شماره "۱"
اسپایک از آن بغل به بعد دیگر حرفی نزده بود. پیتر، اسپیاک و کوین قدمزنان و در سکوت به قبرستان ماشین
اسپایک گفت:《نقشهی خوبیه امیدوارم موفق بشی انجامش بدی.》
و از جایش بلند شد. کوین با تعجب پرسید:《یعنی کمکم نمیکنی؟》
《نوچ》
اسپایک از چادر بیرون رفت و به پیتر گفت:《بعدا میبینمت بچه.》
پیتر دنبالش راه افتاد اما تا وقتی وارد کوچه نشدند ساکت ماند. اسپایک بدون آنکه به پشت سرش نگاه کند گفت:《میخوای تا کجا دنبالم بیوفتی؟》
《تو که راست نگفتی؟ ها؟》
《چیو؟》
《اینکه نمیخوای به کوین کمک کنی.》
اسپایک ایستاد و رویش را برگرداند:《گوش کن پیتر، این یه چیزی بین من و کوینه، بهتره دخالت نکنی.》
و قبل از آنکه پیتر فرصت کند حرفی بزند، به سرعت از آنجا رفت. نمیخواست به خرابه برگردد، پس بی هدف و بدون آنکه بداند کجا میرود در خیابانها سرگردان شد.
و وقتی دو ساعت راه رفت، در آخر خودش را رو به روی مغازهی آقای تایلور یافت. نفس عمیقی کشید و وارد شد. آقای تایلور دستش را زیر چانهاش گذاشته بود و چرت میزد. اسپایک برگشت برود که صدای آقای تایلور بلند شد:《بیدارم...بیدارم. چی شده؟》
اسپایک برگشت و گفت:《هیچی فقط... دوباره گیر کردم.》
آقای تایلور چشمانش را باز کرد و از جایش بلند شد:《و قطعا از من نمیخوای که بهت بگم کدومو انتخاب کنی، هوم؟》
و چای داغی برای اسپایک ریخت و دستش داد. اسپایک چای را گرفت و آقای تایلور ادامه داد:《ولی من به جاش نصیحتت میکنم. خب پیرمردم دیگه و پیرمردای وراج نصیحتای کلیشهای میکنن، این قانونشه نه؟》چشمکی زد و با دهان بسته خندید:《تجربهم میگه هر راهی رو انتخاب کنی حسرتش آخر برات میمونه که چرا اون یکی رو نرفتی، و نصیحت میگه راهی رو انتخاب کن که به نظرت حسرت کمتری باقی میذاره.》
شماره "۱"
اسپایک گفت:《نقشهی خوبیه امیدوارم موفق بشی انجامش بدی.》 و از جایش بلند شد. کوین با تعجب پرسید:《یعنی
آقای تایلور انگشتش را روی شقیقه اسپایک گذاشت:《به مغزت رجوع کن.》
و با همان لمس گویی تمام جنگهای داخل ذهن اسپایک آرام گرفتند. صلح که در مغزش برقرار شد و کلمات آقای تایلور خوب در آن رسوخ کرد، اسپایک دریافت که برای اولین بار حرف مغز و قلبش یکی است.
و اینگونه شد که سومین پسر هم تصمیم گرفت به داگلاس خیانت کند.
ظهر شده بود و خورشید بی رحمانه بر آدمهای باقی مانده در خیابان میتابید. اسپایک روی کاغذی نوشت:《به کوین بگو قبوله. امروز میرم سراغش. شاهزاده "اس".》
کاغذ را تا زد و در شکافی جا سازی کرد، سپس راه خرابه را در پیش گرفت. کمی بعد از آنکه اسپایک رفت، پسری از درون سایهها بیرون آمد، سرتا پا سیاه پوشیده بود و حدود شانزده سال داشت. کاغذ را برداشت و به سرعت آن را خواند و سر جایش گذاشت. او کلینت بارناوا، معروف به کلاغ بود.
کلاغ خبرچین داگلاس. جاسوس او.
کوین کابوسی میدید، کابوسی تکراری که از دل گذشته میامد و هر شب رویاهای او را به قتل میرساند و ذهنش را تسخیر میکرد.
در ان کابوس داگلاس را میدید که که از شدت مستی روی پایش بند نبود و با خشم فریاد زد :《منو دور میزنی؟ حالیت میکنم.》و با بی ثباتی سرش را نزدیک سر کوین کرد که دو پسر دیگر آن را میان خودشان محکم نگه داشته بودند. بوی تند الکل به مشام کوین رسید و وقتی دست داگلاس سمت جیبش رفت فهمید قصد او چیست، پس با شدت تقلا کرد. دو پسر او را محگمتر گرفتند. داگلاس بستهی کوچکی بیرون آورد. اصلا هشیار نبود.
بسته را باز کرد و گفت:《قانون اول بچهها پادشاهیتونو بر اساس ترس بسازید. و درس امروز اینه که زیردستهاتون رو محتاج خودتون کنید.》
و کوین را مجبور کرد تا مواد مخدر بکشد.
پسر دوازده ساله را مجبور کرد تا مواد مخدر بکشد. اینکار را انجام داد تا او را محتاج خودش کند، و آنقدر تکرارش کرد تا کوین معتاد و مطیع بی چون و چرای داگلاس شود.
نمیتوان گفت چون هشیار نبود انجامش داد، چون دفعات بعد هشیار بود. مسئله این است که قدرتمندهای خیابان، کثیفترین موجودات جهانند. چون اگر در خیابان به جایی برسی، یعنی آنقدر بیچارگی کشیدی و پا پس نکشیدی، که به آنجا رسیدی و اینکار را با بی شرافتی انجام دادی.
پس نباید به کوین خورده گرفت که چرا به داگلاس خیانت کرد، اسپایک هم همینطور. عامل درد و رنج کوین مواد مخدر بود و عامل درد و رنج اسپایک زخمها و سگهای داگلاس.
اما ای کاش که اسپایک همچو کوین پیش نمیرفت، ای کاش بر سر نظر منفیاش میماند، چرا که هر آنچه که با ماندن در کنار داگلاس سرش میآمد، بهتر از اتفاقاتی بود که پس از آن تصمیم سرش آمد.
#پسران_خیابان
حقیقتا کاری که داگلاس با کوین کرد خیلی کثیفه و نمیدونم امکان پذیر و یا منطقیه یا نه فقط یهو اومد به ذهنم_
وقتی که برای خودتون لفت میدید و میاید و میرید و من بر خلاف همیشه برام مهم نیست این حس بهم دست میده که یه شرورم و تو تاریکی وایسادم میگم: من چیزی برای از دست دادن ندارم و بووممم همه چیزو میترکونم😂🤣
https://eitaa.com/Steveparkerrogers
ده نفرتون کوچ کنید اینجا کاپیتان دوباره برگرده به آمار قبلیششش
شماره "۱"
https://eitaa.com/Steveparkerrogers ده نفرتون کوچ کنید اینجا کاپیتان دوباره برگرده به آمار قبلیششش
اگه برید براتون متن مینویسم_
شماره "۱"
آهنگ وحشتناک دردناک پلی لیستم پلی شد و دوباره رفتم تو فاز_
الان که نگاه میکنم نصف زندگیم به این گذشت که خودمو تو یه جایی جا بدم. یعنی اونا منو میبرن یه جا ولی من هر کاری میکنم نمیتونم مثلشون راحت باشم یا اصلا حرفی بزنم.
و موفق نمیشم با اینکه کلی حرف مشترک دارم اما انگار ندارم، متوجهید؟