https://eitaa.com/Nummer_ett/12906
شوکه شدم...
#little_M
~~
یعنی خوب بود یا بد...؟
https://eitaa.com/Nummer_ett/12920
What if I'm the monster...
We're lonely demons from hell...
#little_M
~~~
The loser demons...
سلامم، من همون N ای هستم که متنم رو فرستادم ، اونو ولش کنین ، چون بازنویسیش کردم .... امیدوارم بدتر نشده باشه ...
نور زیاد ناگهانی چشمش رو می زد
برای چند ثانیه دوباره همه جا تاریک شد ، صدای جیغ مانند ساعت زندان نشون از آغاز روز جدیدی می داد ، چند روز گذشته بود؟ ۱۰ روز ؟ ۲۰ روز یا یک ماه؟
از شدت لذت و عجله ی گردش عقربه به دور محبوبش ، گذر زمان رو حس نمیکرد. در واقع نمیدونست چی شد سر از این مکان با این افراد عجیب و روانپریش در آورد ؛ فقط فهمید که میتونه کل سال به تک تک اون روانی ها نگاه کنه ، قضاوت کنه ، پوزخند بزنه و قاه قاه بخنده .. خدای من ، چی بهتر از این ؟
یه شهربازی دائمی و کاملا رایگان گیرش اومده بود و بسی هم خرسند بود که عجیب نبود ، بود؟
اما زل زدن های او اونقدری به مزاق بقیه رفیق رفقای زندانی خوش نمی اومد ، زیادی ترسناک جلوه میکرد و خب دلقک هاشو فراری میداد. از قضا موقع خواب انتقالش صورت گرفته بود ، الآن شبیه بچه هایی که اسباب بازی هاشو ازش گرفته بودن با صورتی درهم و مغموم به افکارش پر و بال می داد ، چون دیگه خبری از سرگرمی هاش نبود .
سرش رو به نشونه ی اعتراض خم کرد و به زندان بان با صدایی مملو از خشم و بی صبری لب هاشو به هم فشرد و گفت : سلول انفرادی؟ خسته کننده اس ، تو میتونی درعوض منو بخندونی ؟ .
جوابی نگرفت و این قضیه به فشار رگ های در حال انفجارِ درون سرش فشار بیشتری آورد.
سکوت مطلق بود و سکوت و سکوت ، پس این صدای جیغ از کجا می اومد؟ اون ناله ی کشیده و بی جون ؟ سرشو با فشار به دیوار کوبید ، چندین و چندین بار ، اما صدا ها قطع نمی شد و هر لحظه قدرت اون ها تشدید می گرفت .
چشم هاشو محکم به هم فشار داد تا از دردِ مویرگ های چشمانش کم بشه ؛
اما در عوض تصویرِ پاشیدن خون جلوی پلک های بسته اش نقش بست ، خونی ارغوانی به رنگ رز روی دیوار نقش می بست ، وسعت میگرفت و او رو تو خودش گم می کرد . چشم هاشو چندین بار باز و بسته کرد اما تصاویر از بین نمی رفتن و صدای جیغ و ناله سوزناک تر و شدید تر فشار زیادی به مغزش وارد میکردن، تاریکی باز هم قدرت نمایی کرد و همه چیز در ثانیه اروم شد ، با نفسی از پیدا شدن اندکی آرامش و خلاصی از درد ، عضلاتش رو از انقباض در آورد .
با باز شدن پلکش ، چشم هایی خالی از حس و صورتی پر از مایعی ارغوانی و جسم بی جان بین دستانش رو دید .
اون جسدِ همون زندان بان بود دیگر ؟ آهی عمیق از دلش بیرون اومد نه از حس گناه ، ترس یا نگرانی ، از بی حوصلگی محض ، از چرخه ای که تمومی نداشت . دلقک های ساکت رو دوست نداشت ، به او هم گفته بود تا اون رو بخندونن ؛ اما سکوت به همراه نتیجه اش انتخاب زندان بان بود .
~~~
شماره "۱"
سلامم، من همون N ای هستم که متنم رو فرستادم ، اونو ولش کنین ، چون بازنویسیش کردم .... امیدوارم بدتر
289.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حقیقتا وای قشنگ یه روانی رو به تصویر کشیدیی
قبلیه عالی بود بازنویسی عالی تررر
مرسی که شرکت کردی
آخرین کلمه را که نوشت، انتهای آخرین برگه اش دو نقطه گذاشت. نه یک نقطه به معنی پایان و نه سه نقطه به نشان ادامه. فقط دو نقطه، مثل راکد ماندن آب رودخانه فصلی که زمانی کنارش مینشست و به بچه قورباغه ها خیره میشد.
گاهی سعی میکرد آنها را بشمارد، یا انگشتانش را در آب سردی که پر از لجن و بچه قورباغه بود فرو میکرد. با یادآوری حس لمس بچه قورباغه های شناور انگشتانش را بیهدف تکان داد.
در با صدای وحشتناکی باز شد و او را به زمان حال آورد. میدانید..؟ آسایش زندانیان این زندان در دستور کار زندانبان و نگهبان ها نبود. فقط یک هیولا میتوانست زندانبان اینجا باشد، هرچند درمقایسه با زندانیان شبیه فرشته بود.
آهی کشید و زیر لب فحش داد. دو غول بیابونی که مثلا نگهبان بودند، در را باز کردند تا بیرون برود. دلش نمیخواست از سلول انفرادی بیرون برود ولی چاره ای نبود. سلانه سلانه خودش را دنبال نگهبان ها کشید.
نگاهش را چرخاند، افکارش بدون اختیار و آزادانه در ذهنش قدم میزدند. با خودش فکر کرد 《از کی شروع کردم به فکر کردن درباره ی فکر هایم..؟》بعد با شنیدن قهقهه هایی از سلول انفرادی که از جلویش میگذشت، به خودش آمد. 《درسته، از وقتی اینجام...》
لازم نبود چیزی بپرسد تا صاحب صدا را بشناسد. فقط یک پلیس را میشناخت که به دیگران میگفت دیوانه، درحالی که خودش در زندان آدم میکشت و حالا صدای قهقهه هایش راهرو را پر کرده بود. دوباره فکر کرد 《اون احمقی که پلیس کشتش به هر حال قرار بود اعدام بشود...》
به سلول های اصلی که رسید، جنازه ای روی زمین دید. ولی نه جنازه ی آن احمقی که جرم را گردن گرفته بود. جنازه، همانی نبود که پلیس کشته بود. این بار هم زندانی چشم آبی دیگری مرده بود.
فریاد زندانبان بلند شد:《اینی که الان میبینید، همون شیطانیه که تو جهنم قرار بود ملاقات کنید.》....
به آرامی دستش را بالا آورد و انگشتش را در موهایش تاب داد. گیر کردن موهایش دور انگشتش، فعالیت بیهدف مورد علاقه اش بود. از بین تمام بیهدف های زندگیش، اینیکی را دوست داشت.
لب هایش را جمع کرد و از جیبش مداد را بیرون آورد. مستقیم به سمت دیوار رفت تا بنویسد، برگه هایش را قبلا تمام کرده بود.
اینطور شروع کرد:
《امروز بعد از انفرادی یک جسد چشم آبی دیدم، البته دوباره... بعد از آن زندانبان دوباره فریاد زد. امروز زندانی احمقی که فکر میکرد میتواند از اینجا زنده بیرون برود مرد. البته تقصیر خودش بود که مثل مجانین مدام دور و بر پلیس میپلکید. پلیس زندانی هم بعد از خفه کردنش، مثل دیوانه ها در انفرادی قهقهه زد، راستش تقریبا مطمعنم که همزمان گریه میکرد. آخرین برگه ام را در انفرادی تمام کردم و حالا مجبورم روی دیوار های بهترین زندان دنیا بنویسم که مجرم های واقعی نگهبان های بیاعصابی هستند که مزاحم افکارم میشوند. یک زندانی جدید را دیدم که واقعا خوشگل بود و دلم خواست با او حرف بزنم، هرچند مطمعنا حرف زدن با تنها دختر بچه ای که پایش به اینجا باز شده اشتبا_》
به اینجا که رسید سایه ی مهمان ناخوانده ای را روی تنش حس کرد. نگاهی سرد که فقط از چشم نقرهای رنگ هم سلولی ساکتش برمی آمد. با حالتی که مشخص بود دلش نمیخواست کسی مزاحمش شود سرش را بالا اورد و به مرد آبی پوشی که با لبخند بهش خیره شده بود نگاه کرد.
دوباره با خودش فکر کرد 《چرا باید با الدریک در یک اتاق باشم..؟ زندانبان احمق...》بعد نگاهش را برگرداند و نوشتن را از سر گرفت...
《چه میگفتم..؟ درست است. دختر بچه... فکر کنم ۱۱ ساله باشد، جوان ترین زندا_》اخم میکند و آرام ضربه ای به پیشانی خودش میزند.《جوان ترین دخترِ زندانی در این زندان است. از بین پسر ها جوان ترین خودم هستم. امروز الدریک دوباره با لبخند بهم خیره شد، مثل دیروز و روز های قبلش... غلط نکنم قرار است بمیرم. به هر حال مردن هم در مقایسه با اینجا انتخاب خوبی است. نمیدانم، شاید هم کرم کتاب دوستم دارد. وقتی که شب نمیخوابیدم مادرم میگفت کرم کتاب بچه هایی که دیر میخوابند را دوست دارد...》
نوشت، تمام اتفاقات روز را نوشت. بعد از آن افکارش را، و بعد از آن افکارش، دربارهی افکارش را. مثل هر روز ادامه داد تا کلماتش تمام شد. کاری جز نوشتن بلد نبود، وقتی بچه بود هم مینوشت. همه چیز را مینوشت.
تمام دنیای کوچکی که در آن جا گرفته بود را مینوشت. وقتی برای اولین بار با بچه قورباغه ها بازی کرده بود نوشت. احساسش را وقتی آب سرد، انگشتان گرمش را در آغوش گرفتند. احساسش را وقتی اولین دوستش را پیدا کرد. احساسش را وقتی اولین بار، به خاطر تفنگ چوبیش با دوستش دعوا کرد. احساسش را وقتی اولین موج نا امیدی بر بدن نحیفش فرود آمد. احساسش را وقتی غم مثل پرنده ی مهاجری در دلش لانه کرد، و احساسش را وقتی که آن پرنده ماندگار شد. احساسش را وقتی اولین سیلی را خورد. احساسش را وقتی احساسش، زخم بر روی زخم بر او شکل گرفت.
نوشتن ذات او بود، و ذات موجودات انتخاب کردنی یا اشتباه نیست و مثل روز روشنه که جرم نیست.
احساسش را وقتی برای اولین بار، با فشار قلم بر روی کاغذ سفیدی که با سرعت سیاه میشد، بغضش را جوید و قورت داد تا فریاد های سکوتش به گوش کسی نرسد.
ولی زندگی اینطور کار نمیکند، میدانید..؟ هرچقدر هم صبور باشی، تازیانه به تازیانه، عمیق تر و عمیق تر، برای خودش میتازد. اسب سرکشی که زندگی نام دارد اینقدر ادامه میدهد تا با خودتان بگویید شاید خیلی به نوشتن دل بستم. اینقدر ادامه میدهد تا نوشتن کافی نباشد، و آن وقت است که یا با عقل و تدبیرِ خودتان راه را پیدا میکنید، یا راهتان به این زندان باز میشود.
برای او، مورد دوم بود. شبیه دیوانه ها نبود، به نظر عاقل ترین فرد اینجا بود. جرمش نوشتن بود، نوشتن و البته قتل. ولی مقصر او نبود، راستش نوشتن مقصر بود. اگر سیاهی جوهر، سیاهی زندگیش را درخود جای میداد قتلی در کار نبود.
در پرونده اش نوشته اند "عاقل، ولی قاتل." هرچند خودش بهتر میداند که مقصر اصلی او نبود، کلماتی بودند که نمیتوانستند احساسش را بیان کنند.
آخرین روزش را در زندان، همچنان به نوشتن مشغول بود. نوشتن، اما با جوهر قرمزی که زندگی راکدش را جریان میبخشید. قبل از اینکه به دست نگهبان ها به زنجیر کشیده شود با خون روی دیوار نوشت 《نویسندگی زندگی است.》
_زندانی شماره ۲۱ بهترین زندان دنیا.
خجالت میکشم هشتک بزنم🗿 چرت و پرت های ساعت ۳ به بعد را گردن نمیگیرم.. و دوستان شرمنده از بقیه زندانیان و صحبت ها و... هم استفاده کردم
~~~
شماره "۱"
نوشتن ذات او بود، و ذات موجودات انتخاب کردنی یا اشتباه نیست و مثل روز روشنه که جرم نیست. احساسش را و
ببینید من تمام نوشتهها رو دوست داشتم همه رو به یه اندازه شاهکار میدیدم ولی این
این بی تعارف به نظرم بهترینشون بود، یعنی جوری که کلمات کنارهم قرار گرفته بودند، جوری که پسره بچه بود، جوری که از بقیه زندانیا استفاده شده بود، جوری که عاشق نوشتن بود همه و همه شاهکارش کرده بودن
خجالت؟ بی خیال من صالا نمیتونم بگم چقدر خفن بودددد