eitaa logo
شماره "۱"
349 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
176 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگر باد نبود، بسوزونید🔥: https://daregooshy.ir/secret/9412477
مشاهده در ایتا
دانلود
شماره "۱"
وقتی کار خفت‌گیر‌های مست تمام شد و رفتند، اسپایک ماند و ماه که در آسمان به او نگاه می‌کرد. اسپایک کف
دختر پوکه‌ی خالی گلوله را روی میز گذاشت، قلم را برداشت و درون دفتر خاطراتش نوشت:《پشت خنده‌های دروغینت کیستی؟ چه‌ها تحمل کرده‌ای که توانستی روزها بلندتر از همه قهقهه بزنی و شب‌ها بلندتر از همه گریه کنی؟ اگر این دنیاییست که به خاطرش آمدم، مرا بازگردانید. اگر این خاکی‌ست که از آن ساخته شدم مرا به او پس دهید، این آن چیزی نیست که من می‌خواستم.》 و با پوکه‌ی گلوله در دستانش بازی کرد. جایی دیگر در همان هنگام، اسپایک خسته، خونین و خیس از باران، سلانه‌سلانه راه می‌رفت. هیچ هدفی نداشت. هیچ جایی برای رفتن نداشت. آن‌شب اسپایک با کلمات هیچ و نداشتن وصف می‌شد. انتهای خیابان به یک کامیون حمل بار رسید و بدون تفکر، سوارش شد و میان کیسه‌ها خود را پنهان کرد. برایش اهمیت نداشت آن کامیون کجا می‌رفت، فقط می‌خواست دور شود. چند ساعت بعد، وقتی خورشید به آرامی خودش را از طناب آسمان بالا می‌کشد و به خاطر زور زدن به رنگ طلوع، سرخ شده بود، کامیون وارد یک شهر کوچک در حاشیه جنگل شد. روی تابلوی شهر نوشته بود: 《به dreams graveyard (گورستان رویاها) خوش آمدید.》 شهر کوچک همچو اسمش پر بود از مردمانی که روزی رویاها و آرزوهایشان را در قبرستان غم دفن کرده‌اند. مردمی که بازنده و مطرود تنها کلمات برای توضیحشان بود. کامیون کمی پت‌پت کرد و داخل شهر ایستاد، دوباره خراب شده بود. شهر هنوز در خواب به سر می‌برد و به جز چند پرنده و سگ هیچ جنبنده‌ی دیگری در خیابان‌های آن به چشم نمی‌خورد. راننده کامیون با عصبانیت از ماشین پیاده شد، با هیکل درشتش به سمت پشت اتاق کامیون رفت و در آن را باز کرد.
شماره "۱"
دختر پوکه‌ی خالی گلوله را روی میز گذاشت، قلم را برداشت و درون دفتر خاطراتش نوشت:《پشت خنده‌های دروغین
عصبانیت او وقتی به حیرت تبدیل شد که پسری با لباس‌های سیاه، کبود و خونین میان کیسه‌های بار دید، پسر گویی از خستگی بی هوش شده بود. راننده کامیون که خیال می‌کرد از این بدتر نمی‌شود، چشم به اطراف چرخاند و دنبال چیزی برای کمک گشت. وقتی چشمش روی تابلوی《کلانتری》ثابت ماند، درب اتاق کامیون را بست و به سمت کلانتری رفت. چندبار با عصبانیت و عجله در زد، اما هیچکس باز نکرد. صدایی از پشت سرش گفت:《کلانتر دو ساعت دیگه میاد.》 راننده کامیون به سمت صدا برگشت و پیرزن ریزه‌میزه‌ای دید. از زیر ریش‌های پرپشتش به پیرزن گفت:《من عجله دارم‌.》 پیرزن عصایش را به دست دیگر داد و گفت:《پس برو خونه‌شون، ولی توصیه نمی‌کنم. خوشش نمیاد از خواب بیدارش کنن.》 راننده کامیون آدرس را پرسید و با پای پیاده به سمت خانه کلانتر راهی شد. وقتی رسید، نفسی تازه کرد و به خانه نگاهی انداخت. شبیه خانه‌های دیگر آن شهر بود، دیوار‌های سفید و شیروانی داشت، به همراه حیاط کوچکی که چمن‌هایش مرتب شده بودند. حالا خورشید با زور خودش را بیشتر بالا کشیده بود و هوا روشن‌تر شده بود. راننده کامیون با دست‌های بزرگ و زمختش در خانه‌ی کلانتر را زد. پس از چندبار در زدن، در باز شد و هیکل مردی در چهارچوب در ظاهر شد. مرد کاپشنی از روی لباس‌ خواب پوشیده بود، دستش یک تفنگ شکاری بود و محاسن قهوه‌ای سوخته داشت که مانند موهایش مرتب و نه کوتاه و نه بلند بودند. هیکلش اندازه خود راننده کامیون بزرگ بود، اما او بر خلاف راننده روی فُرم بود. راننده کامیون در چشمان بی حوصله و عصبانی او نگاه کرد و گفت:《با کلانتر کار داشتم.》 مرد بی حوصله گفت:《کلانترو الان از خواب بیدار کردی.》 راننده کامیون نگاهی به او انداخت و گفت:《پس کلانتر تویی. من راننده کامیونم، ولی کامیونم خراب شده و اینجا گیر افتادم...》 کلانتر به میان حرفش پرید:《من مکانیک نیستم کلانترم‌.》 راننده کامیون با اخم ادامه داد:《و وقتی رفتم پشت کامیونم تا تلفنم رو بردارم یه پسر دیدم.》 کلانتر هیکلش را روی پای دیگرش انداخت و با خستگی گفت:《الان می‌خوای من چیکار کنم؟ پسرتو واست دختر کنم؟》 راننده کامیون شکاف بین دو ابرویش را عمیق‌تر کرد:《پسر من نیست. مسئله همینه قاچاقی اومده تو ماشین من و من دنبال دردسر نیستم، کلی کار دارم. می‌خوام به عنوان کلانتر برش دارید، من برم و شماهم همون کاریو کنید که کلانترها با بچه‌های گمشده می‌کنن.》 کلانتر کمی از پشت ابروهایش به او نگاه کرد. سپس آرام گفت:《تو اومدی در خونه‌ی منو مثل هیولاها زدی... منو از تخت خواب بیرون کشیدی... یه ساعت سر پا نگهم داشتی و چرت و پرت میگی... خانواده‌مو بیدار کردی و از من می‌خوای واست خَیِر بشم و یه پسرو برگردونم به خونوادش؟ به نظرت من شبیه کساییم که بچه‌ها رو به ماماناشون می‌رسونن؟》 راننده کامیون خواست حرفی بزند که زنی از پشت کلانتر ظاهر شد:《شان این همونکاریه که کلانترها باید بکنن.》 به نظر میامد همسر کلانتر است، موهای کوتاه و مواج قرمز داشت و کمی فربه بود. از چهره‌اش مهربانی و مادری تراوش می‌شد. کلانتر نیم‌نگاهی به دست زن روی شانه‌‌اش انداخت و با اخم گفت:《کار من دو ساعت دیگه شروع میشه.》 زن با لحن سرزنش‌گر گفت:《شان.》 کلانتر آهی کشید، با نارضایتی گفت:《غلط کردم کلانتر شدم، غلط کردم.》 و با عصبانیت به داخل خانه رفت. زن لبخندی زد که چهره‌اش را روشن‌تر کرد:《خوشش نمیاد از خواب بیدارش کنن. رفت لباس بپوشه.》
شماره "۱"
عصبانیت او وقتی به حیرت تبدیل شد که پسری با لباس‌های سیاه، کبود و خونین میان کیسه‌های بار دید، پسر گ
شان منو یاد هاپر تو استرنجر تینگز و زنش منو یاد مالی ویزلی تو هری پاتر می‌ندازه
عکسامم ته کشیده اگه عکس مربوط به داستان داشتید، وقتی درگوشی درست شد بفرستید اونجا، مرسی.
هدایت شده از شماره "۱"
به قول نِد توی کتاب ماه بر فراز مانیفست، زنده باد شب...)
درگوشی درست شد اگه حرفی داشتید همونجا بزنید بقیه ناشناسا رو امروز می‌ذارم
https://eitaa.com/alone_wale/2465 تو کانال نایریکا جواب دادم اینجا هم میگم. کس یا کسایی که دارین تو ناشناس‌ها چرت و پرت می‌گید، منم یه ظرفیتی دارم و الان مثل یه انبار باروتم، کافیه یه جرقه دیگه بخوره بهم تا همتونو بیچاره کنم. شاید اگه موقع توهین کردن و چرت گفتن به خودم ساکت بشینم و چیزی نگم، ولی دیگه بریدم و تحملشو ندارم، دارم بهت هشدار میدم که تفرقه افکنی رو بس کنی، وگرنه با اون رویی از ویدار رو به رو میشی که ویدار اصلی تو شهر خرس داشت و من هیچوقت تو مجازی رو نکردمش. آدم چقدر می‌تونه حسود باشه که این حرفا رو بزنه؟ با این‌کاراتون قرار نیست به هیچ‌جا برسید فقط یه کاری می‌کنید که بیام دمار از روزگارتون دربیارم.
هدایت شده از 𝖫𝗈𝗏𝗂𝗒𝖺
کرایول و سیندرل، اگه بحث و دعوا رو نادیده بگیریم شما دوتا واقعا ترکیب جالبی دارید.
هدایت شده از Daily Wizards📜
راستی ویدار ابر های صورتی شرق و شمال منو یاد تو میندازن. نه که حتما شرق و شمال، ولی اونایی که منو یادت انداختن تو شرق و شمال بودن.
https://eitaa.com/mrxcollection/1564 داداشم به عنوان بهترین شروع همیشه شروع فیلم دِ بویز رو مثال می‌زنه، شروع باید با یه جمله یا یه اتفاق شروع بشه تا خواننده بخواد پیش بره تا ببینه چی میشه مثلا تو به امید دل بستم داستان با جمله (عشق زندگی‌ام می‌خواد بمیرد) شروع میشه. به نظرم برید وسطای داستانو یه اتفاق بیارید اولش، یه چیز هیجانی مثل دعوا، مرگ، سرقت یا همچین چیزی متوجهید؟