eitaa logo
شماره "۱"
348 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
176 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگر باد نبود، بسوزونید🔥: https://daregooshy.ir/secret/9412477
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/Nummer_ett/13685 بالا اوردن سرم از رو برگه های فن فیک راجب شیپ اسپایک و شارلوت که وسط نوشتنشم (کاملا فرضی و تخیلی) (هیچ فن فیکی در کار نیست چون عمرا جرئت کنم به همچین شاهکاری دست بزنم) ~~~ میدزمزوطمطو جدی حتی فکر کردن به اینکه یکی واسه داستانم فن فیک بنویسه باعث میشه از ذوق بمیرم وای بنویس می‌خوام بخونمممم می‌تونی هم صبر کنی داستان تموم شه تا بفهمی چی میشه ولی خب
اینا عکس دارن؟ نیومدن😭😭
اوه ویدار با اسپول های کاراوال و روزیروزگاری تا اطلاع ثانوی کانالت خطریه  دستم فقط رو یکی از عکسا بلغزه کارم تمومه تشعشعات اتمی* ~~~ 🤣🤣 تقصیر ایگدراسیله من بی گناهم_
https://eitaa.com/Nummer_ett/188 میگم ویدار یه سؤال. نه نه دوتا. اولا اینکه خدایان فانی رو باچه جادویی نوشتی که هر دفعه جذابیت داره و حتی برای باری که عددش از دستم دررفته برام هیجان انگیزه؟ دومی اینه که این اسم جیسون رو به یاد اون جیسون گذاشتی یا کلا قضیش متفاوته؟ ~~~ نبویمطومطوطپطوپطوزپطکزپوز 😭😭❤️✨✨✨ جادوی خدایان، خودشون کمکم کردن😭 حقیقتا یادم نیست_ فکر کنم واسه همون جیسون بود_ نمی‌دونم_
شماره "۱"
https://eitaa.com/Nummer_ett/13782 بنده هستم. #کرم_کتاب ~~~
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
توف  ~~ 😔
https://eitaa.com/Nummer_ett/13784 نمی دونم چرا هر کاری می کنم نمیاد  بزار یه بار دیگه امتحان کنم ~~~ ای باو ایشالا که درست بشه
https://eitaa.com/anbaryyy_e/7600 هویت اسطوره کاراوال *اگه نخوندی کامل میخوای کل کتابو به فنا بدی باز کن🔪* ~~~
https://eitaa.com/picses/2469 زنان کوچک،‌مادام کاملیا، کتابای جین آستین
عکسام به معنای واقعی ته کشیدن متن خالی می‌ذارم
شماره "۱"
شارلوت نیز تمام توجهش به اسپایک بود، هر چند ثانیه یکبار به او نگاه می‌کرد و با دقت و لبخند او را برر
مرد گفت:《فکر نکنم فکر خوبی باشه.》 کس دیگری گفت:《ما که نمی‌دونیم اون کیه.》 مرد دیگری با پوزخند گفت:《من که به فارلند اعتماد ندارم.》 مردم دریمز گریویارد جمع شده بودند تا درباره‌ی اسپایک تصمیم بگیرند، و اینطور که معلوم بود احتمالا کسی با ماندن اسپایک موافق نبود. جلسه در کلیسا برگزار می‌شد اسپایک روی صندلی گوشه کلیسا نشسته بود، شارلوت کنارش نشسته بود و ویل و وین مثل همیشه غیبشان زده بود. آن‌ها تنها بچه‌های جمع بودند. اسپایک نمی‌دانست باید از اینکه می‌خواست برود ناراحت باشد یا خوشحال، او به پیتر قول داده بود، باید برمی‌گشت. اما هیچ‌جوره نمی‌توانست خودش را به رفتن راضی کند. وی از روی صندلی‌اش بلند شد و گفت:《آخه مگه قراره شما ازش نگهداری کنید که اینجوری می‌گید.》 زن دیگری نیز بلند شد:《ما حقمونه بدونیم کیا دور و ور بچه‌هامون می گردن.》 مردی که قبلا کلانتر را مسخره کرده بود با انزجار گفت:《شماها همینجوریش نمی‌تونید بچه‌هاتونو کنترل کنید چه برسه به یه بچه دیگه.》 شارلوت صورتش را در هم کشید، لبه آستین اسپایک را گرفت و گفت:《بیا بریم بیرون. اینجا موندنت بیشتر عذابت میده.》 و اسپایک با رضایت کامل به حرفش گوش کرد. آنها از کلیسا خارج شدند، بیرون کلیسا محوطه‌ی سبزی قرار داشت که به خاطر تابش نور خورشید به چمن‌ها، بوی چمن و سبزه می‌داد. می‌شد از آنجا لذت برد اگر آن مزاحم‌ها پیدایشان نمی‌شد. وقتی آنها جلو می‌آمدند اسپایک دید که شارلوت با پوکه گلوله بازی می‌کند و خودش را منقبض کرده است. آن‌ها چهار نفر بودند، سه پسر و یک دختر. پسری که به نظر سردسته‌شان میامد با بدجنسی روبه‌‌روی شارلوت ایستاد.