شماره "۱"
کوین اسپایک را به دیوار کوبید و فریاد زد:《اسپایک پسش بده.》 و سعی کرد مشت دست راست اسپایک را باز کند.
به محض آشکار شدن خورشید، سر و کلهی اسپایک هم در خیابان پیدا شد. طبق عادت و مانند همیشه به خرابهی خودش و پیتر رفت. پیتر هم آنجا بود، که چیز عجیبی به حساب میآمد. چرا که همیشه اسپایک اول میرسید،پیتر خوابآلو تر از اینها بود.
پیتر روی تکهای از دیوار نشسته بود و زانوهایش را در خودش جمع کرده بود. دستش روی زانو و جلوی دهانش بود و با دست دیگری با تکهسنگی بازی میکرد.
دقیقا شبیه کسانی بود که کشتیهایشان غرق شده.
اسپایک کنارش نشست و پرسید:《چیه تو لکی. مگه تو لکلکی؟》
و به لطیفهی خودش خندید. پیتر از پشت دستش گفت:《کوین حالش خوب نیست.》
《چطو؟》
پیتر با یاد آوری صحنهی دیروز، چشمانش را بست و گفت:《اون... اون خیلی ترسیده بود. خیلی... آشفته بود. من تا حالا اونجوری ندیده بودمش و... و اون سرم داد زد. اسپایک اون همیشه دعوام میکنه اما هیچوقت سرم داد نمیزنه، حتی وقتی فُش میده هم داد نمیزنه.》
بغض پیتر سر کلمات آخر، از هم گسست و مانند آبی که از پشت سد آزاد میشود، اشک او نیز جاری شد. اسپایک دستش را دور او انداخت و خودش را به او نزدیک کرد:《هی اون حالش خوبه. فقط گاهی اوقات... آدما یاد گذشتهشون میوفتن و اینجوری میشن. تو نباید نگرون باشی، کوین قبلا بد بود اما حالا خوبه.》
حالا خوبه.
قبلا درمانده بود، قبلا آشفته بود، قبلا به خاطر مواد، چاقو روی گردن دیگران میگذاشت.
اما حالا خوبه.
پس از زخمهای زیادی که ایجاد کرد، پس از دردها و فریادهای بسیاری که متحمل شد، حالا خوب است.
هنوز صدای فریادی که کوین از روی درماندگی ترک اعتیاد میکشید در گوش اسپایک میچرخد. هنوز خشم داگلاس را موقع برگشتن از سفر ناگهانی که برایش پیش آمده بود به یاد دارد. هنوز جای چنگال تریسو بر پشتش درد میکند.
مگر میشود دستانی را فراموش کرد که به تخت بسته شدهاند؟ مگر میشود فریادی را که روح را میخراشد فراموش کرد؟
مادهای سفید کودکی اسپایک را از او ربود، مادهای سفید همانگونه که چشم مادری را برای پسرش خون کرد، کوین را عزادار خودش کرد.
حالا کوین خوب است، پس از تمام آن روزها حالا خوب است.
شاید هم نه، شاید خوب نباشد. شاید پیتر راست بگوید، شاید کوین دیگر نتواند خوب شود. شاید اسپایک دیگر نتواند فراموش کند، شاید کوین تا آخر عمرش قرار است دندانهایش را بر هم بفشارد و کابوس ببیند.
شاید مادهی سفید رنگ شادی را برای همیشه از آنها گرفت. مشکلاتشان به گونهای پایانناپذیر بودند که گویی درد پسر خیابان بودن به تنهایی کافی نیست.
حقیقت این است که برخی از آدمها گاهی درمانده میشوند، برخی تنها دغدغهشان آنقدر کوچک است که حتی دغدغه به حساب نمیاید، اما برخی تمام زندگیشان درماندهاند.
لازم نیست پسر باشی یا در خیابان بزرگ شوی که پسر خیابان به حساب بیایی. کافیست جزو کسانی باشی که در تمام زندگیشان درماندهاند، کافیست بدانی تنهایی چیست، مرگ چیست، پوچی چیست، فقر چیست. کافیست تا بدانی پدر و مادر داشتن و در عین حال نداشتن یعنی چه،
کافیست بتوانی چیزهایی را که دیده نمیشوند ببینی، مثل اشک مادر، مثل شرمندگی پدر،
مثل شانههای خمیده و نگاههایی از سر تنفر،
مثل گریهی مرد و جیغی که زن از درون میکشد، مثل زخمهای روح.
و کسی ندید که ما پسران خیابان بودیم،
همانقدر درمانده.
همانقدر خسته.
#پسران_خیابان
حوصلم سر رفت اومدم تا افطار حمایتی بذارم چشم خورد به آمار.
دیگه دویست تا نیستم، با این آمار هیچکاری نمیتونم بکنم💔
شماره "۱"
فقط میشه دیلیتش کرد_
وای دمتون گرم که نگرانید ولی نترسید من میگما ولی دلشو ندارم