شماره "۱"
شارلوت نیز تمام توجهش به اسپایک بود، هر چند ثانیه یکبار به او نگاه میکرد و با دقت و لبخند او را برر
مرد گفت:《فکر نکنم فکر خوبی باشه.》
کس دیگری گفت:《ما که نمیدونیم اون کیه.》
مرد دیگری با پوزخند گفت:《من که به فارلند اعتماد ندارم.》
مردم دریمز گریویارد جمع شده بودند تا دربارهی اسپایک تصمیم بگیرند، و اینطور که معلوم بود احتمالا کسی با ماندن اسپایک موافق نبود.
جلسه در کلیسا برگزار میشد اسپایک روی صندلی گوشه کلیسا نشسته بود، شارلوت کنارش نشسته بود و ویل و وین مثل همیشه غیبشان زده بود.
آنها تنها بچههای جمع بودند. اسپایک نمیدانست باید از اینکه میخواست برود ناراحت باشد یا خوشحال، او به پیتر قول داده بود، باید برمیگشت. اما هیچجوره نمیتوانست خودش را به رفتن راضی کند.
وی از روی صندلیاش بلند شد و گفت:《آخه مگه قراره شما ازش نگهداری کنید که اینجوری میگید.》
زن دیگری نیز بلند شد:《ما حقمونه بدونیم کیا دور و ور بچههامون می گردن.》
مردی که قبلا کلانتر را مسخره کرده بود با انزجار گفت:《شماها همینجوریش نمیتونید بچههاتونو کنترل کنید چه برسه به یه بچه دیگه.》
شارلوت صورتش را در هم کشید، لبه آستین اسپایک را گرفت و گفت:《بیا بریم بیرون. اینجا موندنت بیشتر عذابت میده.》
و اسپایک با رضایت کامل به حرفش گوش کرد.
آنها از کلیسا خارج شدند، بیرون کلیسا محوطهی سبزی قرار داشت که به خاطر تابش نور خورشید به چمنها، بوی چمن و سبزه میداد.
میشد از آنجا لذت برد اگر آن مزاحمها پیدایشان نمیشد. وقتی آنها جلو میآمدند اسپایک دید که شارلوت با پوکه گلوله بازی میکند و خودش را منقبض کرده است. آنها چهار نفر بودند، سه پسر و یک دختر. پسری که به نظر سردستهشان میامد با بدجنسی روبهروی شارلوت ایستاد.
شماره "۱"
مرد گفت:《فکر نکنم فکر خوبی باشه.》 کس دیگری گفت:《ما که نمیدونیم اون کیه.》 مرد دیگری با پوزخند گفت:《م
و با نیشخند گفت:《میبینم که دوست جدید پیدا کردی. شایدم فقط یه اسباببازیه تا مثل قبلی خرابش کنی.》
شارلوت دستانش را مشت کرد و زیرلب گفت:《گورتو گم کن ویلسون.》
اطرافیان ویلسون ریشخند زدند. دختر گفت:《میترسی پسره بفهمه و در بره؟》
شارلوت نزدیک بود بزند زیر گریه. آنجا بود که اسپایک دخالت کرد، نمیدانست چرا اما خودش را مدیون این خانواده و شارلوت میدید. با جسارت گفت:《مگه نشنیدین چی گفت؟ گورتونو گم کنید.》
ویلسون به اسپایک نزدیکتر شد و روبه روی او قرار گرفت، به گونهای که اسپایک توانست با دقت چشمان عسلی و لبهای نازک او را ببیند. ویلسون گفت:《و اگه نکنیم؟》
اسپایک بی خیال گفت:《اگه نداره. یا میکنید یا میکنید.》
ویلسون پوزخند زد و با دستان خاکیاش موهای لختش را از جلوی چشمانش کنار زد:《اگه میدونستی چه هیولاییه ازش دفاع نمیکردی.》
اسپایک صدای شکستن قلب شارلوت را شنید.
و در یک صدم ثانیه به یاد تمام چیزهایی که از سر گذرانده بود افتاد، به یاد کوین که خونی روی زمین افتاده بود و به یاد پنجههای ماریسو.
در یک صدم ثانیه صدای گریههای شبانهی پسران داگلاس را شنید و فریادهای دردناک کوین در گوشش پیچید.
پس اسپایک تمام آنها را در مشتش جمع کرد و با تمام قدرت روی صورت بدترکیب ویلسون فرود آورد. شارلوت و آن دختر جیغ زدند و ویلسون به عقب تلو تلو خورد. با انزجار خونی که از گوشه لبش میچکید را پاک کرد و به سمت اسپایک حملهور شد.
از آنجا به بعد اسپایک فقط دردهایی را بر روی تنش احساس میکرد و در عوض با تمام قدرت، خودش نیز درد ایجاد میکرد.
اسپایک نمیدانست که چقدر گذشته اما دستان قدرتمندی را احساس کرد که او را به عقب میکشیدند.
وقتی بالاخره از ویلسون جدا شد، هردو خونی، کبود و خاکی بودند. اسپایک که حالا زخمهای جدیدش روی زخمهای قدیمیش میآمدند به نظر میرسید دیگر جای کبودی و درد ندارد.
وقتی حواسش جمع شد دریافت که کلانتر او و مردی شبیه به ویلسون، ویلسون را جدا کرده. احتمالا پدرش.
مرد فریاد زد:《میبینی، شان، اون پسر یه سگ وحشیه. اینجا موندنش برای همه ضرره.》
شان هم با جدیت فریاد زد:《نذار دهن من باز بشه فیلیپ جفتمون میدونیم پسر تو همیشه مرض میریزه.》
فیلیپ با انرجار گفت:《و تو هم میدونی دلیلش چیه.》
سپس نگاهی به شارلوت انداخت و به همراه پسرش از آنجا رفت. شان اسپایک را رها کرد و رو به مردم شهر که دورشان جمع شده بودند گفت:《من طبق نظر همه اسپایکو میفرستم پرورشگاه ولی همتون خوب میدونید این دعوا تقصیر کی بود.》
ناگهان دنیای اسپایک فرو ریخت، نمیدانست آیا این بار هم میتواند از پرورشگاه فرار کند یا نه. مردم داشتند پراکنده میشدند که صدایی گفت:《شما که بدون من رایگیری کردید، رایتونو میتونید بکونید تو...》
قبل از اینکه ناسزایش را کامل کند زن کناریاش گفت:《درِک اینجا بچه هست.》
درک فحشش را زیر لب کامل کرد و بلند گفت:《به هر حال رای من همتونو میبره. این پسره اینجا میمونه. من تنهام، فردا پس فردا که مردم دلم نمیخواد مال و منالم بیوفته دست فیلیپ ویلسون. من این پسره رو با خودم میبرم.》
درک، با هیکل رنجور و خمیدهاش، با دستان لرزان و لاغرش که نوک انگشتانشان سیاه و پینهبسته بود، و با پوست لکدار و موهای سفیدش، ناجی اسپایک شد.
هیچکس رو حرف درک حرفی نزد، برخی از این تصمیم خوشحال و برخی ناراضی بودند اما هیچکس چیزی نگفت.
و این بود شروع اسپایک در دریمز گریویارد، شهری که از مرگ یک رویا شروع شد و پس از آن نیز مردمش هر روز رویاهایشان را به خاک میسپردند.
#پسران_خیابان
گفت: بهم اجازه بده مراقبت باشم، بذار بغلت کنم و هر روز بهت بگم چقدر با ارزشی.
اما اون نمیذاشت، بیشتر از این حرفا به خاطر اعتماد زخم خورده بود.
شماره "۱"
گفت: بهم اجازه بده مراقبت باشم، بذار بغلت کنم و هر روز بهت بگم چقدر با ارزشی. اما اون نمیذاشت، بی
خوبی درد کشیدن و تنها بودن اینه که وقتی یکی اینجوری باشه میدونی باید براش چه کسی باشی، چون خودت یه روزی به همون شخص نیاز داشتی.
هدایت شده از -هویج
شمام مال منو بگیننن
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1fj69xx&btn=-هویج
شماره "۱"
شمام مال منو بگیننن https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1fj69xx&btn=-هویج
این چه باحالههه منم میخواممم
برای منم بگیدد