شماره "۱"
سر ناهار نیز یا لوگان به او نگاه نمیکرد یا وقتی نگاه میکرد با اخم همراه بود. به غیر از او، اسپایک
دو هفته از وقتی لوگان و اسپایک دست دوستی به هم دادند میگذشت، در آن روزها لوگان یا در اتاق اسپایک میخوابید یا در خانه فارلندها. صبحها به یادگرفتن و کمک به درک در تعمیرگاه میگذشت و رابطه میانشان هر روز بیشتر و بیشتر رنگ و بوی صمیمیت میگرفت و با درک همراه میشد. آنشب نوبت اسپایک بود روی تخت بخوابد و لوگان روی زمین دراز کشیده بود.
به اسپایک گفت:《بلکی... کجا تو این دنیا واست حس خونه رو داره؟》
معمولا لوگان سوالهای عمیق نمیپرسید، مگر آنکه فکرش درگیر باشد. اسپایک دستانش را زیر سر گذاشت و گفت:《تا حالا جایی بهم حس خونه رو نداده ولی...فکر کنم هرجا یکی منتظرت باشه یعنی خونه. خیابون واسه پیتر برام خونه بود، و خونه فارلندها... پسر اونجا واسم بیشتر از همه عمرم حس خونه داشت.》
لوگان پس از کمی سکوت گفت:《بابام میگه مامانم حالش بدجور بده و میخواد ببینتم. فردا میخوام برم خونه.》
اسپایک سرش را بلند کرد و او را دید که پشتش را به اسپایک کرد:《مطمئنی که اینو میخوای؟》
لوگان با صدای لرزان گفت:《نمیخوام حسرت اینکه مامانمو قبل مردن ندیدم بمونه رو دلم.》
اسپایک به پهلو شد:《میدونی... شاید منم باید برگردم خیابون.》
اسپایک قبلا همه چیز را درباره خیابان و گذشتهاش به لوگان گفته بود. لوگان گفت:《فکر میکردم اینجا رو دوست داری.》
اسپایک چشمانش را بست:《دارم. ولی خودخواهیه که اونا رو با اون شرایط تنها بذارم. تازه... من قول دادم گان. قول.》
لوگان فقط گفت:《قول. مامان منم قول داده بود خوب میشه، و الان؟ فردا دارم میرم باهاش واسه همیشه خداحافظی کنم. بی خیال بلکی قولا هیچوقت دووم نمیارن.》
شماره "۱"
دو هفته از وقتی لوگان و اسپایک دست دوستی به هم دادند میگذشت، در آن روزها لوگان یا در اتاق اسپایک می
صبح که شد و خورشید با خستگی به سر کار هرروزش برگشت، لوگان از خانه درک به سمت خانه خودشان راه افتاد. کاپشن مشکی پوشیده بود و تمام عزمش را جزم کرده بود تا به دیدن مادرش برود.
لوگان در خانه را زد و کمی بعد پدرش آن را باز کرد. با چشمان سرخ و خیس گفت:《کار خوبی کردی اومدی.》
لوگان نفس عمیق کشید و وارد خانه شد. مادرش ضعیفتر از قبل داخل تخت قدیمی دراز کشیده بود و مثل بید میلرزید. لوگان با اشکهایی که هنوز نچکیده بودند، کنار تخت زانو زد و گفت:《سلام مامان.》
مادرش آرام چشمانش را باز کرد و با تکان انگشتانش به لوگان فهماند که میخواهد دستش را بگیرد. لوگان دست استخوانی و کوچک او را گرفت.
مادر لوگان از میان لبهای خشک و ترکبرداشتهاش، با صدایی که به زور به گوش میرسید گفت:《دلم... برا... برات تنگ شده... بود.》
لوگان با گریه گفت:《خواهش میکنم، تنهام نذار خواهش میکنم.》
اشکی در چشمان مادرش درخشید:《من... همیشه... کنارتم.》
لوگان با شدت بیشتری گریه کرد:《مامان لطفا... من بدون تو نمیتونم. لطفا.》
سرش را گذاشت روی دست مادرش گریه کرد، اشکهای داغش بر روی دست سرد مادرش جاری میشد.
مادر لوگان با آخرین توان، دستش را روی موهای لوگان گذاشت و او را آرام نوازش کرد:《پسر... قشنگم... قوی بمون. نذا... نذار دنیا... لبخندتو... ازت... ازت...》
و ستاره زندگی لوگان، بدون آنکه حتی بتواند جملهاش را کامل کند، خاموش شد.
لوگان چگونه باید در برابر زندگی مقاوت میکرد تا لبخندش را از او نگیرد؟ چگونه وقتی علت لبخندش جلوی جشمانش ذره ذره آب شد؟
لوگان سرش را از روی تخت برداشت و به چشمان بازمانده مادرش نگاه کرد. با زَجه، فریاد زد:《نه نه نه نه نه نه نمی تونی بری. خواهش میکنم خواهش میکنم. نمیتونی بری. منو تنها نذار. مامان تروخدا. مامان تو قول داده بودی، مامان، خواهش میکنم، مامان جملتو تموم نکردی. مامان. خواهش میکنم، یکم دیگه دووم بیار قول میدم پول جور کنم. مامان ترو خدا. مامان جون من.》
او آنقدر ادانه داد تا اینکه پدر لوگان او را از پشت گرفت. لوگان در آغوشش سست شد و آنها آنجا بودند.
پدر و پسر، با پوست سیاه و چشمان خیس و به نور زندگی شان نگاه میکردند که چشمانش باز بود اما هیچ فروغ زندگیای نداشت.
به نام مادر.
پشتیبان فرزند.
به نام مادر.
شمع، نور، ستاره.
به نام فرزند که بدون مادرش نمیتواند زندگی کند.
و به نام آرزو.
که به همراه اشک بر زمین میچکد و همچو فرشتهی سقوط کرده، بر خاک میافتد.
#پسران_خیابان
طبق قانون اگر نويسنده اشک نریزد خواننده هم نخواهد ریخت، من اشک ریختم پس شما هم باید بریزید_
ولی برادر بزرگ داشتن یکی از خوششانسی های من تو این زندگی بود
واقعا برادر بزرگ داشتن خفنه
شماره "۱"
ولی برادر بزرگ داشتن یکی از خوششانسی های من تو این زندگی بود واقعا برادر بزرگ داشتن خفنه
برای کسایی که ندارن میگم:
برادر بزرگتر داشتن یعنی یه الگو داشتن، یعنی تو سلایقتو با اون پیش میبری و مثل اون میشی.
یعنی باهاش خوراکیهایی میخوری که مامانت ممنوع کرده یا تو تاریکی فیلم میبین(این واسه بچگیامونه)
یعنی هر وقت حوصلهش سر میره میاد اذیتت میکنه و تا وقتی جیغت در نیاد ولت نمیکنه
یعنی میتونید بشینید و با هم به حال زندگیتون غصه بخورید و تونید با هم هر وقت از دست فامیل و خانواده عصبانی بودید حرف بزنید
یعنی میتونید تو دو ساعت از مسائل عمیق دنیا حرف بزنید، از کتابا و فیلما گرفته تا فلسفه، همه چی همه چی
برادر بزرگتر داستن یعنی بهت دستور میده و زور میگه یعنی مسخرهت میکنی و حتی به سلایقت توهین میکنه ولی وقتش که بشه واست هر کاری میکنه و حتی بدون اینکه بدونه حالت بده حالتو خوب میکنی
یعنی میتونی بهش نگاه کنی و اشتباهاتشو تکرار نکنی
یعنی روز به روز بیشتر شبیهش بشی
و در عین اینکه عاشقشی از دستش خسته بشی و ازش متنفر باشی چون خیلی رو مخه
یعنی تو مخاطبینت تنها کسی که عکس داشته باشه اون باشه
آره این برادر بزرگتر داشتنه و من به خاطرش خیلی ممنونم