eitaa logo
شماره "۱"
217 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
122 ویدیو
8 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگر باد نبود، بسوزونید🔥: https://abzarek.ir/service-p/msg/2452108
مشاهده در ایتا
دانلود
الان شب بخیر میگم ولی شما نخوابید بیدار بمونید شاید قسمت جدید نوشتم_
ته تهش ساعت یک_
هدایت شده از شماره "۱"
به قول نِد توی کتاب ماه بر فراز مانیفست، زنده باد شب...)
شماره "۱"
لباس‌های پسر هشت‌ساله بهتر از پسر دیگر نبودند، سویشرت قرمزش مندرس و پاره، بی جان و شُل به شلوار جینش
اسپایک کنار پیتر نشست و نامه را از جیب درآورد. نامه پر از خط و خش بود و گوشه‌هایش پاره شده بودند، روی آن لک‌های اشک نیز به چشم می‌خورد. اسپایک خواند:《پسر عزیزتر از جانم. اگه این نامه رو می‌خونی یعنی سر بی‌گناه من بالای دار رفته. اه نباید اینو می‌نوشتم ببخشید. لعنتی پاکشم نمیشه کرد. خب... می‌خوام بدونی که نه من و نه پدرت هیچ گناهی نکردیم و همش پاپوش بوده. می‌خوام بدونی خیلی خیلی دوستت دارم، و متاسفم که مجبوری تنهایی با دردهای زندگی مبارزه کنی. وصیت من به تو اینه که توی زندگیت کسی بشی که خودت به خودت افتخار کنی و بدون که اون زمان و پدرت هم بهت افتخار می‌کنیم. شاید تو زندان به دنیا اومده باشی اما جوری زندگی کن که هیچوقت به اینجا برنگردی. تیکه‌ای از وجودم، از صمیم قلب دوستت دارم. مادرت.》 نامه کوتاه بود اما کسی که بی مادری چشیده باشد، همان چند خط را با ذره ذره وجودش لمس می‌کند. اسپایک بینی‌اش را بالا کشید و گفت:《خیله خب. برگرد پیش کوین جونت، وقت رفتنه.》 سپس بلند شد. امشب قلبش بیشتر از آن نمی‌توانست بشکند. پیتر قبل از رفتن گفت:《کوین میگه، ولی من دلم نمی‌خواد به حرفش گوش کنم.》 پیتر رفت و اسپایک تنها در تاریکی شب، راه خرابه را به پیش گرفت. خرابه، پاتوق داگلاس و بچه‌هایش بود، بیست و خورده‌ای بچه برای داگلاس جیب‌بری و گدایی می‌کردند. اسپایک هم یکی از آنها بود. با نزدیک شدندش به خرابه صدای پارس سگ‌های داگلاس هم بلند شد، تریسو و ماریسو، سگ‌های تازی و وحشی‌ای بودند که هر یک از بچه‌های داگلاس حداقل یکبار در اثر برخورد با آنها، خودشان را خیس کرده بودند.
شماره "۱"
اسپایک کنار پیتر نشست و نامه را از جیب درآورد. نامه پر از خط و خش بود و گوشه‌هایش پاره شده بودند، رو
برای اسپایک پنج بار بود، هرگاه که از نزدیک آنها رد می‌شد، زخم پنجه‌ی یکی‌شان بر پشتش می‌سوخت. یکی از تاوان‌هایی که برای شاهزاده خیابان شدن، پرداخته بود. اسپایک با پشت قوز کرده از جلوی دیکران رد شد، سنگینی نگاه و زخم زبان‌های زیر لبی‌شان را به وضوح احساس می‌کرد. صدایی از پشتش گفت:《هیچ معلومه کدوم گوری بودی؟》 اسپایک آرام برگشت و به پیرمرد ژولیده رو‌به‌رویش نگاه کرد. ریش‌های جوگندمی‌اش به سینه می‌رسیدند و وزنش را روی عصایش انداخته بود. اسپایک با خونسردی با داگلاس گفت:《داشتم واست پول جمع می‌کردم.》 و کیسه جواهر را به سمتش انداخت. چشمان داگلاس با دیدن جواهر برق زدند. گفت:《آفرین. خوشم اومد. واس خاطر این‌کارت سهم شامت یکی بیشتر میشه.》 اسپایک با خود فکر کرد:《سهم تنفرم از بقیه.》 اسپایک برگشت تا برود که داگلاس دوباره گفت:《چه خبر از موش من؟》 اسپایک گفت:《خبر خاصی نیست.》 و قبل از آنکه داگلاس دوباره چیزی بگوید به سمت نزدیک‌ترین چیزی که به اتاق داشت رفت. منظور داگلاس از موش، کوین بود، ماموریتی که داگلاس به اسپایک سپرده بود. کوین دو سال پیش یکی از بچه‌های داگلاس بود، اما وقتی شانزده سالش شد با داگلاس دعوایش شد، تمام پول‌های داگلاس به همراه چند تا مدارک از کثافت‌کاری هایش را زیر بغل زد و فرار کرد. از آن به بعد کارد به داکلاس می‌زدی خوتش در نمی‌آمد، پس اسپایک را فرستاد دنبال کوین تا جایش را پیدا کند، اموالش را برکرداند و درسی حسابی به کوین دهد. اما اسپایک در این راه با پیتر آشنا شده بود، او با کوین زندگی می‌کرد. اسپایک هم فرصت را غنیمت شمارد و به پیتر نزدیک شد تا بتواند از زیر زبانش اطلاعات بیرون بکشد. اما نمی‌دانست که به او وابسته می‌شود، نمی‌دانست که پیتر با معصومیت در چشمانش می‌شود نزدیکترین چیزی که به دوست دارد. و حالا باید میان شاهزاده خیابان بودن و نگاه داشتن سمت خود پیش داگلاس، و اسپایک بودن و نگاه داشتن پیتر به عنوان دوست، یکی را انتخاب می‌کرد. و تهدیدهای داگلاس و زخم‌های روی تنش، به هیچ‌وجه کمکی به ساده شدن انتخابش نمی‌کردند.
هدایت شده از ایستگاه 34 🇮🇷
ولنتاینه پاشید نفری یه جمله عاشقانه برای ایستگاه (من و آدرین نه، شخص ایستگاه ۳۴😂☝️) بگید بعدش رای می‌گیریم جمله‌ی منتخب انتخاب می‌کنیم- (عقلم رو از دست دادم ولی به روم نیارید)
هدایت شده از مِشکالیس
یه حمایـتی ِجذا‌ب‌ب‌ب‌ بریم؟🌿 این پیام رو فور کن ؛ [لارا] ، [مشکالیس] ، [اخگر] ، [ماه] و [گپ نویسندگان] عضــو باش ؛ منم تو ۱۲k ممبر فعال از شما حمایـت ‌می‌کنم. جهت ِتـگ / کلیک کن
امروز ولنتاینه و من می‌خوام این روز رو به کسایی تبریک بگم که منتظرت وقتش بشه و یه رابطه بالغانه و عاقلانه بگیرن. امروز رو به کسایی تبریک میگم که توی عشقشون فداکارن و می‌بخشن و صبورن. به عشق‌هایی که هر روز بیشتر و بیشتر زیاد میشه. به اون عاشق دلشکسته که عشق یه طرفه رو حس می‌کنه و این یکی از بدترین مصائب دنیاست. امروز رو به کسایی تبریک میگم که یه روز دلشون شکسته و حالا وقتی حرف عشق میاد پوزخند می‌زنن و ثلبشون از درد کهنه می‌سوزه. امروز رو به عشقای حقیقی تبریک میگم و امیدوارم تک به تک آدما ازش لذت ببرن.
📪 پیام جدید میگما ویدار کتاب پسر آفتاب رو خوندی؟ نظرت راجبش چی بود؟ اون جوریه که اگه قرضی بگیرم از کتابخونه، پشیمون نشم که نخریدمش؟ یا خیلی قشنگه؟ ~~~ بلی خب ببین کتاب خیلی قشنگی بود واقعا موضوع جدیدی داشت و من خیلی لذت بردم اما این نظر من بود و من واقعا نمی‌دونم ممونه دوسش داشته باشی یا نه، فقط اینم بگم که برای کودک و نوجوان خوبه یعنی حدود یازده دوازده سیزده سال. البته نه اینکه فقط اونا بتونن بخوننا ولی رنج سنیش اونه مثل کتاب هری پاتر...
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/11193 اخه فکر کردم یه نفر دیگه هم توی چنل باهات هست یا نیست ؟ ~~ قبلا دوستم ایگدراسیل بود الان اون رفته و دوستم مژاد هست.