eitaa logo
شماره "۱"
350 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
176 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگر باد نبود، بسوزونید🔥: https://daregooshy.ir/secret/9412477
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از چمنزارمرغابی‌ها؛
موهای سیریوس رو می‌بینید_؟ موهای اسپایک یه همچین چیزیه_
نیازمند مقدار زیادی چیز میز از غارتگران و اسلیترین اسکلیتز(اگه درست بگم_) واقعا حوسشونو کردممم
شماره "۱"
نیازمند مقدار زیادی چیز میز از غارتگران و اسلیترین اسکلیتز(اگه درست بگم_) واقعا حوسشونو کردممم
ایستگاه و دارک آکادمیا رو به خاطرشون زیر و رو کردم جای دیگه سراغ دارید بدید بیاد🙏
شماره "۱"
ایستگاه و دارک آکادمیا رو به خاطرشون زیر و رو کردم جای دیگه سراغ دارید بدید بیاد🙏
همشون خیلی بوجی موجیمیوزمطوپس البته به جز اون شیپای چیز که بدم میاد_
وای الان که فکر می‌کنم اسپایک چقدر شبیه جوونیای سیریوس بلکه_
شماره "۱"
وقتی می‌خواستند بروند وی اسپایک را محکم درآغوش گرفت و گفت:《زود زود بیا بهمون سر بزن، دلم برات تنگ می
لوگان دلش می‌خواست فریاد بزند، دوست داشت همه را بکُشد و دنیا را نابود کند. پانزده‌سالش بود و به اندازه هزارسال زجر کشیده بود. لوگان دوست داشت برود و مشت بزند در صورت آن پسر خوش‌قیافه با آن موهای بلندش. که چندتا از همان فحش‌های درک را نثار خودش کند، دوست داشت خودش را از لبه پل پرت کند پایین، اما به جای تمام این‌ها زنگ در را فشرد. خانه‌ای که این چندروزه ازش فرار می‌کرد، در حاشیه دریمز گریویارد واقع شده بود، کوچک، قدیمی و فقیرانه. مردی در را باز کرد و لوگان از شدت آنکه پدرش در این چند روز چقدر شکسته شده بود، تقریبا او را نشناخت. زیر چشمان او گود رفته بودند و پوست سیاهش کدر و خسته بود، حتی شانه‌هایش نیز افتاده بودند. لوگان دست در جیب کرد، سرش را پایین انداخت و گفت:《سلام بابا.》 پدرش آهی کشید و با طعنه گفت:《بالاخره یادت اومد یه خونه و پدری هم داری.》 صدای ضعیفی از داخل خانه چیزی پرسید. پدر لوگان برگشت و داخل خانه رفت و به صاحب آن صدا گفت:《پسرته.》 لوگان با معذبی وارد خانه شد. خانه بوی دارو و بیمارستان و خاک می‌داد. صاحب آن صدا، مادرش، روی یک تخت کهنه دراز کشیده بود. دل لوگان با دیدنش هری ریخت، لاغرتر از قبل بود، به گونه‌ای ضعیف که لوگان پنداشت اگر او را لمس کند، تکه‌تکه خواهد شد. مادرش از میان لب‌های خشک و ترک‌برداشته‌اش گفت:《بیا اینجا... ببینم.》 و چنان به نفس‌نفس زدن افتاد که اشک در چشمان لوگان جمع شد. نه، نمی‌توانست اینجا بماند. در حالی که اشک‌هایش چکه می‌کردند و عقب‌عقب می‌رفت گفت:《متا... متاسفم.》 و از خانه به بیرون دوید. در راه مدام زیر لب تکرار می‌کرد:《متاسفم. متاسفم. متاسفم.》
شماره "۱"
لوگان دلش می‌خواست فریاد بزند، دوست داشت همه را بکُشد و دنیا را نابود کند. پانزده‌سالش بود و به اندا
نمی‌توانست تصویر مادر رو به مرگش را از جلوی چشمانش دور کند. آنقدر دوید تا به دامنه تپه‌ها رسید، جایی که پولدارهای شهر زندگی می‌کردند. همه‌چیز تقصیر آنها بود. لوگان سنگی برداشت به شیشه خانه‌ای که نمی‌شناخت پرتاب کرد. فریاد زد:《همش تقصیر شما لعنتیاست.》 این‌کار را آنقدر ادامه داد که کسی او را از پشت گرفت. دستانش را گویی می‌خواهد به او دستبند بزند نگه داشت، و لوگان را در آغوش گرفت. کلانتر شان او را در آغوش گرفت و گفت:《چیزی نیست. چیزی نیست. اون حالش خوب میشه.》 اما لوگان می‌دانست که او دروغ می‌گوید. مادرش داشت می‌مرد و همه‌اش تقصیر پولدارها بود. همه‌اش به خاطر پول بود. و لوگان می‌خواست بمیرد، می‌خواست همه را بکشد، می‌خواست دنیا را نابود کند. او فقط پانزده سال داشت و هیچ پسر پانزده‌ساله‌ای نباید شاهد مرگ تدریجی مادرش باشد. آن‌روز کلانتر، لوگان را با خودش به خانه برد، اما پس از آن لوگان دیگر چیز خاصی حس نکرد. فقط نگاه‌های شارلوت بود و مهربانی‌های وی. که هیچکدام برایش مادر نمی‌شدند. آن‌شب شارلوت در دفتر خاطراتش نوشت:《لوگان سرسخت‌ترین کسی است که در این شهر می‌شناسم، او که بختش نیز همچو پوستش سیاه است. اما نمی‌دانم چه چیزی باعث می‌شود کسی چنان گریه کند که صدایش از دیوار‌ها هم بگذرد؟ بابا می‌گفت مردها گریه نمی‌کنند. پس چه باعث می‌شود پسری اینگونه در هم بشکند؟ نمی‌دانم و فقط امیدوارم خدا نگاهی هم به شهر ما کند. امیدوارم حتی شده فقط یک آرزو را برآورده کند. تا نشان دهد این شهر همچو اسمش قرار نیست تا ابد خانه‌ی ساکنین درد کشیده باشد. این اولین باری است که لوگان اینجا می‌خوابد، همیشه پیش درک می‌ماند اما حالا که اسپایک پیش درک است پس بابا لوگان را به اینجا آورده. امیدوارم وقتی فردا اسپایک برای ناهار به خانه‌مان میاید، فکر نکند با لوگان را جایگزینش کرده‌ایم.》
شماره "۱"
نمی‌توانست تصویر مادر رو به مرگش را از جلوی چشمانش دور کند. آنقدر دوید تا به دامنه تپه‌ها رسید، جای
برید واسه پسرم زار بزنید یکی از یکی بدبخت‌ترن لعنت بهت نویسنده (مثلا من خودم ننوشتم و خواننده‌ام_😂)
راستش تو ایده اولیه این داستان قرار بود داستان یه پسر از خیابون باشه. یعنی پیتر. ولی بعد شد داستان اسپایک از خیابون که به یه شهر کوچیک میره و... اما حالا شده داستان کلی پسر. داستان پیتر، کوین، اسپایک، لوگان و پسرایی که بعدا میان. و من این داستانو تقدیم اشک پسرایی می‌کنم که تو خلوت خودشون ریختن. چون تا به حال ندیدم جلو دیگران بشکنند. این دیگه داستان خیابان نیست. داستان پسران خیابانه
یکم سرم شلوغه صبوری کنید واسه تقدیمیا نصفشون آماده‌ست شرمندهههه