شماره "۱"
عصبانیت او وقتی به حیرت تبدیل شد که پسری با لباسهای سیاه، کبود و خونین میان کیسههای بار دید، پسر گ
دختر سعی داشت بخوابد. چشمانش را محکم بسته بود و پوکهی گلوله را در دستانش میچرخاند. اما نمیتوانست صداهای داخل گوشش را خاموش کند:《تو کشتیش. تو قاتلی.》
《هیولای عجیبغریب.》
《تو هم مثل بابات یه بازندهای.》
《تو بیشتر شبیه پسرایی تا دخترا》
توهینها اوج میگرفتند و جای زخمهای روی دستانش میسوختند. اشک بالشش را خیس کرده بود.
از جا بلند شد و برای خالی کردن خودش، اشکریزان به سمت دفترخاطراتش رفت. و آنقدر ورق زد تا یک صفحه خالی بیابد، سپس نوشت.
《قاتل، عجیبغریب و...》
او تمام چیزهایی که نبود را نوشت.
همسر کلانتر دستش را روی دهانش گذاشت و هین کشید، کلانتر اخمش را عمیقتر کرد و گفت:《اگه خودت زده باشیش چی؟》
راننده کامیون با خشم پاسخ داد:《چرا دقیقا باید اینکارو کرده باشم؟》
اسپایک هنوز مانند قبل کبود و خونین میان کیسهها خوابیده بود. شان گفت:《شاید به خاطرش بهت پول دادن، یا اصلا خودت باباشی و میخوای از سرت بازش کنی یا...》زنش به میان حرف او پرید:《شان بی خیال طئوریهای توطئهت شو و بچه رو وردار ببریم خونه. وقت این آقا رو بیشتر از این نگیر.》
شان گفت:《بچه رو میبرم کلانتری زنگ میزنم بهزیستی. این بهترین کاره.》
همسرش دست به کمر زد:《اون خسته و گرسنه و زخمیه. من نمیذارم با اون اخمای ترسناکت ببریش کلانتری.》
سپس به عنوان پایان بحث پشتش را به او کرد و رفت. کلانتر آهی کشید و با بدخلقی اما آرام اسپایک را بغل کرد. خوابش سنگینتر از آن بود که بیدار بود.
آرام به راننده کامیون گفت:《موفق شدی روزمو خراب کنی، مکانیکی اونطرفه.》
و به سمت خانهاش رفت.
شماره "۱"
دختر سعی داشت بخوابد. چشمانش را محکم بسته بود و پوکهی گلوله را در دستانش میچرخاند. اما نمیتوانست
وقتی کلانتر پشت سر همسرش وارد خانهشان شد، چهرهی کنجکاو دو پسرش را جلوی خودش یافت. آنها با چشمان درشت و موهای قرمز و بدن ترکهای به پدرشان نگاه کردند و منتظر بودند همهچیز را بشنوند. به جز زخم سفیدی که از زیر چشم یکی از آنها شروع و گردنش ادامه داشت، هیچ تفاوتی میانشان دیده نمیشد. گویی دستگاه خداوندی گیر کرده باشد و دوبار یک جسم را خلق کرده باشد!
شان با خستگی به پسرانش گفت:《بعدا.》
از کنارشان رد شد. به نظر میرسید یازده سال داشته باشند. یکی از آنها گفت:《تو همیشه میگی بعدا ولی آخرشم شارلوت واسمون همهچیزو تعریف میکنه.》
پسر دیگر حرف قُلش را کامل کرد:《و میدونی که شارلوت چقدر حرف میزنه پس لطفا تعریف کن.》
مادرشان با پتویی در دست از اتاق بیرون آمد:《شان بذارش رو مبل، کنار بخاری. شما دوتا هم فضولی نکنید برید واسه مدرسه آماده بشید.》
پسری که زخم داشت گفت:《امروز شنبهست.》
و پسر دیگر با لبخند پهن ادامه داد:《مدرسه تعطیله.》
هردویشان لبخند پیروزی و متکبرانه زدند. شان کنار اسپایک نشست و گفت:《وِین، ویل، اگه همین الان نرید بدخوابیمو سرتون خالی میکنم.》
یکی از آنها روی زمین نشست و گفت:《منم بدخواب شدم، وِین همش خر و پوف میکرد.》
وِین که همان پسر زخمدار بود با شکایت گفت:《ولی من خر و پوف نمیکنم.》
همسر کلانتر روی مبل نشست و آهی کشید:《چرا وین تو هم مثل بابات خر و پوف می کنی.》
وین خواست اعتراض کند که صدای قدمهای دختری از بالای پلهها آمد. کمی بعد دختری با لباس خواب، موهای قهوهای سوخته و چهرهای خسته کنار برادرانش ایستاد. به نظر میرسید همسن اسپایک باشن، در دستش پوکهی گلولهای را میچرخاند. با خستگی گفت:《صبح بخیر.》
جلو رفت، پدرش را در آغوش گرفت و کنارش روی مبل نشست. وین مانند کسی که بخواهد خبر مهمی دهد به دختر گفت:《شارلوت بابا یه پسر آورده خونه.》
ویل برای جَو دادن دستش را روی دهانش گذاشت و هین کشید. سپس هردو پقی زدند زیر خنده. همسر کلانتر از جا بلند شد و درحالی که از یقههای آنها گرفته بود و از پلهها بالا میبرد حرفهای هشداردهنده به آنها میزد.
در پذیرایی حالا به جز صدای نفسهای یکنواخت اسپایک صدای دیگری نبود. شان سرش را به سر شارلوت تکیه داد و آرام پرسید:《نخوابیدی، مگه نه؟》
و با دست بزرگ و زمختش، دست کوچک و ظریف شارلوت را که پوکه درآن بود گرفت. شارلوت آرام پاسخ داد:《نتونستم.》
شان گفت:《تو نباید به حرف اونا اهمیت بدی.》
چشمان شارلوت از اشک پر شدند:《نمیتونم.》
شان گفت:《نه، نه، انقدر از فعل نتونستن استفاده نکن. تو دختر کلانتری، همه کار میتونی کنی.》
شارلوت به اسپایک نگاه کرد و بحث را تغییر داد:《فکر کنم قراره اینجا بمونه نه؟ مامان نمیذاره بره.》
شان آرام خندید و گفت:《اون احتمالا خانواده داره. اگر هم نداشته باشه باید بره پرورشگاه.》
شارلوت گفت:《این چیرا نمیتونه جلوی مامانو بگیره.》
شان در دل میدانست که دخترش درست میگوید.
#پسران_خیابان
جز کرم کتاب کس دیگهای به داستانک نظر نمیده، این یعنی نسبت به داستان قبلی بدتره؟ چون اون کلی نظر داشت...
https://eitaa.com/Nummer_ett/13505 تو مگه خودت از ایستگاه نیستی، خودت چیکار میکردی؟ بعدم اگه از بچههای ایستگاه بودی میدونستی که ما برای هم احترام قائلیم، هیچکی اجازه نداره اینجوری با ویدار حرف بزنه. خود سولی و آدرین هم اگه بودن همینو میگفتن.
~~~
❤️✨
بچه ها بچه ها لطفا تمومش کنید چرا با هم دعوا میکنید؟ موضوع ایستگاه مربوط به خود ایستگاهست اگه سوال یا چیزی هست بیاید از خودمون بپرسید و اینکه هیچ پایانی هم در کار نیست قضیه رو جنایی نکنید آخه به ویدار عزیز و اعضای شماره یک چه ربطی داره😭😔 حتی اگه من و آدرین هم چیزی نگیم و کاری نکنیم و وقتی از چیزی خبر ندارید نباید حاشیه درست کنید لطفا این بحث رو همینجا تموم کنید و اگه امکانش هم هست پیام های مربوطه رو پاک کنید که بحث بیشتر از این کش دار نشه #سولی
~~~
❤️✨
حوصلتون سر میره برین یه کار دیگه کنین نیاید اینجا بگید آرهههه تو از ایستگاه بدت میادزنضیپ تقصیرتوعهظ
~~~
❤️✨
https://eitaa.com/Nummer_ett/13521 این دختره جالب به نظر میاد. #کرم_کتاب
~~~
عشق منه
https://eitaa.com/Nummer_ett/13522 معرفی میکنم کلانتر، شخصیت موردعلاقه جدید شماره یکم. اصلا نمیدونی اسم کلانتر رو شنیدم فکر کردم آدم جالبی باشه، بعد اومد دیدم واقعا جالبه😂 شانم خیلی کارکتر خانمی به نظر میاد. #کرم_کتاب
~~
😂😂 کلانتر گنگش خیلی بالاستتت
چیزه شان اسم خود کلانتره_