شماره "۱"
اسپایک گفت:《پس بهم بگو. هرچی که نمیذاره شبا بخوابی رو بهم بگو شارلوت فارلند.》 و ستارهای در آسمان د
اسپایک با صدای در زدن از خواب پرید. با ناله گفت:《کیه؟》
شارلوت محکم در را باز کرد و با شور و شوقی که در شب قبل نداشت گفت:《وقتش رسیده.》
اسپایک با گیجی موهایش را از روی صورتش کنار زد و گفت:《وقت چی؟》
شارلوت جدی شد و گفت:《وقت زندگی با درک.》
و از اتاق رفت. اسپایک هنوز نمیدانست باید چه واکنشی به این اتفاق نشان دهد. هنوز عذابوجدان پیتر و کوین و قولش روی سینهاش سنگینی میکرد، اما نمیتوانست برای ماندن در دریمز گریویارد خوشحال نباشد.
داخل آشپزخانه، خانواده فارلند در سکوت صبحانه میخوردند، اسپایک وارد آشپزخانه شد و متعجب از سنگینی فضا سلام کرد. وی لبخندی زد و سعی کرد نگرانی را از چشمانش بزداید، اما موفق نشد:《سلام عزیزم. بیا صبحونه.》
هیچکس با رغبت غذا نمیخورد، حتی دوقلوها هم گرفته به نظر میآمدند. اسپایک کنار شارلوت نشست و پرسید:《چیزی شده؟》
و ناگهان ترسید که نکند به خاطر زندگی با درک است. وی در بشقاب اسپایک تخممرغ گذاشت و گفت:《ما فقط ناراحتیم که داری میری.》
وین افزود:《میری پیش درک.》
ویل کامل کرد:《زندگی با درک خیلی سخته.》
وین دوباره افزود:《خیلی خیلی سخت.》
کلانتر گفت:《نه اینجوری نیست. درک مرد خوبیه. یه مکانیک فوقالعاده.》
شارلوت با ترس گفت:《و خیلی سختگیر و بداخلاق و بددهن.》
وین با جدیت به اسپایک گفت:《بددهن مثل ملوانها.》
وی رو به همه آنها اخمی کرد:《برای چی اونو میترسونید؟ درک آدم خیلی خوبیه. خیلیم تنهاست، جفتتون به هم نیاز دارید. اتفاقی نمیوفته.》
ولی خودش هم زیاد مطمئن نبود و همین اسپایک را بیش از پیش ترساند. کلانتر از جایش بلند شد و رو به اسپایک گفت:《خب بچه وقتشه بریم.》
شماره "۱"
اسپایک با صدای در زدن از خواب پرید. با ناله گفت:《کیه؟》 شارلوت محکم در را باز کرد و با شور و شوقی که
وقتی میخواستند بروند وی اسپایک را محکم درآغوش گرفت و گفت:《زود زود بیا بهمون سر بزن، دلم برات تنگ میشه.》
که عجیب بود چون تعمیرگاه درک فقط چندخانه با آنجا فاصله داشت. خانه درک، خانهای کوچک و قدیمی چسبیده به تعمیرگاه بود. کرکره تعمیرگاه پایین بود، کرکرهای چرک و پوسیده داشت.
کلانتر درب خانه را زد. معذب به نظر میرسید.
در فاصلهای که منتظر درک بودند گلویش را صاف گرد و بدون نگاه کردن به اسپایک گفت:《ممنونم.》
اسپایک نیشخندی زد و برای اذیتکردن او گفت:《متاسفم شان نشنیدم چی گفتی.》
دوباره مثل قبل بیپروا شده بود. شان اخم کوچکی کرد:《شنیدی و منم دوباره تکرار نمیکنم. به خاطر اون روز جلوی کلیسا میگم و... و هرکاری که واسه شارلوت کردی. از وقتی اومدی حالش بهتره. خیلی بهتر و این عجیبه.》
سپس با نگاه پرسشی به اسپایک نگاه کرد. اسپایک دستانش را بالا گرفت:《آروم باش کلانتر من واسه دل دختر تو رو بردن خیلی بچهم. من فقط به حرفاش گوش گردم و درکش کردم. اون به کسی نیاز داشت که مثل خودش باشه و درکش کنه.》
کلانتر خواست چیزی بگوید که در باز شد و هیکل ریز درک در چهارچوب آن پدیدار شد. ربدوشامبری پوشیده بود که بر تنش زار میزد. رک و راست گفت:《مزاحمم شدی.》
کلانتر پاسخ داد:《این همون پسریه که خواستی پیشت زندگی کنه.》
درک به سرتا پای اسپایک نگاه کرد سپس در کمال تعجب در را رویشان بست و داخل خانه برگشت. اسپلیک با چشمای گرد گفت:《پشیمون شده؟》
شان آهی کشید:《زیاد طول نمیکشه به کاراش عادت کنی.》
کمی بعد درک با لباسهای کار برگشت. با دستان لرزان در خانه را قفل کرد و رو به شان گفت:《خیلی خب کارت اینجا تمومه با رفتنت خوشحالم کن.》
شان به درک گفت:《فقط سعی کن بیادبش نکنی.》
و رفت. درک زیر لب چیزهایی مثل:《من خودم بزرگش کردم اونوقت ببین چطوری با من حرف میزنه.》و چند فحش دیگر داد.
او سلانهسلانه به سمت تعمیرگاه رفت. به اسپایک گفت:《کرکره رو بده بالا.》
اسپایک اطاعت کرد و به سختی کرکره پوسیده را بالا داد و مقدار زیادی خاک و بوی روغن رویش نشست.
داخل تعمیرگاه همهچیز به هم ریخته بود، آچارها و وسایل پخش و پلا روی میز و زمین بودند و ماشینی دل و رودهاش بیرون ریخته شده بود. و آنجا یک آدم بود!
یک پسر روی میز خودش را جمع کرده و خوابیده بود. کمی درشتتر از اسپایک به نظر میرسید و سیاه پوست بود. موهای پرحجمش گویی تافت زده باشد به بالا متمایل بودند.
درک وارد تعمیرگاه شد و با عصایش به شکم پسر روی میز زد. او با ترس از خواب پرید. درک گفت:《مفتخوری بسه لوگان وقتشه برگردی خونهتون.》
لوگان بیچاره نمیدانست باید چه بگوید، کاپشنی بر تن داشت که هیکلش را بزرگتر نشان میداد و به نظر یکی دوسال از اسپایک بزرگتر بود. او گفت:《آخ... آخه برای چی؟》
درک به اسپایک اشاره کرد:《این پسره از این به بعد اینجا زندگی میکنه. تازه خیلی هم خوب میتونه کرکره بده بالا. از اینجا برو لوگان.》
لوگان با اخم التماس کرد:《خواهش میکنم درک من... من قول میدم خوب کرکره بدم بالا. لطفا من نمیخوام برگردم خونه.》
درک پشتش را به او کرد و به سمت ماشین رفت:《دیگه حرفی ازت نشنوم لوگان. برگرد خونه پیش مادر پدرت.》
لوگان با عصبانیت از روی میز، روی زمین پرید. رو به اسپایک انگشت وسطش را نشان داد و از تعمیرگاه رفت. به نظر میامد اسپایک دشمن پیدا کرده باشد.
درک گفت:《نگران نباش واس خاطر تو نیست. اگه نمیومدی هم میفرستادمش بره. البته بهش حق میدم نخواد بره خونه. ولی نمیشه که اینجا بمونه. حالام بیا اینجا که کلی کار داریم.》
#پسران_خیابان
هدایت شده از نیمه تاریک مولتیورس ✨
https://eitaa.com/writer_fazar/4680
هیسسس معلومه که نههه
همینجوریش کمی میبینیمت اگه اونجا که اون همه زحمت هم براش کشیدی بپره که...
نههه
ریاضی من یه زمانی عاشقت بودم ولی تو خوب تا نکردی، همش پیچیده بازس درآوردی همش مخفیکاری کردی هی دروغ گفتی
الان دیگه اصلا بلد نیستمت، ازت بدم میاد🥀💔
هدایت شده از نیمه تاریک مولتیورس ✨