شماره "۱"
...《همسرم کلانتر شان فارلنده و ما سه تا بچه داریم. شارلوت رو که دیدی، بچه بزرگم و تنها دخترم. دوتا
وای واسه ادامه خیلی ذوق دارم اگه عکس بفرستید همین امشب یه پارت دیگه هم میدمممیکیپیو
و وای عاشقققق نظراتتونمم
فردا میذارمشونن
شماره "۱"
...《همسرم کلانتر شان فارلنده و ما سه تا بچه داریم. شارلوت رو که دیدی، بچه بزرگم و تنها دخترم. دوتا
اسپایک از پلهها پایین رفت، لباسهای ویل یا وین _او نمیدانست کدام_ برایش کمی گشاد بودند. پیراهنش آزادانه روی شلوارکش افتاده بود آستینهای کوتاهش و دستهای پر از زخم و کبودیاش را به نمایش میگذاشت. هنوز بدنش درد میکرد، اما حمام واقعا حالش را بهتر کرده بود.
او وارد آشپزخانه شد. دور میز وسط آشپزخانه شارلوت سمت راست مردی نشسته بود که لباس خاکی رنگش به اسپایک میگفت او کلانتر شان است. سمت چپ کلانتر پسری با موهای قرمز نشسته بود و زخمی روی صورتش داشت، او با پسر کناریاش که به شدت شبیه خودش بود بلند بلند حرف میزد و میخندید.
وی در آشپزخانه میگشت و کمکم ظرفها و وسایل ناهار را روی میز میگذاشت. اسپایک که حالا حالش خوب بود و کمکم از معذب بودنش کم شده بود، با صدای نسبتا بلند سلام داد.
خانواده فارلند با حالت لبهای متفاوت به او نگاه کردند، ویل و وین لبخند داشتند، شارلوت لبخند دنداننما زده بود و وی لبخند مهربانی داشت. تنها کسی که لبخند بر لب نداشت کلانتر بود. وی گفت:《اوه بالاخره اومدی، بیا بشین سر میز، ناهار حاضره.》
اسپایک بغل یکی از دوقلوها نشست، روبهروی کلانتر. او احساس خوبی به کلانتر نداشت، چشمان سرسختش حکایت از سفتی و محکم بودن و خط میان ابروهایش از بدخلقی او میگفتند. وی آخرین ظرف را روی میز گذاشت و میان اسپایک و شارلوت نشست.
در طول ناهار تمام توجه اسپایک به غذای روبه رویش بود، غذایی که درست مثل بویش خوشمزه بود. البته خوشمزه برای دستپخت وایولت فارلند توصیف ناچیزی بود، اسپایک خیال میکرد اگر بهشت مزه داشته باشد طعم غذای روبهرویش را میداد.
شماره "۱"
اسپایک از پلهها پایین رفت، لباسهای ویل یا وین _او نمیدانست کدام_ برایش کمی گشاد بودند. پیراهنش آز
شارلوت نیز تمام توجهش به اسپایک بود، هر چند ثانیه یکبار به او نگاه میکرد و با دقت و لبخند او را بررسی میکرد.
کمی که از غذا گذشت، کلانتر گلویش را صاف کرد که باعث شد آشپزخانه در سکوت فرو برود. او به اسپایک نگاه کرد و گفت:《گمون کنم به اندازه کافی انرژی گرفته باشی.》
وی هشدار داد:《شان الان وقتش...》
《چرا اتفاقا الان وقتشه. خیله خب بچه بگو ببینم از کجا اومدی، خانوادهت کجان و چرا فرار کردی و این وضعی هستی.》
اسپایک با یادآوری روزهای گذشته قلبش به درد آمد و زخم روی سینه و شکمش که دسترنج ماریسو بود، سوخت.
او متقابلا با سرسختی به چشمان محکم همچو سنگ کلانتر نگاه کرد و گفت:《از لندن میام و خانوادهای ندارم.》
شارلوت و دوقلوها با حیرت به او نگاه کردند و وی دستش را به نشانه نگرانی روی دهانش گذاشت. اسپایک دقت کرد، اخم کلانتر فقط کمی کمتر شد.
کلانتر گفت:《پس از پرورشگاه فرار کردی؟》
اسپایک پاسخ داد:《تو خیابون زندگی میکنم.》
کلانتر گفت:《تنها؟》
《چه فرقی میکنه؟》
اسپایک هر لحظه بیشتر از این مرد بدش میآمد. کلانتر دندانهایش را به هم فشرد:《فرقش اینه که باید بدونم کجا باید تحویلت بدم. به پرورشگاه یا کس و کارت تو خیابون.》
اسپایک اخم کرد:《به هیچکس. من نه میرم پرورشگاه نه کس و کار دارم.》
کلانتر خواست حرفی بزند که وی گفت:《کافیه شان. کافیه. ناهارتونو بخورید.》
اما آن غذا دیگر برای اسپایک مثل قبل نبود.
بعد از ناهار همه پراکنده شدند، شارلوت با اصرار مادرش به اتاقش رفت تا تکالیفش را انجام دهد و دوقلوها رفتند تا کمی بیشتر آتش بسوزانند. اما کلانتر برخلاف خواست وی به اسپایک گفت جایی نرود تا با او به کلانتری برود.
حالا اسپایک پشت دیوار آشپزخانه ایستاده بود و استراقسمع میکرد. وی با پچپچ و عصبانیت گفت:《اون بچه ترسیده و خستهست، اون یه بچهست شان.》
《و باید بره جایی که بهش تعلق داره، و اونجا دریمز گریویارد نیست.》
《میتونه باشه.》
《وی من میدونم تو دلت براش میسوزه ولی تو پرورشگاه همهچیز هست، اون میتونه یه زندگی جدید شروع کنه.》
《میتونه این زندگی رو اینجا شروع کنه، کنار ما.》
《اون تو خیابون زندگی میکرده وی، کنار دزدا و خلافکارا، چطوری میتونی با خیال راحت بذاری کنار بچههات بخوابه؟》
《تو اصلا به چشماش نگاه کردی؟ به قیافه و زخماش؟》
دستی بر شانه اسپایک زد و او را از جا پراند. وین با زخم روی صورتش دست اسپتیک را گرفت و او را از آشپزخانه دور کرد:《با گوش دادن به دعواهاشون فقط اعصابت بهم میریزه، هیچوقت به حرفاشون تو دعوا عمل نمیکنن. برنده همیشه مامانمه. بابام مرد سرسختیه ولی نه جلوی مامانم.》
اسپایک گفت:《ولی فکر نکنم این دفعه مامانت برنده بشه.》
آنها از خانه وارد حیاط شدند، پسر دیگر روی زمین به شکم دراز کشیده بود و به لاکپشت جلویش نگاه میکرد که به پشت افتاده و سعی میکرد از جا بلند شود.
وین دست اسپایک را رها کرد و کنار ویل نشست:《دوست جدیدمون میگه این دفعه دعوا رو بابا میبره.》
ویل بدون آنکه از لاکپشت چشم بگیر گفت:《عمرا، آخرین باری که بابا دعوا رو برد وقتی بود که اون اتفاق واسه شارلوت افتاد. تازه اون موقع هم مامان چون حوصله بحث نداشت گذاشت بابا ببره.》
اسپایک با کنجکاوی پرسید:《چه اتفاقی؟》
وین لاکپشت را صاف کرد و گفت:《ما دربارهش حرف نمیزنیم شارلوت خوشش نمیاد.》
#پسران_خیابان
هدایت شده از Daily Wizards📜
ویدار میشه اینو فوروارد کنی طرف ببینه که بدونم واقعا از رو هیس طوری اسمشو گذاشته یا نه💔😂
هدایت شده از زنجان نیوز
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😭😭😭😭😭😭😭😭
یک پلیس اسرائیلی روز شنبه در جریان اعتراض به سفارت آمریکا در اورشلیم ، روی بدن کودک فلسطینی نشست و کودک فلسطینی را خفه کرد و کشت پسر بی گناه حتی قبل از مرگ، شهادتین را خواند. علیرغم تلاش های فراوان گروه ها برای بارگذاری این ویدئو در شبکه های مجازی ، به طور مداوم از تمام شبکه های سراسری حذف و حذف می شود. لطفا این ویدئو را در سطح بالا
در هر پیام رسانی که دستتان میرسد پخش کنید تا به همه رسانه ها برسد.
اگر دیدیدم یادمان باشد وظیفه داریم
.
این وظیفه بزرگ بر عهده فرزندان
مسلمان است.......
شماره "۱"
😭😭😭😭😭😭😭😭 یک پلیس اسرائیلی روز شنبه در جریان اعتراض به سفارت آمریکا در اورشلیم ، روی بدن کودک فلسط
آره اگه هنوزم باور نکردید با چشای خودتون ببینید.
اگه خودتونو زدید به خواب با چشای خودتون ببینید، اگه سالها فلسطین براتون کافی نبود، اگه میناب و دنا براتون کافی نبود، اگه اپستین براتون کافی نبود حالا اینو ببینید.
نمیدونم کی میخواید بفهمید اونا قرار نیست کمک کنن، اونا اصلا بلد نیستن کمک کنن، اونا فقط خودشونو نجات میدن و به خاطرش همهچیزو نابود میکنن.
نمیدونم کی میخواید بفهمید اونا یه مشت کودککش قاتل و روانین.