شماره "۱"
📪 پیام جدید یه روز بارونی، پالتوی زرد، دیدن کسی که قبلا عاشقش بودی، چکمه های قرمز #دایگو
هنری با پالتوی زرد در ایستگاه اتوبوس نشسته و منتظر اتوبوس بود. باران با مهربانی سقف ایستگاه را لمس میکرد و خیابانها خالی از هرگونه زندگانی بودند.
هنری تلفنش را از جیب درآورد، و وارد صفحه چتش با عشق سابقش شد. از سه سال پیش که از هم جدا شده بودند، این کارِ هر روزش بود.
شروع کرد به خواندن چند تا از پیامها. عشقش، لوسی نوشته بود:《سلیقهت در حد کارتون خواباست😭😂》
و عکس کادویی را که هنری برایش خریده بود، فرستاده بود. یک جفت چکمه قرمز. تلفن با باز شدن عکس چکمهها از دست هنری افتاد. از بعد آنروز دیگر آن چکمهها را ندیده بود.
نفس عمیقی کشید و تلفن را دوباره برداشت. هنری در پاسخ نوشته بود:《سال بعد پالتوی زرد برات میخرم، بعدش برای هزارمین بار فیلم It رو میبینیم.》
اما لوسی پیشی گرفت و اول خودش برای هنری پالتوی زرد خرید. ولی لوسی فرصت نکرد که با هنری فیلم را ببیند، کامیون حامل لبنیات امانش نداد.
هنری نمیدانست سرنوشت تمام چکمههای قرمز، آلوده شدن به خون است.
تلفنش را خاموش کرد و سوار اتوبوس تازه رسیده شد. اما لوسی هم نمیدانست که سرنوشت تمام پالتوهای زرد نیز خونآلود شدن است.
آنها باز به یکدیگر رسیدند، اما نه در این دنیا. من واقعا آرزو میکنم در دنیای دیگر تلوزیون باشد، چون لوسی باید It ببیند و جیغ بکشد، باید محکم بازوی هنری را بگیرد و هنری هم او را در آغوش بکشد
ما بر سر قبر آنها پالتوی زرد خونی و چکمهی پاره میگذاریم و مینویسیم:
شاید در جهانی دیگر،
تلوزیون It پخش کند،
شاید پالتوی زرد و چکمههای قرمز، خونی نشده، کنار هم قرار گیرند،
و آنها بهم برسند.
شاید در جهانی دیگر.
آنها در تعقیب منند، شب و روز، در هر زمان و مکان. نمیدانم از جانم چه میخواهند، اما هربار که نزدیکم میشوند، صداهای در سرم شروع به فریاد میکنند و باعث میشوتد بخواهم فریاد مرگ سر دهم.
کاش کسی بود که نجاتم دهد،
سایههای خودم میخواهند مرا به قتل رسانند. آخر به کدامین گناه؟
شاید چون انسانم،
احساس میدارم که گناهی از این بزرگتر وجود ندارد.
رویاهایم کجاست؟
نمیدانم کجا گمشان کردم.
یک زمان در دستانم بودند و ناگهان به خود آمدم و دیدم پژمرده شدند، خیلی سعی کردم از گزند سخنان آدمیان آنها را نگاه دارم،
اما نشد. هر سخن، هر حرف، تیری بود بر پیکر درماندهی رویاهایم.
رویاهایم کجاست؟ آنها را به کجا بردهاید؟
مگر نمیدانید بدون آنها جز جسمی بی روح و تهی، هیچ نیستم؟
جان رویاهای خودتان قسم، برشان گردانید...
روزی روزگاری دختری دلش را به درختی باخت. آنطور نگاهم نکنید، این افسانه حقیقی است.
دختر میپنداشت، درخت هم عاشق وی است، پس هر روز و هر شب دستش را در شاخهای میگذاشت و التماسش میکرد تا زنده شود.
در آخر الههی عشق دلش سوخت و به درخت جان داد، اما در ازایش نفرینی هم بر آن گذاشت.
نفرینی که باعث شد دل درخت سیاه شود.
دختر ناامید نشد، مطمئن بود میتواند درخ را درست کند.
اما اشتباه میکرد، دل سیاه درخت، او را هم تاریک کرد.
و این بود افسانهی درخت و دختر که هنوزم که هنوز است عاشق همند، بی آنکه اهمیت دهند سیاهند یا سفید.
شاید نفرین الههی عشق نفرین نبود، شاید یک موهبت بود. یا شاید هم عشق آنرا یک موهبت کرد.
کوردلان افسانه را درس عبرتی برای عاشق نشدن میبینند و روشنبینان، داستان را مُهر تاییدی، برای عشق حقیقی میدانند.