که کنار آدم میایستاد، پس وقتی آرمان رفت مکس هم به سمت استلا آمد. آقای اندرسن هم کمی در بهت فرو ماند، اما وقتی دید آمبولانسی نمیرسد، دخترش را در آغوش گرفت و تا خود بیمارستان دوید.
یعنی چند کیلومتر، با تمام سرعت.
آرمان، جک، مکس و استلا بقیه بچهها را به پرورشگاه رساندند و خودشان با ون به بیمارستان رفتند. در راه جک با دستان لرزان به پدرش زنگ زد:《ا...الو بابا؟》
《جک؟ جک! تو کجایی؟ داری گریه میکنی؟》
《بابا... هلگا. او... اون.》
اما گریه امانش نداد. وینسل گفت:《جک، نفس عمیق بکش و بهم آدرس بده. خودمو میرسونم.》
جک نفس عمیق کشید و آدرس را فرستاد، اما گریهاش بند نشد.
چراغ قرمزهایی که رد شدند، کمربندهایی که بسته نشدند و بیشترین زمانی که یک مرد تا به حال دویده است، همه و همه برای اولین بار در آن شب رخ دادند.
ساعات پس از آن، بدترین ساعاتی بودند که آنها میتوانستند داشته باشند. وینسل دوباره وارد اتاق عمل شد تا جان هلگا را نجات بدهد و بقیه در اتاق انتظار نفرین شده، به انتظار نشسته بودند. به انتظار آنکه ببیند آیا معجزهای رخ میدهد؟
معجزه رخ داد. پس از گذشت سه ساعت بالاخره معجزه رخ داد، اولش بوق یکنواخت بود. همان صدایی که هر پزشکی از آن متنفر است، اما وینسل ناامید نشد و امید او نفسها را بازگرداند