eitaa logo
شماره "۱"
355 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
176 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگر باد نبود، بسوزونید🔥: https://daregooshy.ir/secret/9412477
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خزعبل بس_ خیلی جلوی خودمو می‌گیرم تا پاکشون نکنم_ شب بخیر
شماره "۱"
با یادآوری گذشته، زخمی در زیر گردنش سوخت و در پس ذهنش کوین را به یاد آورد که به او قول می‌داد برمی‌گ
چشمان‌ پیتر از شدت تعجب گشاد شد و چهره‌ اسپایک جوری شد که‌ گویی به شکمش مشتی محکم خورده. اما او خودش را زود جمع کرد و با اخم به پیتر نگاه کرد. کوین گفت:《اون نمی‌دونست من دارم میام اسپایک.》 اسپایک غرید:《چون اون یه احمقه.》 و برگشت که برود. کوین جلو رفت و از شانه‌اش گرفت:《باید حرف بزنیم.》 اسپایک دست کوین را کنار زد و حرکت کرد:《حرفی نداریم.》 《بچه‌بازی نکن، حرفام مهمه.》 قدم به قدم همراهش حرکت کرد و پیتر دنبالشان می‌رفت، اسپایک گفت:《به درک.》 《اسپایک می‌دونم از دستم عصبانی ولی به کمکت نیاز دارم.》 اسپایک ایستاد و همانطور که به زمین زل زده بود، خصمانه گفت:《می‌دونی چیه کوین؟ منم روزای زیادی به کمکت نیاز داشتم. روزایی که داگلاس منو با سگاش رو به رو می‌کرد، روزایی که چشمم خشک می‌شد تا تو به قولت عمل کنی...》فریاد زد:《به قولت عمل کنی و نجاتمون بدی، که برگردی. و تو رفتی و جوری رفتی انگار اسپایکی وجود نداشته.》 حالا چشمانش پر از اشک شده بودند:《من دوستت داشتم، من تو رو می‌پرستیدم. می‌خواستم شبیهت بشم و تو... تو جوری رفتی انگار من اصلا وجود ندارم و مهم نیستم...》 و اسپایک شکست. مانند ساختمانی در زلزله، فرو ریخت و سال‌ها درد و رنج را بارید. کوین چشمان پر اشکش را برهم زد و اسپایک را در آغوش گرفت، اسپایک هم متاقبلا او را محکم‌تر در آغوش گرفت. هیچکس به پسران خیابان فرصت گریه کردن نمی‌دهد، آنها سخت بزرگ می‌شوند و درد و رنج قلبشان را از سنگ می‌کند. پس وقتی یکی از آنان را دیدید که می‌گرید، جوری در آغوشش بگیرید که توپ هم تکانتان ندهد، چرا که چیزی بسیار بسیار عظیم آنها را به گریه می‌اندازد. رنجی فراتر از تصور.
شماره "۱"
چشمان‌ پیتر از شدت تعجب گشاد شد و چهره‌ اسپایک جوری شد که‌ گویی به شکمش مشتی محکم خورده. اما او خودش
اسپایک از آن بغل به بعد دیگر حرفی نزده بود. پیتر، اسپیاک و کوین قدم‌زنان و در سکوت به قبرستان ماشین‌ها می‌رفتند. در سر هر یک فکری متفاوت و جنگی سخت برقرار بود. آخرین کوچه را هم رد کردند و کمی بعد که وارد فضای باز شدند، اولین لاستیک‌ها به چشم خوردند. اسپایک زیر لب گفت:《لعنتی، پس اینجا قایم شدی.》 و با شگفتی به ماشین‌ها و وسایل اوراقی نگاه کرد. پیتر سینه‌اش را باد کرد و با غرور گفت:《می‌بینی چه جای خفنیه؟ من و کوین درستش کردیم.》 کوین وارد چادر خودش شد و بقیه پشت بندش آمدند. اسپایک فریاد زد:《این چه کوفتیه!》 کوین با تعجب برگشت. اسپایک با وحشت پرسید:《تو بچه‌ رو تنها گذاشتی؟》 کوین به پیشانی‌اش زد:《خب چیکار کنم؟ من خیلی وقته بچه‌داری نمی‌کنم.》 اسپایک بچه را که با چشمان درشت مشتاقانه به آنها نگاه می‌کرد، برداشت و به پیتر گفت:《امروز بدجوری گند زدی، بعدا حالیت می‌کنم.》 و قبل از آنکه پیتر فرصت اعتراض داشته باشد، رویش را به سمت کوین برگرداند. کوین عینکش را صاف کرد و بغل کاغذها نشست:《خیله خب. خوب گوش کن ببین چی میگم. همونطور که می‌دونی داگلاس چیزی بیشتر از سرپرست یه مشت بچه یتیمه. با گنده‌ها می‌پره و کلی کثافت‌کاری می‌کنه. پرونده‌ها و مدارکی که من دزدیدم، فقط اون و یه نفر دیگه رو برای چندسال می‌ندازن زندان، احتمالا هم بچه‌ها رو یتیم‌خونه‌ای جایی بفرستن. ولی... ولی تو می‌تونی یه کاری کنی که هم بالادستی‌های داگلاسو محکوم کنه هم براشون حکم اعدام ببرن.》 اسپایک کاغذی برداشت:《چجوری دقیقا؟》 کوین بکشنی زد:《با پیدا کردن آشپزخونه‌ی داگلاس. جایی که توش مواد مخدر درست می‌کنن.》 و اینگونه بود که آنها وارد بازی‌ خطرناکی شدند، خطرناک.تر از ورای تصور همه‌شان. حالا تصمیم با اسپایک بود که در جبهه کوین برای انتقام بجنگد یا با داگلاس از کوین انتقام بگیرد. اسپایک بود که می‌توانست پیتر را از تبدیل شدن به آدمی مانند خودش و کوین، نجات دهد. او بود که همه چیز را معلوم می‌کرد. تنها او می‌توانست از رازها و گذشته‌ی سر به مُهر داگلاس، اولین پسر زیردست داگلاس و هر آنچه بین کوین و داگلاس اتفاق افتاده بود، پرده بردارد.
یه چیزی که نمی‌دونم جالبه خوبه بده یا چی اینه که تو ایده اولیه داستان اصلا اسپایک شخصیت مهمی نبود، پیتر شخصیت اصلی داستان بود اما الان اسپایک از پیتر هم اصلی‌تره. البته هر چی داستان پیش بره نقش پیتر هم پررنگ‌تر میشه‌ها ولی در کل...
دنبال پی دی اف یه کتاب می‌گردم پس اگه کانالی دارید که پی دی اف می‌ذاره میشه تو ناشناس لینک بدید؟ اصلا ازشون حمایتم می‌کنم_
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
https://eitaa.com/Nummer_ett/11917 از ایگی بیشتر بذار. خوشم میاد... ~~~~ هر وقت می‌نویسه می‌ذارم🤷‍♀️
وای بچه ها من دیگه باید بگم اینو. نمیتونم جلوی خودمو بگیرم! بچه نا من باز کراش زدم منو دریابید! رو آدم واقعی کراش زدم! طرف رهبر یه گروه سرود انقلابیه که این شبا هر شب میان از ۱۰ شب تا یک و دو برنامه اجرا میکنن زنده! خیلی مرد عاقل و فهمیده و با کمالاتیه! خیلی هم اقتدار داره! خیلی هم تایپ منه! ظاهرشم میپسندم! بعد طرز تفکرشه که اصلش جذبم کرده! بعد این زن و بچه داره و پسرشم تو گروه سروده که اصلا مهم نیست... ولی من باز کراش زدم جمعم کنید! من نباید رو آدم واقعی کراش بزنم! رو عمو جوربه هم کراشم که تا چند وقت فقط بچه های مدرسه و سیلوانا باید جمعم میکردن (راستی از قبل از جنگ خبری ازش نیست نگرانشم-) اینم بعدی... اینا یه دور اومده بودن مدرسه امون من رو رهبرشون کراش زدم ولی خیلی جدی نبود (الانم جدی نیستا فکر بد نکنین! فقط خیلی ازش خوشم میاد. مثلا من این مدل کراشارو گاها رو همکلاسی ها یا معلمامونم میزنم) بعد دیگه ندیدمشون پیگیرم نشدم ببینم اسم گروهشون چیه. تا اینکه شب اول نه دوم پیاده روی خیلی شانسی صدای سرودشونو تشخیص دادم و دیدم بله خودشونن. دیگه از اون موقع هر شب یه ساعت تقریبا میرم اونجا وایمیستم سروداشونو گوش میدم. بعد چون دارم هر روز میبینمش هی به حجم کراش بودنم روش اضافه میشه! بعد پسرای گروهشونم خشگلنا ولی به پای خودش نمیرسن خودش خیلی آقا و جنتلمنه و جذبه داره! بعد تازه امروز تو فاصله سه قدمی ام وایساده بود ولی چون هم مامانم پیشم بود هم سیلوانا نبود نتونستم درست جیغ جیغ کنم. بعد این کلا به جمعیت که نگاه میکنه چشم میگردونه، نگاهش زیاد وایمسته یعنی حس میکنی باهات چشم تو چشم میشه (کلا با همه اینجوریه) بعد هر دفعه سمت من نگاه میکنه من قلبم میاد تو دهنم. اه جمعم کنید من از اول میگفتم جنبه کراش واقعی زدن ندارم رو همون شخصیتای انیمه و مانهوا و کتاب باید کراش بزنما! ~~~~ وای اینو موقع سحر خوندم و وای🤣🤣😂 چجوری رو آدم واقعی کراش می‌زنید خدایی؟ من حتی رو شخصیتای غیر واقعی هم کراش نمی‌زنم_ چی بگم؟😁 ایشالا به رده راست هدایت بشی، به سمت شخصیتای جذاب کتابا🤣
https://eitaa.com/Nummer_ett/11906 ایگدراسیل بعد تهدید شدن توسط حدود ۵۰ نفر(متشکل از داداشای کرم کتاب و خود کرم کتاب و من) در حال کتک زدن ویدار(فقطم‌ ویدار🤣) گیف ویدار هم خیلی خوب بود.😂 کاملا چهره ی ویدار رو که تا حالا ندیدم در اون حال تصور کردم. یعنی گذاشتم جای اون شخصیته که پسره رو پرت کرد پایین😂 ~~~ زورش فقط به من می‌رسه🥺 😂😂 گیف خوبیه دوسش دارم
شاید مشکل از ساعت ۴ صبحه‌ چون فکر کردم ویدار رو اگه صدا بزنیم ویدی‌ میشه بر وزن ایگی و مخفف میشه(هر چند اسمت خودش کوتاهه، و من با خوندنش تو پس ذهنم درخت و طبیعت و سرسبزی آرامش بخش ملایم شکل میگیره، چرا؟ چون یاد سپیدار میفتم😭) هوهاها(الان مطمئن شدم مشکل از ساعت چهاره، چون اول نوشتم بر حسب ایگی) ~~~ وای ویدی چه سمیه🤣🤣 کتابخون خیلی خلاقی خدایی
می‌دونید یاد چی افتادم؟ ما بچه بودیم می‌خواستیم بازی بسازیم اومدیم از عناصر آب و هوا استفاده کردیم اسم یکی از اینام ویندی بود😁