eitaa logo
شماره "۱"
353 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
176 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگر باد نبود، بسوزونید🔥: https://daregooshy.ir/secret/9412477
مشاهده در ایتا
دانلود
آخرین جمعه، شنبه و یکشنبه فروردین سال ۱۴۰۵ تا آخر عمر تو خاطرات خوشم ثبت میشن و عاشقشونم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از شماره "۱"
به قول نِد توی کتاب ماه بر فراز مانیفست، زنده باد شب...)
شماره "۱"
و با نیشخند گفت:《می‌بینم که دوست جدید پیدا کردی. شایدم فقط یه اسباب‌بازیه تا مثل قبلی خرابش کنی‌.》 ش
اسپایک خوابش نمی‌برد. نه روی بافت نرم تخت و نه روی زمین سرد. او لحاف نازک را زیرش، به روی زمین سرد زیر تخت انداخته و خودش به آنجا رفته بود. عادت کرده بود روی زمین سفت و سخت بخوابد. اما مثل‌اینکه امشب قرار نبود خوابش ببرد حتی روی زمین سرد. بدنش از دعوای صبح درد می‌کرد و مدام اضطراب تصمیماتی که باید می‌گرفت را داشت. باید بر‌می‌گشت پیش کوین و پیتر؟ یا پیش درک زندگی جدیدی شروع می‌کرد؟ اصلا چه اتفاقی برای شارلوت افتاده بود؟ باید چ... اما رشته افکارش با افتادن جسمی روی تخت و وارد شدن فشار روی صورت اسپایک، پاره شد. کمی بعد صدایی سکوت را شکاند:《اگه اونجا بمونی هیولای زیر تختت می‌خورتت.》 صدای شارلوت بود. اسپایک دستانش را به کف تخت چسباند، جایی که شارلوت دراز کشیده بود. با صدای آرامی گفت:《کشتمش بعد اومدم اینجا.》 شارلوت نخودی خندید اما می‌شد اضطراب را در صدایش یافت. چندثانیه بعد واژگون شد کله‌اش را زیر تخت آورد. موهایش به زمین می‌رسیدند:《چرا رفتی اون پایین؟》 اسپایک به پهلو شد تا رو‌به‌رویش قرار گیرد:《چرا اومدی اتاق من؟》 شارلوت به چشمان قیرگون اسپایک خیره شد و گفت:《چرا به خاطرم دعوا کردی؟》 اسپایک متقابلا به چشمان غمگین شارلوت نگاه کرد و گفت:《من تا الان به خاطر آدمای زیادی دعوا کردم. خاصیت خیابونه، کاری می‌کنه همیشه بجنگی.》 شارلوت سرش را دزدید و دوباره به روی تخت برگشت. دراز کشید و گفت:《می‌خوام امشب یه چی بهت بگم. اینو تا حالا برای هیشکی تعریف نکردم. حتی بابام.》 اسپایک دوباره صاف دراز کشید و گفت:《چرا من؟》 شارلوت کمی جابه‌جا شد:《چون تو عجیبی. مثل خودم.》 عجیب. واژه‌ی غریب اما قابل درک.
شماره "۱"
اسپایک خوابش نمی‌برد. نه روی بافت نرم تخت و نه روی زمین سرد. او لحاف نازک را زیرش، به روی زمین سرد ز
اسپایک گفت:《پس بهم بگو. هرچی که نمی‌ذاره شبا بخوابی رو بهم بگو شارلوت فارلند.》 و ستاره‌ای در آسمان درخشید، ستاره‌ای که خبر از شروع یک پیوند محکم می‌داد. شارلوت پوکه گلوله را درآورد و در دستش چرخاند، نفس عمیقی کشید و شروع کرد:《چندسال پیش بود. بابا تازه کلانتر شده بود و ویلسون‌ها که پولدارها و ظالمای این شهرن با بابا دشمن شده بودن. من همیشه تو مدرسه مسخره می‌شدم، چون عجیب غریب بودم و خیلی حرف می‌زدم... ولی یه دوست داشتم. گاس.》 《گاس منو همونجور که بودم پذیرفت. همه‌چیز قابل تحمل بود تا اینکه گروه زورگوی مدرسه، یعنی پسرای ویلسون و چند نفر دیگه تمرکزشون اومد روی ما. گاس قوی بود، آخ نمی‌گفت ولی من خسته شده بودم. یه روز... یه روز بهم گفتن به شرطی بی خیالمون میشن که هفت‌تیر بابامو بردارم و بریم جنگل. من... من انجامش دادم. هفت‌تیر بابا رو دزدیدم و با گاس رفتیم جنگل، اون موافق نبود ولی من گوش نکردم. اونا بهن گفتن اگه با هفت‌تیر یه گوزن رو بزنم، بی خیالمون میشن و حتی ما رو تو گروه خودشون راه میدن.》 صدای شارلوت لرزید و گرفت، گویی که گریه می‌کند:《من می‌تونستم انجامش بدم، بابا کار با هفت‌تیر رو یادم داده بود ولی... ولی لحظه آخر هفت‌تیر رو کج کردم تا به جای گوزن، بخوره بغلش. نتونستم اسپایک... نتونستم تو چشای گوزن نگاه کنم و قلبشو سوراخ کنم.》 《بعد اونا مسخره‌م کردن، بی رحمانه‌تر از همیشه‌‌. اونا جلو اومدن و خواستن هفت‌تیر رو بگیرن... ما باهاشون درگیر شدیم. همش تفنگ کشیده می‌شد تا اینکه...》 صدای شارلوت شکست و بلند گریست‌. اسپایک فقط چشمانش را بسته بود و با سکه‌ی کوین بازی می‌کرد. شارلوت ادامه داد:《تا اینکه.‌‌.. تیر خورد به گاس. از دست من ول شد و خورد به... به گاس.》 گریه امان شارلوت را بریده بود، سال‌ها احساسات سرکوب شده، شب‌بیداری و رنج شارلوت حالا سد را شکسته و بیرون می‌ریختند. اسپایک از زیر تخت بیرون آمد. کنار شارلوت روی تخت نشست، آرام به او نزدیک شد، و کاری را کرد که تمام عمر می‌خواست یکی برایش انجام دهد، شارلوت را در آغوش کشید. او چندین‌بار گفت:《اشکالی نداره. اشکالی نداره.》 موهای شارلوت لا‌به‌لای انگشتانش پیچ خورده بودند و پیراهنش از اشک او خیس بود‌‌. شارلوت با صدای ضعیفی گفت:《گاس نمرد، ولی فلج شد‌. اونقدر که جز گردنش نمی‌تونه جایی رو تکون بده‌.》 اسپایک او را محکم‌تر در آغوش گرفت. و آنجا بود که سیاهی اسپایک مثل نور تابید و سفیدی شارلوت را که به رنگ سایه شده بود، عقب فرو نشاند. شارلوت پسر نبود، اهل خیابان هم نبود، اما پسر خیابان بود. و همانطور که قبلا گفتیم، این داستان پسران خیابان است.
شماره "۱"
اسپایک گفت:《پس بهم بگو. هرچی که نمی‌ذاره شبا بخوابی رو بهم بگو شارلوت فارلند.》 و ستاره‌ای در آسمان د
و من داخل این پارت یه تیکه از قلبمو گذاشتم. یه تیکه از قلبم برای چشمای قیرگون اسپایک و پوکه گلوله شارلوت. برای درد و خاطرات و آغوش. برای برق اون ستاره.
هدایت شده از آقای ایکس
این پیام رو فور کنید و از آقای ایکس یه نقاشی کیوت تحویل بگیرید ✨ تگ
هدایت شده از برگ زیتون🌿
پس می‌گفتین هر شب نفری ۱ میلیون می‌گیرن که! پولِ اون شبِ اون پدر و بچه رو نداده بودن؟! @babooneh0
و بله،تو ایران انسان هایی وجود دارن که از انسانیت فقط اسمش رو دارن. به هیچ چیز کاری ندارم، کسی که این توییت رو زده بی‌شک بی‌شعوره.
آره خب کسایی که از شرمندگی بقیه خوشحال میشن، چرا که نه؟ از این جور آدما هرکاری بر میاد
https://eitaa.com/Paradoxnk/15282 وای جررر🤣🤣