جسیکا میگه آهنگ بهترین موهبتیه که خدا آفریده و کسانی که آهنگ میزنن، پیامبران خداوند هستند.
البته شاید حتی خودش هم به این موضوع زیاد باور نداشته باشه اما کی میتونه رو حرف جسیکا حرف بزنه؟
شماره "۱"
جسیکا میگه آهنگ بهترین موهبتیه که خدا آفریده و کسانی که آهنگ میزنن، پیامبران خداوند هستند. البته شا
هوگو فریاد زد:《نمیتونم از دستت بدم. خواهش میکنم. تو تنها کسی هستی که برام موندی، تنها کسی که بهم باور داره.》
و جرالد هم گفت:《اینکار برای توعه هوگو، این اشتباه من بود و خودم درستش میکنم.》
شماره "۱"
هوگو فریاد زد:《نمیتونم از دستت بدم. خواهش میکنم. تو تنها کسی هستی که برام موندی، تنها کسی که بهم ب
هوگو یه اشتباه بود، یه جسم بی روح با احساسات بسیار و حافظه کم.
یک کالبد تو خالی با بصیرت فراطبیعی و قلبی شکننده.
شماره "۱"
هوگو یه اشتباه بود، یه جسم بی روح با احساسات بسیار و حافظه کم. یک کالبد تو خالی با بصیرت فراطبیعی و
جرالد یک روح بود، روحی نفرین شده که سرانجام هیچکدام از جسمهایش خوب نبود.
هر بیست و شش جسمش پایان بدی داشتند.
مرگ بدی داشتند.
و به آرزوهای خود نرسیدند.
شماره "۱"
جرالد یک روح بود، روحی نفرین شده که سرانجام هیچکدام از جسمهایش خوب نبود. هر بیست و شش جسمش پایان بد
هوگو گیتارش را در دستانش گرفت و گردنبندی که تکهای از جرالد درونش بود را لمس کرد و کنار جسیکا ایستاد. جسیکا رو به جمعیت و پشت میکروفون ایستاد، صدایش را صاف کرد و گفت:《سلام به همه. این... بزرگترین کنسرت ماست. و ما خیلی خیلی ممنونیم که اینجایید.》
با دست به دیکر اعضای گروه اشاره کرد:《من میخوام اجرای امشب رو تقدیم به یه پسر کنم. یه پسر فراموشکار که همیشه یادش میره چه آدم خوبیه. که یادش میره کسانی هستند که عاشقشن.》
چشمان جسیکا مملو از اشک شدند و بغضش گرفت:《پسر فراموشکار من همش خودشو تو دردسر میندازه و ما رو نگران میکنه. اون... اون فکر میکنه تنهاست.
اون یادش میره که چقدر مهم و با ارزشه.
پس... من این اجرا رو تقدیم اون میکنم و آرزو میکنم همونجوری که گیتار زدن رو هیچوقت فراموش نکرد، خودش رو هم هیچوقت فراموش نکنه. امیدوارم خودشو از آدمایی که دوسش دارن دور نکنه و یه روزی بفهمه که ما چقدر دوسش داریم.
که من چقدر دوسش دارم.
من... این اجرا رو تقدیم تو میکنم پسر فراموشکار من، تقدیم احساسات بیش از حد و رویاهای عجیبت، تقدیم عشقت به کتابهایی که داستان هیچکدومشون یادت نمیمونه، تقدیم لبخندهای اندک اما درخشانت.
و تقدیم دستپخت خیلی خوب و گردنبندی که همیشه گردنته. دوستت دارم.》
هوگو پرسید:《کدوم جسمتو از همه بیشتر دوست داشتی؟》
جرالد به تمام زندگیهایش فکر کرد و با لبخند غمگینی گفت:《اونی که هیچوقت زندگیش نکردم. تو.》
شماره "۱"
هوگو پرسید:《کدوم جسمتو از همه بیشتر دوست داشتی؟》 جرالد به تمام زندگیهایش فکر کرد و با لبخند غمگینی
مگر میشود نوزده سال درد و رنج را به خاطر چند روز بودن با کسی، فراموش کنی؟
هوگو میتوانست.
او همیشه فرلموشکار بود.
شماره "۱"
مگر میشود نوزده سال درد و رنج را به خاطر چند روز بودن با کسی، فراموش کنی؟ هوگو میتوانست. او همیشه
هیچوقت تغییر نکن هوگو، اجازه نده اونا بهت بگن که چی باشی. تو پسری هستی که روح نداره، پس بهش افتخار کن و از خاص و عجیب بودنت لذت ببر.
اگه اونا درک نمیکنن که تو چی میبینی، بذار برن به درک چون من بهت میگم اونا همش واقعیه. هوگو گریه کن، به خاطر عروسی تو فیلما گریه کن، به خاطر مرگ شخصیتا زجه بزن، میدونم که احساساتت چقدر زیادن پس اونا رو منفجر کن.
هوگو خودت باش و یادت نره که من همیشه کنارتم.
شماره "۱"
هیچوقت تغییر نکن هوگو، اجازه نده اونا بهت بگن که چی باشی. تو پسری هستی که روح نداره، پس بهش افتخار ک
و این بود داستان روح نفرین شده پسر فراموشکار.
داستان جرالد و کالبدش.
داستان هوگو و روحش.
داستانی که نوشته شد اما هیچوقت اون چیزی نشد که باید باشه چون نویسندهش اون موقع خیلی چیزا رو بلد نبود و نمیدونه که آیا بالاخره یاد میگیره؟
داستانی که نوشته شد اما جلدش هیچوقت طراحی نشد چون نویسندهش آخرشم نفهمید طراح جلد تو سرش چی میگذره.