eitaa logo
شماره "۱"
217 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
122 ویدیو
8 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگر باد نبود، بسوزونید🔥: https://abzarek.ir/service-p/msg/2452108
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از شماره "۱"
به قول نِد توی کتاب ماه بر فراز مانیفست، زنده باد شب...)
از میان زخم‌هایمان نور می‌تابید، لبخند که می‌زدیم، می درخشیدیم، چشمانمان از شوق برق می‌زد، و ما ساخته شده بودیم تا نور باشیم. اما نمی‌دانم چرا در تاریکی مطلق به سر می‌بریم، مگر این تاریکی روزنه نورهای ما را کور نمی‌کند؟ ما که متوجه نشدیم، خلق شدیم تا بدرخشیم یا خلق شدیم تا با تمام درد‌ها مبارزه کنیم و سیاه نشویم؟
کسایی که خوندن به نظرشون کاراوال بخونم یا پادشاه پریان؟ دلم می‌خواد بخونم و موندم بینشون🙏 و نظرتونم بگید اصلا دلم نمی‌خواد خسته بشم و نصفه بذارمش🙏
هیچکس یه دونه‌شم نخونده یعنی؟ مگه میشه مگه داریم
شماره "۱"
هیچکس یه دونه‌شم نخونده یعنی؟ مگه میشه مگه داریم
دارن دونه دونه پیام میدن😁 دارم می‌خونم ولی نمی تونم جواب بدم دمتون گرم🙏
امشب شبکه نمایش ساعت یازده می‌خواد فیلم ورزشی بده، درباره هاکیه من که می‌خوام ببینم اگه خواستید شما هم ببینید😁 به هر حال فکر نکنم از دیدن هاکی پشیمون بشید🤷‍♀️
هدایت شده از ⋆ شوالیه
I write, So I can breathe.
شماره "۱"
[آکس نه اسمش آکس بود نه شبیه گاو نر بود. فقط چون مثل گاو سرش را می‌انداخت و وارد جایی می‌شد، این لقب
[وقتی مُرد، لبخند می‌زد، درد داشت و لبخند می‌زد و این قهرمانانه‌ترین کاری است که یک مرد می‌تواند انجام دهد، که برای دلخوشی دوستش، با تمام دردی که دارد، لبخند بزند.]
[خرس عروسکی تینا کوچولو، توی آتش سوخت. صاحبش هم همینطور، و او حتی در لحظه آخر هم عروسکش را در آغوش گرفته بود.]
[این داستان دیگر درباره متوقف کردن یک شیطان نبود، آنها باید انتقام خون دوستانشان را می‌گرفتند.]
هدایت شده از شماره "۱"
به قول نِد توی کتاب ماه بر فراز مانیفست، زنده باد شب...)
شماره "۱"
برای اسپایک پنج بار بود، هرگاه که از نزدیک آنها رد می‌شد، زخم پنجه‌ی یکی‌شان بر پشتش می‌سوخت. یکی از
وقتی اولین بارقه‌های خورشید، به آسفالت خیابان‌ها تابید و ترک‌هایش را با نور روشن کرد، صبحی دیگر و دویدن‌های دیگر برای فرزندان خیابان نیز آغاز شد. حالا وقتش بود پسران و دختران میان ماشین‌ها بروند و یا سر چهارراه‌ها بنشینند. حالا زمانش فرا رسیده بود تا دست در جیب مردمان کنند و کیف‌های پولشان را بزنند. پیتر هم از این قائله مستثنا نبود. با سویشرت قرمز و موهای ژولیده‌اش میان مردم می‌گشت و با مهارت تمام جیب‌هایشان را می‌زد. گاهی چیزهای خوبی گیر میاورد، مانند کیف پول‌های پر از پول و گاهی جز چند سکه قدیمی چیزی کاسب نمی‌شد. روز اما برای اسپایک طور دیگری شروع شده بود، او با بی‌حوصلگی جلوی یک مغازه نشسته بود و به تکاپوی درون شهر نگاه می‌کرد. جنگ‌های درون سرش آنقدر سهمگین بودند که تمام رمقش را ربوده بودند. پیرمردی پشت سرش در چهارچوب درب مغازه ایستاد. موهایش کامل سفید شده بودند و پیشبندی خاکستری بر تن داشت، جارویی هم در دست راستش بود. او به اسپایک گفت:《کشتی‌هات غرق شدن پسر؟》 اسپایک بدون آنکه به او نگاه کند، چانه‌اش را روی دستش گذاشت و پاسخ داد:《بیشتر حس می‌کنم خودم غرق شدم.》 پیرمرد آرام خندید و چروک‌های روی صورتش عمیق‌تر شدند:《داستان پیتره، نه؟》 و کنار اسپایک نشست. اسپایک آهی کشید و گفت:《نمی‌تونم نجاتش بدم. نه اونو نه کوین لعنتی رو نه خودمو.》 پیرمرد گفت:《اشتباه تو همین اسپایک. تو می‌خوای همه رو نجات بدی، و این در حالیه که خودت داری غرق میشی. اینو بفهم اسپایک تو نمی‌تونی همه رو نجات بدی. زندگی مثل یه باتلاقه، هر چی بیشتر تقلا کنی، بیشتر فرو میری. فقط باید رها کنی و بذاری خودش آزادت کنه.》