[آکس نه اسمش آکس بود نه شبیه گاو نر بود. فقط چون مثل گاو سرش را میانداخت و وارد جایی میشد، این لقب را گرفته بود. او همیشه لبخندی دنداد نما میزد که باعث تناقض بین دندانهای سفید و پوست سیاهش میشدند.]
شماره "۱"
[آکس نه اسمش آکس بود نه شبیه گاو نر بود. فقط چون مثل گاو سرش را میانداخت و وارد جایی میشد، این لقب
آکس پسر گاو مورد علاقه منه_
اه حوصلهم سر رفت
حس میکنم خیلی بی معنی دارم چرت مینویسم و حرف نزدنتون هم هیچ کمکی نمیکنه
حس میکنم... تکراری؟ اضافی؟ چی میگن بهش همونم
داره کم کم یه چیزی به ذهنم میرسه
فقط یه پیشنهاد
خواهش میکنم هر کی میتونه بیاد نظر بده
داستانایی که مینویسمو دوست دارید؟ دوست دارید کلا کانالو وقف اون داستانا کنم و بی خیال حرفای اضافی و نوشتههای دیگه و بقیه چیزا بشم؟
چون من واقعا حس میکنم زیاد حرف میزنم و چرت و پرت متن مینویسم.
اگه این باعث میشه کانال بهتر بشه بگید لطفا، اینجا به جز کانال من کانال هر ۲۱۱ نفرتونه حقتونه که در ازای وقتی که میذارید محتوای با کیفیت و دلخواهتون رو دریافت کنید
یه سوال لینکی که تو بیو کاناله کار نمیکنه؟؟من کلی چیزمیز اونجا فرستادممم
~~
دایگو گاهی کار نمیکنه
نمیدونم مثل چی؟ جز پیام چیزی نیومده اونم چند روزه جواب ندادم گهگداری به بعضیا که فکر میکنم مهمترن جواب میدم بقیه رو گذاشتم بعدا
میدونید همیشه میدونم بزرگتر شدن فقط همه چیز رو بدتر میکنه
ولی با این وجود باز هم به انتظار بزرگتر شدن میمونم
شماره "۱"
لباسهای پسر هشتساله بهتر از پسر دیگر نبودند، سویشرت قرمزش مندرس و پاره، بی جان و شُل به شلوار جینش
اسپایک کنار پیتر نشست و نامه را از جیب درآورد. نامه پر از خط و خش بود و گوشههایش پاره شده بودند، روی آن لکهای اشک نیز به چشم میخورد. اسپایک خواند:《پسر عزیزتر از جانم.
اگه این نامه رو میخونی یعنی سر بیگناه من بالای دار رفته. اه نباید اینو مینوشتم ببخشید. لعنتی پاکشم نمیشه کرد. خب... میخوام بدونی که نه من و نه پدرت هیچ گناهی نکردیم و همش پاپوش بوده. میخوام بدونی خیلی خیلی دوستت دارم، و متاسفم که مجبوری تنهایی با دردهای زندگی مبارزه کنی. وصیت من به تو اینه که توی زندگیت کسی بشی که خودت به خودت افتخار کنی و بدون که اون زمان و پدرت هم بهت افتخار میکنیم. شاید تو زندان به دنیا اومده باشی اما جوری زندگی کن که هیچوقت به اینجا برنگردی.
تیکهای از وجودم، از صمیم قلب دوستت دارم.
مادرت.》
نامه کوتاه بود اما کسی که بی مادری چشیده باشد، همان چند خط را با ذره ذره وجودش لمس میکند. اسپایک بینیاش را بالا کشید و گفت:《خیله خب. برگرد پیش کوین جونت، وقت رفتنه.》
سپس بلند شد. امشب قلبش بیشتر از آن نمیتوانست بشکند. پیتر قبل از رفتن گفت:《کوین میگه، ولی من دلم نمیخواد به حرفش گوش کنم.》
پیتر رفت و اسپایک تنها در تاریکی شب، راه خرابه را به پیش گرفت. خرابه، پاتوق داگلاس و بچههایش بود، بیست و خوردهای بچه برای داگلاس جیببری و گدایی میکردند. اسپایک هم یکی از آنها بود.
با نزدیک شدندش به خرابه صدای پارس سگهای داگلاس هم بلند شد، تریسو و ماریسو، سگهای تازی و وحشیای بودند که هر یک از بچههای داگلاس حداقل یکبار در اثر برخورد با آنها، خودشان را خیس کرده بودند.