eitaa logo
شماره "۱"
348 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
176 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگر باد نبود، بسوزونید🔥: https://daregooshy.ir/secret/9412477
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از Omlet
هدایت شده از Omlet
- حمایتی - این پیام+ یک پست دلخواه از املت رو فوروارد بزنید و توی املت عضو باشید و تگتون رو به دستم برسونید تا من هم متقابل یک پست از شما فوروارد کنم و توصیفش کنم.
https://eitaa.com/writer_fazar/4737 https://eitaa.com/station34/5392 وای تروخدا اینا رو بهم پیوند بزنید خیلی عالی میشههه کتاب هم مطمئن باشید کلی کتاب هست
https://eitaa.com/writer_fazar/4740 خب بپرس ازش😑
شماره "۱"
- حمایتی - این پیام+ یک پست دلخواه از املت رو فوروارد بزنید و توی املت عضو باشید و تگتون رو به دستم
میشه اگه باز ایشون چالش اینجوری گذاشت خودت تو چنلم فور کنی بی زحمت؟🙏🏻 ایتای احمق تا نری تو چنل پیاما نمیاد و منم همیشه جا میمونم
شماره "۱"
صبح که شد و خورشید با خستگی به سر کار هرروزش برگشت، لوگان از خانه درک به سمت خانه خودشان راه افتاد.
لوگان به مادرش نگاه می‌کرد که زیر پارچه اندازه یک بچه است. او به مادرش خیره شده بود که بی جان، به خاک بی احساس سپرده می‌شد. نه باد، نه اشک، نه معجزه و نه حتی خدا او را زنده نکرد. او رفته بود. برای همیشه. او رفته بود و لوگان دیگر کسی را نداشت که به او بگوید عالی است، که او را سرزنش کند و به او بگوید که باید بهتر عمل کند. نه دست لطیفی قرار بود بر سرش بکشد و نه آغوش گرمی در کار بود. مادر لوگان رفته بود و با خودش قلب لوگان را نیز برده بود. مراسم خاکسپاری خالی بود، تنها لوگان و پدرش و کشیش حضور داشتند. هیچکدام از آن‌دو نه پول داشتند نه حوصله یک مراسم بزرگتر را داشتند. آن‌دو، شانه به شانه یکدیگر ایستاده بودند و نور سرخ غروب از پشت به آنها می‌تابید، نور خورشید که همرنگ کاسه خونی چشمانشان بود. آنها آنقدر گریسته بودند که دیگر اشکی برایشان باقی نمانده بود. لوگان بدون چشم برداشتن از سنگ قبر گفت:《تقصیر تو بود.》 《و چرا اینجور فکر می‌کنی؟》 لوگان فریاد زد:《اگه غرور کوفتیتو می‌شکوندی اون الان اینجا بود.》 صدای پدرش با خستگی به گوش رسید:《ما دیر فهمیده بودیم لو. خیلی دیر. پول هیچکاری نمی‌کرد.》 《براش وقت می‌خرید.》 《و درد بیشتر میاورد اون خودش اینو نخواست.》 《اینا رو میگی تا خودتو توجیح کنی. تو فقط یه غرور لعنتی داشتی و باید می‌شکوندیش. همه‌ی اینا تقصیر تو.》 لوگان با فریاد ادامه داد:《تقصیر تو. اگه تو نبودی یا حداقل یکم اونو دوست داشتی الان اینحا پیشمون بود. من مادر ندارم و این تقصیر توعه.》 لوگان اشتباه می‌کرد، اشک هیچگاه به پایان نمی‌رسد چون حالا چشمان خشک لوگان را پر کرده بود. او با گریه از آنجا رفت.
شماره "۱"
لوگان به مادرش نگاه می‌کرد که زیر پارچه اندازه یک بچه است. او به مادرش خیره شده بود که بی جان، به خا
لوگان رفت و لوکاس را با شانه‌های خمیده و قلبی مالامال از غم تنها گذاشت. او آرام روی خاک نشست و رو به قبر همسرش، با صدای بغض‌آلود گفت:《اون نمی‌دونه چی میگه. فقط یکم دلتنگه.》 و به گونه‌ای که گویی موهای همسرش را نوازش می‌کند، ناخودآگاه خاک را نوازش کرد:《وگرنه خودت می‌دونی که چقدر دوستت دارم. خودت می‌دونی که اگه جواب می‌داد خودمم می‌فروختم تا خوب بشی‌.》 سپس شکست. به همان سادگی شکست و بارید، مانند لیوان شکست و مانند باران بارید. سرش را روی خاک گذاشت و از میان گریه گفت:《خودت می‌دونی که عاشقتم.》 و آنقدر آن جمله را تکرار کرد تا معنایش را از دست داد، تمام کلمات جمله به جز عشق. چرا که عشق هیچگاه از معنا نمی‌افتد. در جایی دیگر نیز پدری دیگر می‌گریست. کار هر روزش بود، اختیار خودش را نداشت، می‌نوشید، کتک می‌زد و می‌گریست. و این چرخه مدام تکرار می‌شد. صدایی ضعیف گفت:《بابا...؟》 همان پسر دوازده ساله بود، هنوزم جای کبودی و زخم داشت، زخم‌های تازه و کهنه. مرد با چشمان خیس گفت:《چیه؟》 پسر رو به رویش نشست و دستانش را که ناخن‌های جویده داشت در هم پیچ و تاب داد. اضطرابش نزدیک بود به صورت گریه ببارد:《ما... مامان زنگ زده بود.》 پدرش با سر سبک از نوشیدنی به او خیره شد. پسر چشمانش را بست و یک نفس گفت:《گفت... گفت بهت بگم... پولشو می‌خواد. گفت اگه... اگه پولشو ندی می‌ندازتت زندان.》 و قبل از اینکه دوباره زیر مشت و لگد برود از خانه بیرون دوید. سرمای خیابان زخم‌هایش را می‌سوزاند. پسر با قدم‌های سست و سرعت بالا دوید تا آنکه ناگهان محکم به یکی برخورد. چون هیکل او بزرگتر بود، پسر به زمین افتاد. وقتی تاری چشمانش رفت آن کسی را که به او برخورده بود دید، پسری سیاه پوست با چشمان خیس و کاپشن سیاه. لوگان. لوگان به پسر روی زمین نگاه کرد. لباس‌های کهنه داشت که به تن لاغرش زار می‌زدند و گویی تازه تا سرحد مرگ با کسی دعوا کرده بود. لوگان گفت:《اسیر بودی؟》 پسر انتظار داشت هرچیزی بشنود جز این. با تعجب و کمی ترس گفت:《چی؟》 لوگان چشمانش را پاک کرد:《مثل اسیرها لاغری، لباس پوشیدی و زخمی‌ای.》 سپس دستش را جلو آورد و گفت:《لوگان.》 پسر آب‌دهانش را قورت داد و با کمک دست لوگان از جا بلند شد:《اِلایجا》 لوگان نیشخند زد و رک گفت:《اسمت مثل اسم دختراست.》 الایجا با بی‌قراری گفت:《بابام زیاد از این چیزا سر در نمیاورد.》 لوگان او را بررسی کرد. سپس با کمی مکث گفت:《فکر کنم زیاد اوضاع خوبی تو خونه نداری. انگار واقعا اسیری.》 الایجا فقط به دستانش را بازی کرد، یک دقیقه هم آرام نمی‌گرفت. لوگان ادامه داد:《منم همینطور. پس می‌دونی چیه؟ بیا یه کاری کنیم که حواس جفتمون پرت بشه. مثلا می‌تونیم خشممونو سر پولدارا خالی کنیم. تفریح موردعلاقه‌مه.》 صدایی گفت:《نه شما اینکارو نمی‌کنید.》 اسپایک به درخت تکیه داده بود، موهایش را مثل همیشه بسته بود و لباس‌هایش آزادانه روی تنش قرار گرفته بودند. لوگان پوفی کرد:《خرمگس معرکه.》 دوباره دور خودش سپر بی اعتنایی و سرسختی کشیده بود. اسپایک با جدیت گفت:《نمی‌ذارم دوباره انجامش بدی.》 و فحش بدی درباره سیاه‌پوست‌ها داد. چشمان الایجا گرد شد، لوگان فقط در جواب فحش بد دیگری درباره مادر اسپایک به زبان آورد. چشمان الایجا گردتر شدند. اسپایک خواست چیز دیگری بگوید که صدایی گفت:《دارید ادبتونو به رخ هم می‌کشید؟》 پسر جدید تقریبا سیزده سال داشت، موهای بلوندش داخل چشمانش می‌رفتند و گردنش را پوشانده بودند. لباس‌هایش نو و حکایت از پول داشتند. گیتاری بر پشتش بود. لوگان که حدس زد او یک پولدار است فحش دیگری نیز نثار او کرد. پسر جدید دستانش را بالا گرفت:《بی خیال مرد منم واسه تفریح اینجام. شنیدم چیکار می‌خواستین کنید و اینجام تا بهتون بگم کدوم خونه رو نشونه برید.》 و لبخندی بی ریا روی صورت استخوانی‌اش جا گرفت. اسپایک نزدیک‌تر آمد:《گان کلانتر گفته پیدات کنم و ببرمت پس نمی‌ذارم دوباره بیوفتی تو هچل.》 لوگان با خشم گفت:《از الان پدرزن ذلیل بودن خوب نیست.》 اسپایک سرخ شد. الایجا با اضطراب گفت:《شا... شاید حق با اونه. اگه گیر بیوفتیم...》 اما حرفش را تمام نکرد. پسر جدید با غرور گفت:《اگه یه کاری کنم گیر نیوفتید چی؟ انقدر ضدحال نباشید خوش می‌گذره.》 و دستش را جلو آورد:《می‌تونید صدام‌ کنید فرِدی. اگه هستید بیاید وسط.》 لوگان بدون مکث دستش را روی دست او گذاشت. کمی بعد الایجا هم با اضطراب دستش را روی دست آنها گذاشت. لوگان به اسپایک نگاه کرد:《بی خیال بلکی لطفا. یکم از اون روحیه خیابونیت بیار. چی بهش می گفتی؟ شاهزاده خیابان.》 اسپایک چشمانش را در حدقه چرخاند اما او نیز دستش را روی دست آنها گذاشت:《شاهزاده خیابانو همونجا ول کردم، تو خیابون. این فقط برای اینه که تو دردسر نیوفتید.》 و از همان لحظه نقش آنها داخل گروه چهار‌نفره‌شان مشخص شد.
شماره "۱"
لوگان رفت و لوکاس را با شانه‌های خمیده و قلبی مالامال از غم تنها گذاشت. او آرام روی خاک نشست و رو به
من عاشق این اکیپم، اسپایک حواسش به همه هست و مراقبه تو دردسر نیوفتن، لوگان با سرکشی دردسر می‌سازه، الایجا پره از استرس و بی قراری و فردی پولداریه که نقشه می‌کشه. من عاشق این چهارنفرم که همشون تو زندگی خودشو شخصیت متفاوت و پر از درد دارن ولی تو این گروه همه‌چیز متفاوته.
شماره "۱"
باشههه
فدات ممنونم
هدایت شده از 🕊The crazys🕊
‌ ● خواننده‌ی آخرین آهنگی که گوش دادی میشه اسمت ● اسم آخرین کتابی که خوندی میشه لقبت ● تعداد صفحه‌های اون کتاب میشه سنت ● رنگ بلوزت میشه رنگ پوستت ● آخرین ایموجی‌ای که استفاده کردی میشه حالت صورتت الان طبیعتا باید شبيه يه موجود افسانه‌ای شده باشی... کدومشونی؟ ‌ 
شماره "۱"
‌ ● خواننده‌ی آخرین آهنگی که گوش دادی میشه اسمت ● اسم آخرین کتابی که خوندی میشه لقبت ● تعداد صفحه‌
اولیویا رودریگر نفرینی بر عشق حقیقی_ ۳۵۵ طوسی😂 😂 یا خدا چمیدونم_ حس می‌کنم شبیه او موجوده شدم که جلو خونا‌ها گریه می‌کرد اعضای خونه‌ش می‌مردن اسمشو یادم نیست_