eitaa logo
شماره "۱"
352 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
177 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگر باد نبود، بسوزونید🔥: https://daregooshy.ir/secret/9412477
مشاهده در ایتا
دانلود
نه. واقعا این نیست. شاید اولاش بود اما از یه جایی به بعد شاید از یلدا به بعد شایدم قبل یا بعدش، من دیگه اهمیتی ندادم. دیگه پستامو با استیکر جدا نکردم و ناشناسو همیشگی کردم چون اینطور دوست داشتم. عکس هم اگه پروف رو میگی راستش این دقیقا چیزیه که می‌خوام، نه چون بقیه ازش استفاده کردن من حتی تو کانال هم گفتم فیلمو ندیدم و فقط شخصیتو می‌شناسم و خودمو توش می‌بینم. می‌دونی من از کانال خسته نمیشم فقط این حسو دارم که انگار خودمو تو کانالم می‌بینم که سعی می‌کنه بهترین باشه و پتانسیلشو داره اما نمی‌تونه. من نمی‌خوام همونجور که بقیه از من خسته شدن از کانالم هم خسته بشن. می‌خوام برای کسایی که وقتشونو، ذوقشونو، خودشونو برای اینجا خرج می‌کنن کانال منم براشون متاقبلا مفید باشه. دلم می‌خواد تاثیرگذار باشم. تنها چیزی که همیشه می‌خواستم اینه که تاثیرگذار باشم. نمی‌دونم متوجهید یا نه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
متن نوشتوم
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/11392 درام،باریدن برف،قدم زدن، و چتر(؟)
آرام بهش نزدیک می‌شوم و چترم را بالای سرش می‌گیرم. کمی طول می‌کشد تا متوجه شود برف قطع شده و چشمانش را باز کند. چشمانش را که باز می‌کند ابتدا کمی برق می‌زنن و سپس سرزنشگر می‌شوند:《تو اینجا چیکار می‌کنی؟ مگه امروز...》 انگشتم را روی لبش می‌گذارم و می‌گویم:《برف رو با تو از دست بدم؟ به خاطر یه عمل مزخرف؟ بی خیال ماری بذار از آخرین لحظات زندگیم لذت ببرم.》 با مشت کوچکش وسط سینه‌ام می‌زند و برافروخته می‌گوید:《قرار نیست بمیری. بعدش می‌تونی کلی لذت ببری.》 رویش را از من بر می‌گرداند و می‌رود. قدم‌هایش کوچکند پس می‌توانم آرام کنارش راه بروم《به اندازه کافی تو خونه همه رو مخم میرن تو دیگه نزن تو ذوقم.》 با صدای لرزان می‌گوید:《ما نگرانتیم چرا نمی‌فهمی.》 دارد گریه می‌کند. خدای من دارد گریه می‌کند! لعنت به من که دوباره اشک را درآوردم. چترم را می‌بندم و اجازه می‌دهم سرمای برف تب بالایم را پایین بیاورد:《متاسفم. نمی... نمی‌خواستم ناراحتت کنم‌.》 سرم را با شرمندگی پایین می‌گیرم. با دستش اشک‌هایی را که مانند مروارید از چشانش می‌چکند پاک می‌کند و می‌گوید:《می‌دونم.》 به سمتم برمی‌گردد و نزدیکم می‌شود. دستش را روی بخیه‌ی گلویم می‌کشد و می‌گوید:《من یه بار از دستت دادم. دوباره نمی‌ذارم تیغ جراحی تو رو از من بگیره. فهمیدی؟》 دستش را روی لبم می‌گذارم. سرد است اما گرمای لب من سرمایش را ذوب می‌کند:《اتفاقی نمیوفته.》 هردویمان می‌دانیم یک دروغ است اما آنقدر تکرارش می‌کنیم تا از معنا بیافتد. آنقدر آن را به زبان می‌آوریم تا لباس دروغین حقیقت بر تن کند، تا رنگ و بوی راستی و درستی بدهد. معلوم است که اتفاقی میافتد، من عمل خواهم کرد و دردها در اوج خودشان به پایان خواهد رسید، او عزادار خواهد شد و تا آخر عمر از من متنفر می‌شود. می‌دانم. هردویمان می‌دانیم. و این حقیقت تلخ عشق و بیماری است، حقیقتی که درش عشق بیماری را می‌پوشاند، گویی توهم است اما در واقع این عشق است که فریب می‌دهد. چترم را بالای سرش می‌گیرم و زیر برف قدم می‌زنیم. نمی‌گذارم برف بر او ببارد، نمی‌خواهم برف را برایش تبدیل به خاطره بدی کنم، در عوض اجازه می‌دهم برف بر موها و صورت من بوسه بزند. او باید عاشق بماند، عاشق زندگی، عاشق برف. او باید پاک بماند، پاک از برف، دور از مرگ.
وای بچه‌ها بهتون افتخار می‌کنم🤣❤✨
شماره "۱"
وای بچه‌ها بهتون افتخار می‌کنم🤣❤✨
خدایی هنوزم بهش فکر می‌کنم وای طرز حرف زدن؟🤣😂 خواهشا پاشو بیا تو ناشناس اینجا وایی
روزم ساخته شددد
هدایت شده از شماره "۱"
به قول نِد توی کتاب ماه بر فراز مانیفست، زنده باد شب...)
میشه فور بدید یه چند تا ممبر بیان این طرف؟🚶‍♂️💞
هدایت شده از آقای ایکس
کتاب: دزیره اثر آن ماری سلینکو داستان دختر یه تاجر ابریشم به اسم دزیره که عاشق ناپلئون فرمانده ی ارتش فرانسه میشه اما ناپلئون که میخواد فرمانروا بشه با ژوزفین ازدواج میکنه و دزیره میمونه و عشق از دست رفته اش تو این حین با ژان آشنا میشه و در نهایت به خودش میاد و میبینه ملکه ی کشور سوئد شده! *من فکر میکردم وقتی آدم کسی را دوست دارد و فقط به یک نفر تعلق دارد زندگی ساده و شیرین می‌شود * برای شما: https://eitaa.com/Nummer_ett از طرف ما: https://eitaa.com/mrxcollection