آقا دوستان کمک
راهی هست امضا های پیام از یه جایی به بعد باز شه؟
اخه به خاطر اسم اکانت من ویدار نمیتونه امضاها رو باز کنه
من لف دادم با اون اکانت ولی باز اسمم رو تغییر میدم امضاهای قبلی هم عوض میشه
راهی دارید؟
#yggdrasil
~~~
https://eitaa.com/Nummer_ett/12886
عزیز دهن قشنگ رو بزار بسته بمونه و پیامام هم رو بزار واگرنه به بابا میگم یه کاریت کنه ها
تازه برای اینکه خوشحالت کنم(؟)
باید بگم وقتی ادمین بودم با اینکه هیچ کاری نمیکردم خیلی خوش میگذرشت حتی با اینکه عین چی ایگنورم میکردم انگار روح سرگردانم😂
#yggdrasil
~~
از وقتی رفتی عزیز تر شدی😂
خوشحالی*
https://eitaa.com/Nummer_ett/12886
راستیییییی
چالشم هیچی به ذهنم نمیاد یه موضوع دیگه بده مخصوص خودم😂
#yggdrasil
~~
برو بابا بشین یه چیزی بنویسس
انگشتانش را روی میز کشید، در ذهنش چیزی را لمس میکرد که مدتها دلتنگ آن بود. لطافت پوستی زیر انگشتانش.
چشمانش را بسته بود و دست دیگرش را مشت کرده بود. با صدای باز شدن در نفس عمیقی کشید و انگشتانش را باز و بسته کرد. چشمانش را باز کرد و به کسی که وارد اتاق شد نگاه انداخت.
صورتی پوشیده شده از زخمهای جدید، ابرویی که شکسته و پایی که لنگ میزد، روحی خسته.
بر روی صندلی نشست و چشمانش از اشکی که هنوز جاری نشده بود برق میزد. " پنج ماه.. پنج ماه شده اینجام.. " صدایش گرفته بود و به بالا نگاه کرد تا از جاری شدن اشکهایش جلوگیری کند.
نگاهش را دوباره به او دوخت و آسیب پذیری در آن چشمانش به وضوح مشخص بود. " قرار بود کمکم کنی.. من نمیتونم.. نمیتونم اینجا بمونم.."
با شنیدن آن کلمات که به سختی از دهانش خارج میشد و صدایی که لرزش خفیفی داشت، انگشتانش را دوباره روی میز حرکت داد. " توهم مثل همهی اونا.. یه مدت باید تحمل کنی، دارم تمام مراحل رو پیگیری میکنم ولی همه چیز در آخر به پای تو نوشته میشه. "
نگاهی به انگشتان او که روی میز کشیده میشد انداخت و چشمانش به صورت او بازگشت. با جاری شدن اشک از چشمانش دندان هایش لب پاییناش را گزید. " مثل تمام افراد اون داخل؟ من مثل اونا نیستم.. من گناهکار نیستم! تو اونجا نیستی! نمیتونی.. نمیتونی بفهمی که.. چه بلایی داره سرم میاد!! " فریادش در اتاق طنین انداخت و این فریاد باعث شد انگشتانش را روی میز بیحرکت نگه دارد.
میدانست چه بلایی سرش آمده بود، میدانست و میخواست از زبان خودش بشنود. " چه اتفاقی برات اونجا افتاد؟ "
با دو دستش سرش را گرفت و انگشتانش را داخل موهایش فرو کرد. اشکهایش هنوز بر روی گونهاش جاری بود. " دست هایی که روی بدنمه.. انگشتایی که روی پوستم کشیده میشه.." چشمانش را بالا آورد و به آن دو گودال که دیگر برایش آشنا نبود خیره شد. " هیچکس اونجا نیست کمکم کنه.. طوری لمس میشم که انگار تو اونجایی... فریاد زدم، کمک خواستم.. و بودنت رو احساس میکردم.."
با شنیدن آن کلمات و حقیقتی که میخواست بشنود، نتوانست پوزخندی که روی لبهایش نقش بست را پنهان کند. " احساسش کردی که من اونجام؟ فکر میکردی اون منم؟ یاد گذشته افتادی.. یاد چند سال پیش، یاد همون لمسهای آشنا؟ "
با حرفهای او احساس میکرد موجودی خزنده زیر پوستش درحال حرکت است. " منظورت.. چیه..؟ " اشک هایش متوقف شدند و با چشمانی که مرطوب بود به چشمانش خیره شده بود.
" بگو.. بگو چه حسی داشتی! " هیجانی در صدایش بود که او تاحالا آن را نشنیده بود.
" حس آشنای.. مرگ. "
" سومین بار بود، مگه نه؟ هربار بدتر از دفعهی قبل.. هر بار درناک تر، هربار بیشتر احساس میکردی که اونجام، مگه نه؟ " خندید و دستی به موهایش کشید. انگشت اشاره اش را به سمت او گرفت. " اون عطر آشنا؟ "
احساس میکرد اتاق دور سرش میچرخد. " از کجا میدونی..؟ " قلبش از هر موقع دیگری تند تر میتپید.
" هزینه و زمان زیادی لازم بود، پیدا کردن کسی که بتونه درست همونطوری که من میخواستم تو رو-"
" خفه شو! " با فریادی که کشید حرف او را قطع کرد، از روی صندلی بلند شد و به جلو خم شد. از آن طرف میز با دستان دستبند خورده یقهی لباسش را گرفت و او را به جلو حرکت داد. " چیکار کردی؟! تو با من چیکار کردی!! " فریادهایش بلند تر شده بود و غم داخل صدایش جای خود را به خشم داده بود. " تو آدم فرستادی.. تا جای تو اونجا باشه..؟ چه طور تونستی..؟ "
به جلو حرکت کرد بود و بدنش به میز چسبیده بود. هیچوقت پوزخندش از روی صورتش کنار نرفت. " دو سال گذشته، تو ناپدید شده بودی. پیدات کردم، از دست من فرار کرده بودی! بیگناه گرفتار شدی.. ولی میتونم ببینم که پشیمونی! اره تو پشیمونی از اینکه رهام کردی و من میخواستم بهت نشون بدم هرجا که باشی من پیشتم.. هرجا باشی سایهی من دنبالته.. هرجا باشی انگشتای من دارن برای تو تقلا میکنن! " هر کلمهاش با هیجان و شوقی که در صدایش بود شنیده میشد. دستش را بالا آورد و انگشتانش آن طور که روی میز حرکت میکردند حالا روی پوست گردن او در حال لمس آن بود.
لمس دست او بر روی پوستش، جرقهای از درد و شوک را به بدنش منتقل کرد. چند ثانیه طول کشید تا دو مامور وارد اتاق شوند و او را عقب بکشند.
با آن لمس کوتاه و حرف های او احساس کرد بدنش خاموش شده و زبانش برای همیشه تصمیم به سکوت گرفته است. ماموران او را از اتاق بیرون کشیدند ولی نتوانست چشمانش را از او جدا کند.
" امروز حکم دادگاه اومد، این آخرین دیدار ما بود. " آن کلمات قبل از اینکه از اتاق بیرون برود در سرش پیچیدند.
~~~
شماره "۱"
انگشتانش را روی میز کشید، در ذهنش چیزی را لمس میکرد که مدتها دلتنگ آن بود. لطافت پوستی زیر انگشتان
48.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکم نا مفهوم بود... نفهمیدم دقیقا چی شد ولی جالب بود مرسییی
https://eitaa.com/Nummer_ett/12906
راجع به چیه؟
#کرم_کتاب
~~~
عشق یه گورگون و روح مرد درخت گیلاس🌚
https://eitaa.com/Nummer_ett/12906
شوکه شدم...
#little_M
~~
یعنی خوب بود یا بد...؟
https://eitaa.com/Nummer_ett/12920
What if I'm the monster...
We're lonely demons from hell...
#little_M
~~~
The loser demons...
سلامم، من همون N ای هستم که متنم رو فرستادم ، اونو ولش کنین ، چون بازنویسیش کردم .... امیدوارم بدتر نشده باشه ...
نور زیاد ناگهانی چشمش رو می زد
برای چند ثانیه دوباره همه جا تاریک شد ، صدای جیغ مانند ساعت زندان نشون از آغاز روز جدیدی می داد ، چند روز گذشته بود؟ ۱۰ روز ؟ ۲۰ روز یا یک ماه؟
از شدت لذت و عجله ی گردش عقربه به دور محبوبش ، گذر زمان رو حس نمیکرد. در واقع نمیدونست چی شد سر از این مکان با این افراد عجیب و روانپریش در آورد ؛ فقط فهمید که میتونه کل سال به تک تک اون روانی ها نگاه کنه ، قضاوت کنه ، پوزخند بزنه و قاه قاه بخنده .. خدای من ، چی بهتر از این ؟
یه شهربازی دائمی و کاملا رایگان گیرش اومده بود و بسی هم خرسند بود که عجیب نبود ، بود؟
اما زل زدن های او اونقدری به مزاق بقیه رفیق رفقای زندانی خوش نمی اومد ، زیادی ترسناک جلوه میکرد و خب دلقک هاشو فراری میداد. از قضا موقع خواب انتقالش صورت گرفته بود ، الآن شبیه بچه هایی که اسباب بازی هاشو ازش گرفته بودن با صورتی درهم و مغموم به افکارش پر و بال می داد ، چون دیگه خبری از سرگرمی هاش نبود .
سرش رو به نشونه ی اعتراض خم کرد و به زندان بان با صدایی مملو از خشم و بی صبری لب هاشو به هم فشرد و گفت : سلول انفرادی؟ خسته کننده اس ، تو میتونی درعوض منو بخندونی ؟ .
جوابی نگرفت و این قضیه به فشار رگ های در حال انفجارِ درون سرش فشار بیشتری آورد.
سکوت مطلق بود و سکوت و سکوت ، پس این صدای جیغ از کجا می اومد؟ اون ناله ی کشیده و بی جون ؟ سرشو با فشار به دیوار کوبید ، چندین و چندین بار ، اما صدا ها قطع نمی شد و هر لحظه قدرت اون ها تشدید می گرفت .
چشم هاشو محکم به هم فشار داد تا از دردِ مویرگ های چشمانش کم بشه ؛
اما در عوض تصویرِ پاشیدن خون جلوی پلک های بسته اش نقش بست ، خونی ارغوانی به رنگ رز روی دیوار نقش می بست ، وسعت میگرفت و او رو تو خودش گم می کرد . چشم هاشو چندین بار باز و بسته کرد اما تصاویر از بین نمی رفتن و صدای جیغ و ناله سوزناک تر و شدید تر فشار زیادی به مغزش وارد میکردن، تاریکی باز هم قدرت نمایی کرد و همه چیز در ثانیه اروم شد ، با نفسی از پیدا شدن اندکی آرامش و خلاصی از درد ، عضلاتش رو از انقباض در آورد .
با باز شدن پلکش ، چشم هایی خالی از حس و صورتی پر از مایعی ارغوانی و جسم بی جان بین دستانش رو دید .
اون جسدِ همون زندان بان بود دیگر ؟ آهی عمیق از دلش بیرون اومد نه از حس گناه ، ترس یا نگرانی ، از بی حوصلگی محض ، از چرخه ای که تمومی نداشت . دلقک های ساکت رو دوست نداشت ، به او هم گفته بود تا اون رو بخندونن ؛ اما سکوت به همراه نتیجه اش انتخاب زندان بان بود .
~~~