eitaa logo
شماره "۱"
353 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
176 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگر باد نبود، بسوزونید🔥: https://daregooshy.ir/secret/9412477
مشاهده در ایتا
دانلود
احتمالا تو این وضعیت این کم اهمیت ترین چیز ممکنه ولی خب
شماره "۱"
نوشتنه‌هام این مشکلو چندباری حل کردنا، نوشته‌هام یا خودم ولی اون حس که میگه باید بری هیچوقت ولم نمی‌
و علاوه بر اون نمی‌دونم بقیه تا کی می‌خوان برن. تا الان خیلی شده به خودم بگم مشکل از من و اشتباهاتم بوده ولی حالا؟ حالا تقصیر من نبود. و اونا میرن، جوری که انگار هیچی نبوده. گاهی تظاهر می‌کنن به اینکه خب هیچی نبوده و گاهی دوباره بر می‌گردن ولی یه جور دیگه.
شماره "۱"
اگه این حرفا رو زدم و آه و ناله‌ی احمقانه کردم به خاطر این آهنگ لعنتیه، همیشه از اعماقم یه چیزایی رو می‌گیره بیرون می‌کشه...
دنیا هم با ما چپ افتاده این آهنگ نباید الان بعد اون آهنگ پلی می‌شددد
عکس گرفتم که بگم اینا رو گوش ندید، بدبخت میشید
وای چقدر حرف زدم🤦‍♀️
اشک‌هایم با رنگ قرمز خون مخلوط می‌شود. مرگ نزدیک است، می‌دانم! و با دیدن خونم که جاری‌ست همه نیز این را می‌دانند. پس اشک‌هایم چه؟ چرا آنها رنگ ندارند تا دنیا آن را ببیند و بفهمد روحم درد دارد؟ آن لعنتی‌ها هیچ وقت رنگ نداشتند... همیشه جسم پیروز بوده، همیشه زخم‌هایش معلوم بوده، هميشه دردهایش معلوم بوده و از همه مهم‌تر زمان مرگش. روحت کی مرد؟ کسی فهمید زمانش را؟ اشک‌های روی بالشتت را که دید و که فهمید که هرشب میباری؟ هیچ کس. حالا هم که نفس‌های آخر را در این جسم میکشم، باز هم کسی نخواهد فهمید که روحم چقدر زخم داشت و خیلی زودتر از جسمم مرده بود. چرا رنگ قرمز خون من، اشک‌هایم را می‌بلعد. به راستی چرا اشک‌ها رنگ ندارند؟
ایگی که برای کانال من محتوا جور می‌کنه و منی که هیچ کاری جز هیچ کاری نکردن نمی‌کنم:
دارم یه پارت دیگه می‌نویسم بعدش ایشالا ناشناسا رو جواب میدم، خودتونو بدای خوندنش آماده کنیددد
شماره "۱"
آقای تایلور انگشتش را روی شقیقه اسپایک گذاشت:《به مغزت رجوع کن.》 و با همان لمس گویی تمام جنگ‌های داخل
پیتر با شور و اشتیاه وارد چادر کوین شد تا نامه‌ی اسپایک را به او برساند، اما با صحنه‌ای رو به رو شد که خشکش زد. کوین روی تشکش نشسته بود، عرق کرده بود، می‌گریست و روی تشکش، خیس بود! کوین هیچگاه اجازه نداده بود پیتر او را پس از بیدار شدن و از خواب پریدن ببیند. کوین بدون آنکه به او نگاه کند فریاد زد:《برو بیرون.》 و سخت‌تر گریست. روزها و شب‌ها پشت سر هم می‌آمدند اما کابوس تمامی نداشت، سال‌ها می‌گذشت اما درد هنوز همچو روز اول سر جایش باقی مانده بود. هر روزش را خاطرات وحشتناک مواد و اشتیاق لعنتی برای بازگشت به آن فرا گرفته بود، و هر شبش را با کابوس می‌گذراند. از جایش بلند شد و رخت خوابش را با لگد به سوی دیگر پرت کرد:《چیکار داشتی؟》 پیتر از پشت چادر گفت:《حا...حالت خوبه؟》 《فقط بگو چیکار داشتی》 《خب... اسپایک نوشته که نظرشو تغییر میده و کمک می‌کنه.》 کوین نفس لرزانی کشید:《عه؟ باشه...بچه کو؟》 《تو چادر منه. من... دیگه میرم. مراقب بچه باش.》 و صدای قدم‌هایش آمد که دور می‌شدند. همان هنگام، در خرابه‌ی داگلاس، داگلاس نیز خاطراتی را به یاد می‌آورد. هر بار که به مواد مخدر نگاه‌ می‌کرد چهره‌ی وحشت‌زده‌ی کوین جلوی چشمانش می‌آمد. آری خودش آن کار را کرده بود، اگر به گذشته باز می‌گشت باز هم انجامش می‌داد. درست بود که موقع انجامش زجر می‌کشید و از دیدن نابودی پسر موردعلاقه‌اش خودش هم نابود می‌شد، اما در خیابان‌ها لازم است تصمیمات سخت بگیری. انگشت اشاره‌اش را روی مواد زد و باهاش بازی کرد. خاطرات مانند سیل به ذهنش سرازیر می‌شدند. کوینی را می‌دید که لاغر و آشفته شده بود و به خاطر ذره‌ای بیشتر التماسش می‌کرد.