eitaa logo
شماره "۱"
353 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
176 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگر باد نبود، بسوزونید🔥: https://daregooshy.ir/secret/9412477
مشاهده در ایتا
دانلود
همینجوری پیش بریم برمیگردیم بیست نفر روز اول کانال😦😂
شماره "۱"
کوین را می‌دید که مدارک را می‌دزدید، کوین خائن، کوین درمانده، کوین بچه، کوین خودش. پسرش. قطره اشکی ا
کوین اسپایک را به دیوار کوبید و فریاد زد:《اسپایک پسش بده.》 و سعی کرد مشت دست راست اسپایک را باز کند. اسپایک آن را محکم‌تر بست و با گریه فریاد زد:《نمی‌دم. نمی‌دم.‌ تو نباید ازش استفاده کنی. خواهش می‌کنم.》 وقتی کوین دید اسپایک به هیچ صراطی مستقیم نیست، چاقوی جیبی کوچکش را در آورد و زیر گلوی اسپایک گذاشت. مردمک چشمانش نامتعادل و لرزان شده بودند، عرق از صورت استخوانی و تکیده‌اش پایین می‌چکید. با چشمانی که زیرشان گود افتاده بود به اسپایک خیره شد، و همزمان سعی کرد مشت او را باز کند. وقتی موفق نشد چاقو را بیشتر فشرد، اسپایک چشمانش را بسته بود و آرام اشک می‌ریخت. رد خونی زیر گلویش باقی ماند. کوین با انزجار تلاشش را بیشتر کرد. چاقو بیشتر فرو رفت. خون بیشتر چکید. درد بیشتر شد. و در آخر مشت باز شد و فشار به پایان رسید. کوین مواد داخل مشت اسپایک را ربود و فرار کرد. اسپایک هم افتاد روی زمین و بلند بلند گریست. اسپایک با صدای خش‌داری از کابوسش پرید:《هی شازده پاشو.》 چشمانش را باز کرد و با صورت پر از زخم و چروک کلاغ رو به رو شد. دوباره چشمانش را بست و زیر لب گفت:《گمشو.》 کلاغ نزدیک‌تر آمد و پچ‌پچ‌کنان گفت:《هیس. می‌خوام یه پیغامی رو به کوین برسونی.》 اسپایک توجهش جلب شد و چشمانش را باز کرد. کلاغ گفت:《خوب گوش کن چون کلمه به کلمه‌ش مهمه. به کوین بگو ما فردا میریم ویلای اسپانیا. بگو اگه می‌خواد با بابا آشتی کنه باید براش ادکلن بخره. بعدش بگو ساکشو ببنده و یادش نره کلیدا رو بده به عمه خانم.》 اسپایک بعد از شنیدن کلمات بی معنی با تعجب به کلاغ خیره شد. کلاغ گفت:《اونجوری نگا نکن خودش می‌فهمه.》
شماره "۱"
کوین اسپایک را به دیوار کوبید و فریاد زد:《اسپایک پسش بده.》 و سعی کرد مشت دست راست اسپایک را باز کند.
به محض آشکار شدن خورشید، سر و کله‌ی اسپایک هم در خیابان پیدا شد. طبق عادت و مانند همیشه به خرابه‌ی خودش و پیتر رفت. پیتر هم آنجا بود، که چیز عجیبی به حساب می‌آمد. چرا که همیشه اسپایک اول می‌رسید،‌پیتر خواب‌آلو تر از این‌ها بود. پیتر روی تکه‌ای از دیوار نشسته بود و زانوهایش را در خودش جمع کرده بود. دستش روی زانو و جلوی دهانش بود و با دست دیگری با تکه‌سنگی بازی می‌کرد. دقیقا شبیه کسانی بود که کشتی‌هایشان غرق شده. اسپایک کنارش نشست و پرسید:《چیه تو لکی. مگه تو لک‌لکی؟》 و به لطیفه‌ی خودش خندید. پیتر از پشت دستش گفت:《کوین حالش خوب نیست.》 《چطو؟》 پیتر با یاد آوری صحنه‌ی دیروز، چشمانش را بست و گفت:《اون... اون خیلی ترسیده بود. خیلی... آشفته بود. من تا حالا اونجوری ندیده بودمش و... و اون سرم داد زد. اسپایک اون همیشه دعوام می‌کنه اما هیچوقت سرم داد نمی‌زنه، حتی وقتی فُش می‌ده هم داد نمی‌زنه.》 بغض پیتر سر کلمات آخر، از هم گسست و مانند آبی که از پشت سد آزاد می‌شود، اشک او نیز جاری شد. اسپایک دستش را دور او انداخت و خودش را به او نزدیک کرد:《هی اون حالش خوبه. فقط گاهی اوقات... آدما یاد گذشته‌شون میوفتن و اینجوری میشن. تو نباید نگرون باشی، کوین قبلا بد بود اما حالا خوبه.》 حالا خوبه. قبلا درمانده بود، قبلا آشفته بود، قبلا به خاطر مواد، چاقو روی گردن دیگران می‌گذاشت. اما حالا خوبه. پس از زخم‌های زیادی که ایجاد کرد، پس از دردها و فریاد‌های بسیاری که متحمل شد، حالا خوب است. هنوز صدای فریادی که کوین از روی درماندگی ترک اعتیاد می‌کشید در گوش اسپایک می‌چرخد. هنوز خشم داگلاس را موقع برگشتن از سفر ناگهانی‌ که برایش پیش آمده بود به یاد دارد. هنوز جای چنگال تریسو بر پشتش درد می‌کند. مگر می‌شود دستانی را فراموش کرد که به تخت بسته شده‌اند؟ مگر می‌شود فریادی را که روح را می‌خراشد فراموش کرد؟ ماده‌ای سفید کودکی اسپایک را از او ربود،‌ ماده‌ای سفید همانگونه که چشم مادری را برای پسرش خون کرد، کوین را عزادار خودش کرد. حالا کوین خوب است، پس از تمام آن روزها حالا خوب است. شاید هم نه، شاید خوب نباشد. شاید پیتر راست بگوید، شاید کوین دیگر نتواند خوب شود. شاید اسپایک دیگر نتواند فراموش کند، شاید کوین تا آخر عمرش قرار است دندان‌هایش را بر هم بفشارد و کابوس ببیند. شاید ماده‌ی سفید رنگ شادی را برای همیشه از آنها گرفت. مشکلاتشان به گونه‌ای پایان‌ناپذیر بودند که گویی درد پسر خیابان بودن به تنهایی کافی نیست. حقیقت این است که برخی از آدم‌ها گاهی درمانده می‌شوند، برخی تنها دغدغه‌شان آنقدر کوچک است که حتی دغدغه به حساب نمیاید، اما برخی تمام زندگیشان درمانده‌اند. لازم نیست پسر باشی یا در خیابان بزرگ شوی که پسر خیابان به حساب بیایی. کافی‌ست جزو کسانی باشی که در تمام زندگیشان درمانده‌اند، کافی‌ست بدانی تنهایی چیست، مرگ چیست، پوچی چیست، فقر چیست. کافی‌ست تا بدانی پدر و مادر داشتن و در عین حال نداشتن یعنی چه، کافی‌ست بتوانی چیزهایی را که دیده نمی‌شوند ببینی، مثل اشک مادر، مثل شرمندگی پدر، مثل شانه‌های خمیده و نگاه‌هایی از سر تنفر، مثل گریه‌ی مرد و جیغی که زن از درون می‌کشد، مثل زخم‌های روح. و کسی ندید که ما پسران خیابان بودیم، همانقدر درمانده. همانقدر خسته.
شماره "۱"
همش تقصیر اینه که اینجوری شد
حوصلم سر رفت اومدم تا افطار حمایتی بذارم چشم خورد به آمار. دیگه دویست تا نیستم، با این آمار هیچکاری نمی‌تونم بکنم💔
و اینجا دیگه درست هم نمیشه
فقط میشه دیلیتش کرد_
شماره "۱"
فقط میشه دیلیتش کرد_
اگه هست فقط به خاطر اینه که داستانو باید تموم کنم
شماره "۱"
فقط میشه دیلیتش کرد_
وای دمتون گرم که نگرانید ولی نترسید من میگما ولی دلشو ندارم