eitaa logo
شماره "۱"
353 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
176 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگر باد نبود، بسوزونید🔥: https://daregooshy.ir/secret/9412477
مشاهده در ایتا
دانلود
شماره "۱"
ستاره می‌تابد، فداکاری می‌کند و می‌سوزد چون رویا دارد. و لعنت به رویا که همچو سفالگری از گِل، از آدم
می‌خواهم ستاره باشم،‌می‌خواهم پس از تمام سوختن‌ها، درخششی نصیبم شود، اما جه دردناک است که آدمی تنها باید درد بکشد و خیالپردازی کند، آدمی محکوم است به ادامه، حتی در تاریکی.
شماره "۱"
می‌خواهم ستاره باشم،‌می‌خواهم پس از تمام سوختن‌ها، درخششی نصیبم شود، اما جه دردناک است که آدمی تنها
آدمی محکوم است به امید داشتن، به آنکه خواهد رسید روزی که درش امید او را از تاریکی نجات می‌دهد.
شماره "۱"
آدمی محکوم است به امید داشتن، به آنکه خواهد رسید روزی که درش امید او را از تاریکی نجات می‌دهد.
آدمی قوی است، عاشق است و راحت گمراه می‌شود. آدمی احمق است، دل به دشمنش می‌دهد و خالقش را که فراموش کرد، با خنده احساس یکتا بودن‌ می‌کند. فارغ از آنکه داند صدها صد همچو خودش در جهان وجود دارد.
شماره "۱"
آدمی قوی است، عاشق است و راحت گمراه می‌شود. آدمی احمق است، دل به دشمنش می‌دهد و خالقش را که فراموش ک
پس من ستاره‌ام. من آدم‌ام. من یکتا و ساده‌ام. من به رویا و امید زنده‌ام، و من خسته‌ام. خسته از انتظار، خسته از ناتوانی و خسته از دوری از خالق خویش. دلم می‌تپد تا پرواز کند به سوی خالقش.
شماره "۱"
پس من ستاره‌ام. من آدم‌ام. من یکتا و ساده‌ام. من به رویا و امید زنده‌ام، و من خسته‌ام. خسته از انتظا
اشتباه نکنید، خوب می‌داند که تنها با مرگ، آزاد می‌شود. مرگ را دوست دارد، رویایش را می‌پروراند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خزعبل بس_ خیلی جلوی خودمو می‌گیرم تا پاکشون نکنم_ شب بخیر
شماره "۱"
با یادآوری گذشته، زخمی در زیر گردنش سوخت و در پس ذهنش کوین را به یاد آورد که به او قول می‌داد برمی‌گ
چشمان‌ پیتر از شدت تعجب گشاد شد و چهره‌ اسپایک جوری شد که‌ گویی به شکمش مشتی محکم خورده. اما او خودش را زود جمع کرد و با اخم به پیتر نگاه کرد. کوین گفت:《اون نمی‌دونست من دارم میام اسپایک.》 اسپایک غرید:《چون اون یه احمقه.》 و برگشت که برود. کوین جلو رفت و از شانه‌اش گرفت:《باید حرف بزنیم.》 اسپایک دست کوین را کنار زد و حرکت کرد:《حرفی نداریم.》 《بچه‌بازی نکن، حرفام مهمه.》 قدم به قدم همراهش حرکت کرد و پیتر دنبالشان می‌رفت، اسپایک گفت:《به درک.》 《اسپایک می‌دونم از دستم عصبانی ولی به کمکت نیاز دارم.》 اسپایک ایستاد و همانطور که به زمین زل زده بود، خصمانه گفت:《می‌دونی چیه کوین؟ منم روزای زیادی به کمکت نیاز داشتم. روزایی که داگلاس منو با سگاش رو به رو می‌کرد، روزایی که چشمم خشک می‌شد تا تو به قولت عمل کنی...》فریاد زد:《به قولت عمل کنی و نجاتمون بدی، که برگردی. و تو رفتی و جوری رفتی انگار اسپایکی وجود نداشته.》 حالا چشمانش پر از اشک شده بودند:《من دوستت داشتم، من تو رو می‌پرستیدم. می‌خواستم شبیهت بشم و تو... تو جوری رفتی انگار من اصلا وجود ندارم و مهم نیستم...》 و اسپایک شکست. مانند ساختمانی در زلزله، فرو ریخت و سال‌ها درد و رنج را بارید. کوین چشمان پر اشکش را برهم زد و اسپایک را در آغوش گرفت، اسپایک هم متاقبلا او را محکم‌تر در آغوش گرفت. هیچکس به پسران خیابان فرصت گریه کردن نمی‌دهد، آنها سخت بزرگ می‌شوند و درد و رنج قلبشان را از سنگ می‌کند. پس وقتی یکی از آنان را دیدید که می‌گرید، جوری در آغوشش بگیرید که توپ هم تکانتان ندهد، چرا که چیزی بسیار بسیار عظیم آنها را به گریه می‌اندازد. رنجی فراتر از تصور.
شماره "۱"
چشمان‌ پیتر از شدت تعجب گشاد شد و چهره‌ اسپایک جوری شد که‌ گویی به شکمش مشتی محکم خورده. اما او خودش
اسپایک از آن بغل به بعد دیگر حرفی نزده بود. پیتر، اسپیاک و کوین قدم‌زنان و در سکوت به قبرستان ماشین‌ها می‌رفتند. در سر هر یک فکری متفاوت و جنگی سخت برقرار بود. آخرین کوچه را هم رد کردند و کمی بعد که وارد فضای باز شدند، اولین لاستیک‌ها به چشم خوردند. اسپایک زیر لب گفت:《لعنتی، پس اینجا قایم شدی.》 و با شگفتی به ماشین‌ها و وسایل اوراقی نگاه کرد. پیتر سینه‌اش را باد کرد و با غرور گفت:《می‌بینی چه جای خفنیه؟ من و کوین درستش کردیم.》 کوین وارد چادر خودش شد و بقیه پشت بندش آمدند. اسپایک فریاد زد:《این چه کوفتیه!》 کوین با تعجب برگشت. اسپایک با وحشت پرسید:《تو بچه‌ رو تنها گذاشتی؟》 کوین به پیشانی‌اش زد:《خب چیکار کنم؟ من خیلی وقته بچه‌داری نمی‌کنم.》 اسپایک بچه را که با چشمان درشت مشتاقانه به آنها نگاه می‌کرد، برداشت و به پیتر گفت:《امروز بدجوری گند زدی، بعدا حالیت می‌کنم.》 و قبل از آنکه پیتر فرصت اعتراض داشته باشد، رویش را به سمت کوین برگرداند. کوین عینکش را صاف کرد و بغل کاغذها نشست:《خیله خب. خوب گوش کن ببین چی میگم. همونطور که می‌دونی داگلاس چیزی بیشتر از سرپرست یه مشت بچه یتیمه. با گنده‌ها می‌پره و کلی کثافت‌کاری می‌کنه. پرونده‌ها و مدارکی که من دزدیدم، فقط اون و یه نفر دیگه رو برای چندسال می‌ندازن زندان، احتمالا هم بچه‌ها رو یتیم‌خونه‌ای جایی بفرستن. ولی... ولی تو می‌تونی یه کاری کنی که هم بالادستی‌های داگلاسو محکوم کنه هم براشون حکم اعدام ببرن.》 اسپایک کاغذی برداشت:《چجوری دقیقا؟》 کوین بکشنی زد:《با پیدا کردن آشپزخونه‌ی داگلاس. جایی که توش مواد مخدر درست می‌کنن.》 و اینگونه بود که آنها وارد بازی‌ خطرناکی شدند، خطرناک.تر از ورای تصور همه‌شان. حالا تصمیم با اسپایک بود که در جبهه کوین برای انتقام بجنگد یا با داگلاس از کوین انتقام بگیرد. اسپایک بود که می‌توانست پیتر را از تبدیل شدن به آدمی مانند خودش و کوین، نجات دهد. او بود که همه چیز را معلوم می‌کرد. تنها او می‌توانست از رازها و گذشته‌ی سر به مُهر داگلاس، اولین پسر زیردست داگلاس و هر آنچه بین کوین و داگلاس اتفاق افتاده بود، پرده بردارد.
یه چیزی که نمی‌دونم جالبه خوبه بده یا چی اینه که تو ایده اولیه داستان اصلا اسپایک شخصیت مهمی نبود، پیتر شخصیت اصلی داستان بود اما الان اسپایک از پیتر هم اصلی‌تره. البته هر چی داستان پیش بره نقش پیتر هم پررنگ‌تر میشه‌ها ولی در کل...
دنبال پی دی اف یه کتاب می‌گردم پس اگه کانالی دارید که پی دی اف می‌ذاره میشه تو ناشناس لینک بدید؟ اصلا ازشون حمایتم می‌کنم_
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا