eitaa logo
شماره "۱"
350 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
176 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگر باد نبود، بسوزونید🔥: https://daregooshy.ir/secret/9412477
مشاهده در ایتا
دانلود
شماره "۱"
و وقتی از تنهایی بیرون میای، وقتی می‌ذاری امید همه‌جاتو فرا بگیره، تنهایی مثل زفیروس که به آپولو حسا
و تو دوباره تنها میشی. با قلبی که یک بار دیگر شکست. و امید دوباره جوانه می‌زنه. و تنهایی دوباره حسادت می‌کنه.
فکر کنم این بدتر باشه.
ناشناس باز نمیشه، عالیه مگه نه؟
شماره "۱"
کوین بچه را به پیتر داد و در گوشش گفت:《برو به پلیس زنگ بزن.》 و در مقابل چشمان وحشت‌زده پیتر، کاغدها
اینکه اسپایک چگونه از پرورشگاه فرار کرد چیزی نیست که بخواهیم در این داستان بگنجانیم، همینقدر کافی که افرادی کمکش کردند و چند روزی گذشت تا موفق شد. حالا تازه از آنجا فرار کرده بود و پس از ساعت‌ها راه رفتن به تنهایی، درون سکوت شب به سر می‌برد. صدای سکوت خفقان‌آور بود و به قلبش خنجر می‌زد و درد آن را تشدید می‌کرد، قلبی که هنوز از وحشت پنجه‌های ماریسو تیر می‌کشید و از عذاب‌وجدان به خاطر دهان گشودن درد می‌کرد. اسپایک در افکارش غرق شده بود که صدایی همچو غریق‌‌نجات او را بیرون کشید. قبل از آنکه بتواند حتی به سمت صدا برگردد، خودش را چسبیده به دیوار یافت. کوین گفته بود شب‌ها، کوچه‌های تنگ خطرناکند. چیز تیز و سردی همچو چاقو را روی پوست گردنش احساس کرد، فراز و نشیب سیمان به گونه‌اش فشار می‌آورد. صدایی در گوشش گفت:《نباید بدون اجازه مامان میومدی بیرون کوچولو.》 و بوی گند و تلخ الکل به مشامش رسید. اسپایک نیشخندی زد و با بی‌پروایی گفت:《شرمندتم مامانم قبل از مردن یادش رفت بگه.》 مرد با صدای خش‌دار خندید و چاقو را بیشتر فشار داد:《پس بذار یه کاری کنم که دیگه هیچوقت یادت نره شبا نباید بیای بیرون.》 از پشتش صدای خنده بلند شد. مرد از یقه اسپایک گرفت و از پشت او را به زمین پرتاب کرد. پس از آن مشت و لگد بود. اما اسپایک چیز زیادی احساس نمی‌کرد، درد خیلی وقت بود که با او عجین شده بود. دیگر اسپایک و درد یکی شده بودند، دو روح در یک جسم خیلی کوچک. برای اسپایک اهمیتی نداشت که پوستش شکافته می‌شود و خون بیرون میاید، خون همیشه بیرون میامد. برای اسپایک دیگر اهمیت نداشت که پوست سیاه می‌شود. کبودی همیشه بود.
شماره "۱"
اینکه اسپایک چگونه از پرورشگاه فرار کرد چیزی نیست که بخواهیم در این داستان بگنجانیم، همینقدر کافی که
وقتی کار خفت‌گیر‌های مست تمام شد و رفتند، اسپایک ماند و ماه که در آسمان به او نگاه می‌کرد. اسپایک کف خیابان دراز کشید و اجازه داد سنگ سخت به پوستش فشار بیاورد. از شدت درد کرخت شده بود و لباس‌هایش پاره شده بودند. رو به ماه نیشخندی زد و خون از میان دندان‌هایش به بیرون جاری شدند:《لذت می‌بری نه؟ الان حسابی خوشت میاد. از اون بالا نگاه می‌کنی و می‌بینی که بدبختیام تموم نمیشن. حسابی کرکر خنده‌م نه؟》 نیشش را بست و برای ادامه فریاد زد:《الان خوشحالی؟ الان راضی؟ مگه بلایی مونده که سرم نیاورده باشی؟ اگر دلت خنک میشه باید بگم دیگه... برام... مهم.... نیست. هر کاری عشقت می‌کشه بکن. هرقدر عشقت می‌کشه کتکم بزن، زندانیم کن، آزادیمو ازم بگیر. اصلا منو بکش.》 تُن صدایش را پایین آورد و با گریه گفت:《ولی خواهش می‌کنم به اونا آسیب نزن. خواهش می‌کنم. هرکاری می‌خوای با من کن ولی کاری به اونا نداشته باش. ‌کوین رو زنده بذار. نذار سرنوشت پیتر اینجوری رقم بخوره. خواهش می‌کنم. خواهش می‌کنم.》 لب‌هایش پشت سر هم مانند ذکر خواهش کردند و اشک‌هایش از جاری شدن دست نکشیدند. کمی که گذشت از آسمان باران چکید. قطره‌ها در آغاز آرام آرام و پس از آن شدت گرفتند. گویی به راستی خدا صدای اسپایک را شنیده بود. شاید برای او اشک می‌ریخت، شاید هم فقط بارانی بود که تصادفا با درد و دل اسپایک همزمان شده بود. اما هر چه که بود، خون و اشک اسپایک را شست و برد. او دستانش را روی زمین گذاشت و بار دیگر بلند شد. روی زمین نمی‌ماند. نه این بار. اسپایک از جایش برخاست و راهش به نا کجا را ادامه داد.
۳ قرنی شدن این باشگاه هاکی کوچیک مبارک، برای عضوای جدید و قدیم میگم. مرسی که اومدید و تا اینجا باهام بودید، نمی‌تونم بگم چقدر توی نوشتن کمکم کردید. اینجا یه دفتر برای نوشته‌هام، یه پاتوق برای دوستام، یه باشگاه هاکی برای شماره یکم، یه کتابخونه برای کتابام و یه ذهنه برای حرفام. مثل روحم گاهی قهقهه می‌زنه و گاهی بی دلیل گریه می‌کنه. افسارگسیخته و بی نظم. امیدوارم از من و کانالم خوشتون بیاد. شبتون بخیر.
امشب فقط می‌خواهم آسمان باشم. هنگامی که می‌بارد.
هدایت شده از شماره "۱"
به قول نِد توی کتاب ماه بر فراز مانیفست، زنده باد شب...)
امیدوارم بتونی بخونی🙄😂😂 ~~~ گیلیلیلی برای خیلی وقت پیشه ولی خب مرسیی
https://eitaa.com/Nummer_ett/13069 آره قبول دارم باید اصول نقاشی رو بدونی ناامید نشو دوباره شروع کن تو الان از صفر شروع نمیکنی  اول از رو مدل های واقعی تمرین کن. لازم نیست دقیق کپیش کنی فقط به شکل اصولی اجزا مثل صورت و آناتومی انسان دقت کن و بعد تمرینشون کن  ~~ اتفاقا من صفرم_ مرسی
بچه ها alien stage نگاه نکنید... تو نیم ساعت کل روح و روانتونو به بازی میگیره... ویدار تو نگاه نکن چون خوشت نمیاد... ~~~ چشم
https://eitaa.com/Nummer_ett/13072 میدونی مسئله اینه که من آدم خیلی مودی هستم (مودی نامی ادایی برای بیان جمله‌ی "تعادل روانی ندارم" میباشد، باتشکر) نمیدونم چطور توضیحش بدم ولی یهویی ورژن اجتماعی تموم میشه و کلا غیب میشم... یا مثلا یهو یه فیلم ۲ فصلی رو یه شبه میبینم یه بار هم یه فیلمو یه سال لفتش میدم. گاهی یه کتاب شروع و تا صبح تمومش میکنم و گاهی یه کتابو کاملا رها میکنم... کلا میگم که در هر موضوعی ورود میکنم ولی همه رو نصفه ول میکنم، نویسنده و چی هم نیستم که بتونم نوشته هامو بزارم ینی مثلا معلوم نیست، شاید برپایه نویسندگی شروع کردم و یهو ورژن نویسندم گفت بای بای و منو تنها گذاشت🗿 بعله خلاصه... ولی اگر احیانا کانال زدم خبرتون میکنم انشاالله  ~~~ همین که مثلا دیلی باشه و توش حرف بزنیم خوبه‌ها لازم نیست کانال باشه...