eitaa logo
شماره "۱"
211 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
115 ویدیو
8 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگر باد نبود، بسوزونید🔥: https://abzarek.ir/service-p/msg/2452108
مشاهده در ایتا
دانلود
یا شاید در روزی دیگر.
تقدیم به خاطراتمان، آتش را می‌گویم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از مُحِب المهدی..)
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حتما نشر بدید ❌❌ ⸤پَنـٰاهِ‌‌هَردلِ‌تَنهـٰا‌چـِرا‌نِمـٖے‌آیٖۍ..؛💔!⸣ https://eitaa.com/fjboakcfgf
پارت آخره. پایان داستان، آماده‌اید براش؟
شماره "۱"
اشک‌های جک روان شدند:《چطوری باید این اجازه رو بدم؟ من بدون تو چیکار کنم؟ هلگا بیشتر فکر کن... ما با
تفاوت میان کسی که پشتت می‌ایستد با کسی که کنارت می‌ایستد، در مشکلات آشکار می‌شود. آرمان کسی بود که پشت آدم می‌ایستاد، پس وقتی هلگا سقوط کرد، آرمان نه به سمت او رفت و نه کنار استلا ماند. آرمان به سراغ جک رفت چون می‌دانست اگر به لبه پشت‌بام برسد و هلگا را ببیند، او هم خودش را می‌اندازد. مکس اما کسی بود که کنار آدم می‌ایستاد، پس وقتی آرمان رفت مکس هم به سمت استلا آمد. آقای اندرسن هم کمی در بهت فرو ماند، اما وقتی دید آمبولانسی نمی‌رسد، دخترش را در آغوش گرفت و تا خود بیمارستان دوید. یعنی چند کیلومتر، با تمام سرعت. آرمان، جک، مکس و استلا بقیه بچه‌ها را به پرورشگاه رساندند و خودشان با ون به بیمارستان رفتند. در راه جک با دستان لرزان به پدرش زنگ زد:《ا...الو بابا؟》 《جک؟ جک! تو کجایی؟ داری گریه می‌کنی؟》 《بابا... هلگا. او... اون.》 اما گریه امانش نداد. وینسل گفت:《جک، نفس عمیق بکش و بهم آدرس بده. خودمو می‌رسونم.》 جک نفس عمیق کشید و آدرس را فرستاد، اما گریه‌اش بند نشد. چراغ قرمز‌هایی که رد شدند، کمربندهایی که بسته نشدند و بیشترین زمانی که یک مرد تا به حال دویده است، همه و همه برای اولین بار در آن شب رخ دادند. ساعات پس از آن، بدترین ساعاتی بودند که آنها می‌توانستند داشته باشند. وینسل دوباره وارد اتاق عمل شد تا جان هلگا را نجات بدهد و بقیه در اتاق انتظار نفرین شده، به انتظار نشسته بودند. به انتظار آنکه ببیند آیا معجزه‌ای رخ می‌دهد؟ معجزه رخ داد. پس از گذشت سه ساعت بالاخره معجزه رخ داد، اولش بوق یکنواخت بود. همان صدایی که هر پزشکی از آن متنفر است، اما وینسل ناامید نشد و امید او نفس‌ها را بازگرداند
شماره "۱"
تفاوت میان کسی که پشتت می‌ایستد با کسی که کنارت می‌ایستد، در مشکلات آشکار می‌شود. آرمان کسی بود که پ
قلب‌ را به تپش انداخت و جان را نجات داد. وینسل برای بار دوم جان هلگا را نجات داد. هلگا به زندگی برگشت، اما در کما فرو رفت و هیچکس نمی‌دانست این خوب است یا بد. جک احساس کسی را داشت که گویی آسمان را از شانه‌هایش برداشته‌اند، استلا حس می‌کرد می‌تواند دوباره نفس بکشد. به نظر می‌رسید همه با برگشتن هلگا، به زندگی برگشتند. داستان پس از آن داستان دیگری‌ست، مانند یک شروع دوباره. هلگا یک ماه را در کما گذراند، یک ماه پر از انتظار. یک ماهی که هر روزش را استلا در بیمارستان گذراند و یک ماهی که جک در هر دقیقه‌اش نقاشی هلگا را کشید. در طول یک ماه، تخت هلگا پر شد از نامه‌های اعضای پرورشگاه برای او. از:《زود برگرد آبجی کوچیکه.》گرفته تا:《زود خوب شو تا برامون قصه بگی.》 یک ماه گذشت و پس از روزها انتظار، هلگا چشمانش را باز کرد. استلا کنارش نشسته بود که او چشمانش را باز کرد، وقتی او را دید با جیغ از جا پرید. پس از آن هم چند روزی به تجدید قوا برای هلگا گذشت، در آخر پس از روزهایی که شمارشان از دست رفته بود، دو دوست کنار هم بودند. هلگا در تخت نشسته بود و آرام چیزی می‌خورد، هنوز حرف خاصی به زبان نیاورده بود، و استلا تظاهر می‌کرد حواسش به او نیست و باستارد را نوازش می‌کرد. سکوت آزاردهنده بود، باید چه می‌گفتند؟ عذرخواهی می‌کردند؟ یا از اتفاقاتی که افتاده بود می‌گفتند؟ هلگا آرام گفت:《تو عاشق شدی.》 شروع خوبی بود. گونه‌های استلا سرخ شدند:《حواسم نبود.》 به هم نگاه کردند، چند ثانیه گذشت و بعد هرجفتشان قهقهه زدند. خنده‌شان قطع نمی‌شد، اشکشان در آمده بود و حتی نمی‌دانستند به چی می‌خندند. آن خنده، دیوار میانشان را نابود کرد و راهی ساخت تا دوستیشان محکم‌تر از قبل ساخته شود. آن‌روز، هلگا و استلا تا خود صبح از هر دری حرف زدند، معشوق‌هایشان را با هم مقایسه کردند و استلا از تئاتر گفت. هلگا از مدرسه و تمام شایعات آن گفت. هیچکس حرفی از خودکشی یا قلب نزد، عذرخواهی در میان حرف‌هایشان پنهان شده بود، اما هر دو آن‌ را متوجه شدند. صبح که شد، جک و آرمان هم به آن‌دو پیوستند و آنها آنجا بودند. پس از تمام آن اتفاقات، آن چهارنفر آنجا بودند. چهار زن دیگر هم بودند، آنها از بهشت به فرزندانی نگاه می‌کردند که زاده بودند و به آنها افتخار می‌کردند. چون فرزندانشان بازمانده حوادث بودند و از میان درد‌ها رشد کرده بودند. آنها بازمانده بودند و قلبی میانشان می‌تپید که پیوند میان آنها بود. قلبی برای بازماندگان. روزهای زیادی پس از آن می‌گذرد. روزهایی شاد و غمگین، روزهایی که خلاصه‌شان زندگی است. هلگا با آن خانواده نمی‌رود و فارغ‌التحصیل می‌شود، پزشکی می‌خواند و یکی از بهترین‌ها می‌شود، یاران اودین از موفق‌ترین گروه‌های تئاتر می‌شوند و استلا و آرمان هرروز بیشتر و بیشتر می‌درخشند. روزهای زیادی می‌گذرد، استلا و آرمان و هلگا و جک در یک کلیسا و در یک روز ازدواج می‌کنند اما دامادها دیر می‌رسند، چون مکس قبل از آن، آنها را به رودخانه می‌برد و سرشان را زیر آب می‌کند تا قسم بخورند هلگا و استلا را خوشبخت می‌کنند. و می‌توان گفت همه به خوشبختی می‌رسند، البته تعریف‌های زیادی از خوشبختی وجود دارد. روزهای زیاد و لحظات زیاد. مکس گروه موسیقی خودش را افتتاح می‌کند، وینسل بازنشسته می‌شود و میز شطرنج در خانه پروفسور هرروز پا برجاست. استلا و آرمان سفر می‌کنند، تئاتر اجرا می‌کنند، سارا کسی را پیدا می‌کند که او را با زخم‌هایش دوست دارد، استلا و آرمان تصمیم می‌گیرند فعلا بچه دار نشوند و عشقشان هیچگاه کم نمی‌شود. هلگا و جک خانه می‌خرند، هلگا جان آدم‌ها را نجات می‌دهد و جک روح آنها را جلا می‌دهد، آن‌دو بچه دار می‌شوند و نام او را مویرا می‌گذرانند. و روزهای غم‌انگیز هم هست، جک متوجه می‌شود بیمار است، بیماری‌ای لاعلاج که تنها درد به همراه دارد، پس هلگا را طلاق می‌دهد چون او را شایسته این درد نمی‌داند. جک هیچگاه به هلگا نمی‌گوید چرا از هم جدا شدند، تنها در اتاقش می‌ماند و نقاشی می‌کشد و نامه‌های بسیاری را پر می‌کند که هیچگاه به دست هلگا نمی‌رسند. هلگا دخترشان را به تنها بزرگ می‌کند و متوجه می‌شود که دخترش هم مانند خودش بیماری قلبی دارد. روزهای زیاد و اتفاقات بسیار، اتفاقاتی که با خود مرگ دارند، غم، اشک، شادی و تولد. اتفاقاتی که به آنها می‌فهماند هنوز وجود دارند. و با تمام این‌ها، آنها هیچگاه فراموش نمی‌کنند، قلب همیشه می‌تپد و آنها ادامه می‌دهند. و این بود داستان یک قلب. داستان چیزی به نام پیوند عضو، یکی از بهترین کشفیات یا مخلوقات بشر، یکی از بزرگترین اتفاقات در تاریخ پزشکی. همیشه کسانی هستند که با فداکاری تمام عضو‌های خود را و یا خانواده‌شان را می‌بخشند و همیشه نیازمندانی هستند که نجات می‌یایبند. تصور کن، تو می‌میری اما با عضو‌هایت، در دیگران زندگی می‌کنی.
شماره "۱"
قلب‌ را به تپش انداخت و جان را نجات داد. وینسل برای بار دوم جان هلگا را نجات داد. هلگا به زندگی برگش
موخره: مشاور درست می‌گفت، دانستن زندگی‌های پیش از خودم، باعث شد خودم را دوست داشته باشم. لحظاتی که به داستان گوش می‌کردم، درد قلبم و تمام زندگی مزخرفم را فراموش می‌کردم. من در داستان غرق می‌شدم. و حالا اینجا ایستادم، احتمالا مادرم عصبانی بشود اگر بفهمد، اما دایی مکس پیشم است و حواسش به اوضاع هست. جلوی خانه‌ی پروفسور ایستاده‌ایم و منتظریم تا پدرم در را باز کند، اولین برخوردمان خواهد بود. نگرانم که آیا من را می‌شناسد؟ اگر از آمدنم عصبانی شود چه؟ افکارم ضربان قلبم را بالا می‌برند و باعث دردش می‌شوند، من هم مانند مادرم به پیوند قلب نیاز دارم. دایی مکس دستم را می‌فشارد تا آرامم کند. هنوز مجرد است، هنوز عاشق موسیقی و گیتار است و هنوز جذاب است. در باز می‌شود و زمان با دیدن مرد در چهارچوب درب، متوقف می‌شود. از آنچه مادر می‌گفت شکسته‌تر است، اما همانگونه که مادر تعریف کرده بود، موهایش مانند خورشید بودند و چهره‌اش آسمان را انعکاس می‌داد. خدای من هیجان برای قلبم خوب نیست، اما نمی‌توانم جلویش را بگیرم. دایی مکس که می‌بیند من نمی‌توانم حرفی بزنم می‌گوید:《سلام جک. اومدم تهدیدمو عملی کنم، تو نه تنها هلگا رو خوشبخت نکردی بلکه الانم یه دختر داری که بهت نیاز داره و بذار ببینم، تو برای پونزده سال گذشته پدرش نبودی.》 جک از بهت در میاید، گلویش را صاف می‌کند و پاسخ می‌دهد:《درسته. من... فقط...》 وسط حرفش می‌پرم:《مامان می‌دونه تو مریضی. منم می‌دونم. ولی هنوز دوستت داره، نمیگه ولی از چشماش معلومه. تو هم هنوز دوسش داری؟》 اشک در چشمانش جمع می‌شود:《معلومه که دوسش دارم. تو هم همینطور... من... فقط نمی‌خواستم شما به پای من بسوزید، متا...》 نمی‌گذارم عذرخواهی کند. بغلش می‌پرم و حرفش را قطع می‌کنم. یک پدر نباید جلوی کس دیگری غرورش بشکند. نمی‌دانم چه پیش خواهد آمد، شاید دوباره معجزه رخ بدهد و پدرم خوب شود، شاید او و مادرم دوباره ازدواج کنند. شاید استلا و آرمان ترسشان را کنار بگذراند و بچه‌دار شوند، شاید من هم قلبم را پیوند بزنم و مانند مادرم داستان‌هایی برایم پیش بیاید. اما یک چیز را خوب می‌دانم، هر چه هم که بشود، من مویرا استفانی باقی می‌مانم، یک بازمانده با خانواده‌ای پر از داستان. و روزی این داستان‌ها را خواهم نوشت، تمام دنیا باید بدانند که یک قلب ما را نجات داد. _پایان_
و تماممم بعد از این همه روز. این داستان خیلی برام مهمه، دوست داشتم بنویسمش و درباره پیوند عضو بگم، درباره قلب و شخصیت‌هایی که اینجا ساخته شدن. و ممنونم از همتون که اینجا بودید، خوندید، بهم انگیزه دادید تا نوشته شد. از هیچکس ممنونم که تو گره بزرگ داستانی کمکم کرد، از کسایی که نظر دادن مخصوصا مدیا، کرم کتاب، النا، کلس، هستی، الکس و تمام افراد دیگه.
ممنونم که با من همراه شدید تا داخل این داستان وقت بگذرونیم.
و اسمش هم قراره بشه: قلبی برای بازماندگان
اگر نظری برای روند داستان یا شخصیت‌ها دارید حتما بگید تا تو بازنویسی درستش کنم.