شماره "۱"
و این مشکل حتی تو مجازی هم حل نشد، چندین بار مشابهش پیش اومد و آره دیگه
نوشتنههام این مشکلو چندباری حل کردنا، نوشتههام یا خودم ولی اون حس که میگه باید بری هیچوقت ولم نمیکنه و من نمیدونم تا کِی باید برم
شماره "۱"
نوشتنههام این مشکلو چندباری حل کردنا، نوشتههام یا خودم ولی اون حس که میگه باید بری هیچوقت ولم نمی
و علاوه بر اون نمیدونم بقیه تا کی میخوان برن.
تا الان خیلی شده به خودم بگم مشکل از من و اشتباهاتم بوده ولی حالا؟ حالا تقصیر من نبود.
و اونا میرن، جوری که انگار هیچی نبوده.
گاهی تظاهر میکنن به اینکه خب هیچی نبوده و گاهی دوباره بر میگردن ولی یه جور دیگه.
اشکهایم با رنگ قرمز خون مخلوط میشود.
مرگ نزدیک است، میدانم! و با دیدن خونم که جاریست همه نیز این را میدانند.
پس اشکهایم چه؟
چرا آنها رنگ ندارند تا دنیا آن را ببیند و بفهمد روحم درد دارد؟
آن لعنتیها هیچ وقت رنگ نداشتند...
همیشه جسم پیروز بوده، همیشه زخمهایش معلوم بوده، هميشه دردهایش معلوم بوده و از همه مهمتر زمان مرگش.
روحت کی مرد؟ کسی فهمید زمانش را؟
اشکهای روی بالشتت را که دید و که فهمید که هرشب میباری؟
هیچ کس.
حالا هم که نفسهای آخر را در این جسم میکشم، باز هم کسی نخواهد فهمید که روحم چقدر زخم داشت و خیلی زودتر از جسمم مرده بود. چرا رنگ قرمز خون من، اشکهایم را میبلعد.
به راستی چرا اشکها رنگ ندارند؟
#yggdrasil
ایگی که برای کانال من محتوا جور میکنه و منی که هیچ کاری جز هیچ کاری نکردن نمیکنم: