eitaa logo
شماره "۱"
353 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
176 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگر باد نبود، بسوزونید🔥: https://daregooshy.ir/secret/9412477
مشاهده در ایتا
دانلود
آقا از اونجایی که حس میکنم ویدار با دیدن پیام‌های من لرزه به تنش میوفته😂 و من کانال و ناشناس ویدار رو به سخره گرفتم بیایید اخلاق بد یا بدی ای که از من دیدید رو صادقاااااانه بگید چون واقعا در تلاشم خودمو اصلاح کنم هر چندتا خواستید بگید و میتونید هشتگ نزنید ولی بزنید بهتره و اگه یه اخلاق خوب برجسته‌ام هم در کنار بگید که بشوره ببره دل منو شاد کردید😄❤   ~~ ما که راضیم حالا هر جور راحتی اخلاق خوب نداری که سر تا پات ویژگی بده_
آقا دوستان کمک راهی هست امضا های پیام از یه جایی به بعد باز شه؟ اخه به خاطر اسم اکانت من ویدار نمیتونه امضاها رو باز کنه من لف دادم با اون اکانت ولی باز اسمم رو تغییر میدم امضاهای قبلی هم عوض میشه راهی دارید؟   ~~~
https://eitaa.com/Nummer_ett/12886 عزیز دهن قشنگ رو بزار بسته بمونه و پیامام هم رو بزار واگرنه به بابا میگم یه کاریت کنه ها تازه برای اینکه خوشحالت کنم(؟) باید بگم وقتی ادمین بودم با اینکه هیچ کاری نمیکردم خیلی خوش میگذرشت حتی با اینکه عین چی ایگنورم میکردم انگار روح سرگردانم😂   ~~ از وقتی رفتی عزیز تر شدی😂 خوشحالی*
https://eitaa.com/Nummer_ett/12886 راستیییییی چالشم هیچی به ذهنم نمیاد یه موضوع دیگه بده مخصوص خودم😂   ~~ برو بابا بشین یه چیزی بنویسس
انگشتانش را روی میز کشید، در ذهنش چیزی را لمس می‌کرد که مدت‌ها دلتنگ آن بود. لطافت پوستی زیر انگشتانش.  چشمانش را بسته بود و دست دیگرش را مشت کرده بود. با صدای باز شدن در نفس عمیقی کشید و انگشتانش را باز و بسته کرد. چشمانش را باز کرد و به کسی که وارد اتاق شد نگاه انداخت.  صورتی پوشیده شده از زخم‌های جدید، ابرویی که شکسته و پایی که لنگ می‌زد، روحی خسته.  بر روی صندلی نشست و چشمانش از اشکی که هنوز جاری نشده بود برق می‌زد. " پنج ماه.. پنج ماه شده اینجام.. " صدایش گرفته بود و به بالا نگاه کرد تا از جاری شدن اشک‌هایش جلوگیری کند. نگاهش را دوباره به او دوخت و آسیب پذیری در آن چشمانش به وضوح مشخص بود. " قرار بود کمکم کنی.. من نمی‌تونم.. نمی‌تونم اینجا بمونم.."  با شنیدن آن کلمات که به سختی از دهانش خارج می‌شد و صدایی که لرزش خفیفی داشت‌، انگشتانش را دوباره روی میز حرکت داد. " توهم مثل همه‌ی اونا.. یه مدت باید تحمل کنی، دارم تمام مراحل رو پیگیری می‌کنم ولی همه چیز در آخر به پای تو نوشته میشه. "  نگاهی به انگشتان او که روی میز کشیده می‌شد انداخت و چشمانش به صورت‌ او بازگشت. با جاری شدن اشک از چشمانش دندان هایش لب پایین‌اش را گزید. " مثل تمام افراد اون داخل؟ من مثل اونا نیستم.. من گناهکار نیستم! تو اونجا نیستی! نمی‌تونی.. نمی‌تونی بفهمی که.. چه بلایی داره سرم میاد!! " فریادش در اتاق طنین انداخت و این فریاد باعث شد انگشتانش را روی میز بی‌حرکت نگه دارد.  می‌دانست چه بلایی سرش آمده بود، می‌دانست و می‌خواست از زبان خودش بشنود. " چه اتفاقی برات اونجا افتاد؟ "  با دو دستش سرش را گرفت و انگشتانش را داخل موهایش فرو کرد. اشک‌هایش هنوز بر روی گونه‌اش جاری بود. " دست هایی که روی بدنمه.. انگشتایی که روی پوستم کشیده میشه.." چشمانش را بالا آورد و به آن دو گودال که دیگر برایش آشنا نبود خیره شد. " هیچکس اونجا نیست کمکم کنه.. طوری لمس میشم که انگار تو اونجایی... فریاد زدم، کمک خواستم.. و بودنت رو احساس می‌کردم.."  با شنیدن آن کلمات و حقیقتی که می‌خواست بشنود، نتوانست پوزخندی که روی لب‌هایش نقش بست را پنهان کند. " احساسش کردی که من اونجام؟ فکر می‌کردی اون منم؟ یاد گذشته افتادی.. یاد چند سال پیش، یاد همون لمس‌های آشنا؟ "  با حرف‌های او احساس می‌کرد موجودی خزنده زیر پوستش درحال حرکت است. " منظورت.. چیه..؟ " اشک هایش متوقف شدند و با چشمانی که مرطوب بود به چشمانش خیره شده بود‌. " بگو‌.. بگو چه حسی داشتی! " هیجانی در صدایش بود که او تاحالا آن را نشنیده بود. " حس آشنای.. مرگ. "  " سومین بار بود، مگه نه؟ هربار بدتر از دفعه‌ی قبل.. هر بار درناک تر، هربار بیشتر احساس می‌کردی که اونجام، مگه نه؟ " خندید و دستی به موهایش کشید. انگشت اشاره ‌اش را به سمت او گرفت. " اون عطر آشنا؟ "  احساس می‌کرد اتاق دور سرش می‌چرخد. " از کجا می‌دونی..؟ " قلبش از هر موقع دیگری تند تر می‌تپید.  " هزینه و زمان زیادی لازم بود، پیدا کردن کسی که بتونه درست همونطوری که من می‌خواستم تو رو-"  " خفه شو! " با فریادی که کشید حرف او را قطع کرد، از روی صندلی بلند شد و به جلو خم شد. از آن طرف میز با دستان دستبند خورده یقه‌ی لباسش را گرفت و او را به جلو حرکت داد. " چیکار کردی؟! تو با من چیکار کردی!! " فریادهایش بلند تر شده بود و غم داخل صدایش جای خود را به خشم داده بود. " تو آدم فرستادی.. تا جای تو اونجا باشه..؟ چه طور تونستی..؟ "  به جلو حرکت کرد بود و بدنش به میز چسبیده بود. هیچوقت پوزخندش از روی صورتش کنار نرفت. " دو سال گذشته، تو ناپدید شده بودی. پیدات کردم، از دست من فرار کرده بودی! بی‌گناه گرفتار شدی.. ولی می‌تونم ببینم که پشیمونی! اره تو پشیمونی از اینکه رهام کردی و من میخواستم بهت نشون بدم هرجا که باشی من پیشتم.. هرجا باشی سایه‌ی من دنبالته.. هرجا باشی انگشتای من دارن برای تو تقلا میکنن! " هر کلمه‌اش با هیجان و شوقی که در صدایش بود شنیده می‌شد. دستش را بالا آورد و انگشتانش آن طور که روی میز حرکت می‌کردند حالا روی پوست گردن او در حال لمس آن بود.  لمس دست او بر روی پوستش، جرقه‌ای از درد و شوک را به بدنش منتقل کرد. چند ثانیه طول کشید تا دو مامور وارد اتاق شوند و او را عقب بکشند.  با آن لمس کوتاه و حرف های او احساس کرد بدنش خاموش شده و زبانش برای همیشه تصمیم به سکوت گرفته است. ماموران او را از اتاق بیرون کشیدند ولی نتوانست چشمانش را از او جدا کند.  " امروز حکم دادگاه اومد، این آخرین دیدار ما بود. " آن کلمات قبل از اینکه از اتاق بیرون برود در سرش پیچیدند. ~~~
https://eitaa.com/Nummer_ett/12906 راجع به چیه؟ ~~~ عشق یه گورگون و روح مرد درخت گیلاس🌚
میدونی میخوام برای چالشت بنویسیم یعنی نصفشو نوشتم و از زبون یه زندانی و رئیس زندانه (خیلی کم از زبان رئیس زندانه) ولی یکم ممکنه طول بکشه تا کی میتونیم بفرستیم؟  ~~ چه خفننن وقت نداره تا هر وقت عشقته بنویسس
ویدار میشه از کتابخونت عکس بدی؟ ~~ آره حتما الان خونه نیستم بعدا چشم
https://eitaa.com/Nummer_ett/12906 شوکه شدم... ~~ یعنی خوب بود یا بد...؟
https://eitaa.com/Nummer_ett/12920 What if I'm the monster... We're lonely demons from hell... ~~~ The loser demons...
خدایا یه تناسخمون نشه...؟:) ~~~ ایده خوبی به نظر میاد😭🙏