eitaa logo
شماره "۱"
349 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
176 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگر باد نبود، بسوزونید🔥: https://daregooshy.ir/secret/9412477
مشاهده در ایتا
دانلود
شماره "۱"
تخم‌مرغ از دست لوگان رها شد و به دیوار خورد. مثل انفجار بمب، اما در مقیاس کوچک‌تر ترکید و زردی‌اش را
فردی با لبخند خسته گفت:《اوضاع خونه هیچوقت واسه من خوب نیست.》 گویی همیشه باید بخندد. لوگان دست در جیب کرد:《حالا که اینطوره پس همه امشب میریم پیش بلکی.》 رفتن به اتاق اسپایک سخت‌تر از آن بود که خیال می‌کردند، باید از پنجره می‌رفتند تا درک بیدار نشود و فردی و الایجا تا به حال در عمرشان از هیچ دیواری بالا نرفته بودند. وقتی سر انجام هر چهار نفرشان به زمین اتاق اسپایک رسیدند، خسته و خیس از عرق سرد بودند. اما هنگامی که به همدیگر نگاه کردند، اختیارشان را از دست دادند و بلند بلند خندیدند. اسپایک میان خنده پچ‌پچ کرد:《هیسس درک بیدار میشه.》 اما او نمی‌دانست که درک خیلی وقت بود بیدار شده بود. او در تختش دراز کشیده بود و در حالی که از همه‌چیز خبر داشت لبخندی بر لب داشت. چه می‌شد کرد؟ زندگی است دیگر. درک در تمام عمرش تنها بود اما حالا در دوران پیری دور و برش پر شده بود از پسرانی که به خانه نیاز داشتند. آن‌شب الایجا روی تخت خوابید و بقیه‌شان روی زمین. فردی سرش را روی بالش نگذاشته خر و پفش بلند شد و ماندند لوگان و اسپایک. اسپایک دستش را مانند عادت همیشگی زیر سر گذاشت:《نمی‌خوای درباره مامانت چیزی بگی؟》 لوگان همان حالت را به خود گرفت و گفت:《هر چی بود رو باهاش دفن کردم. مامانمو زیر خاک اونا رو تو خودم.》 اسپایک گفت:《یعنی نمی‌خوای هیچی بگی؟》 《اصلا چرا واست مهمه؟》 《گفتم شاید بخوای برای آخرین بار از گوشام استفاده کنی.》 《اون وقت چرا آخرین بار؟ می‌خوای خودکشی کنی؟》پوزخند زد. اسپایک چشمانش را بست و گفت:《نه می‌خوام برگردم لندن. به خیابونا.》 لوگان سریع به سمتش برگشت:《واسه چی؟》 اسپایک پاسخ داد:《نمی‌تونم بی خیال گذشته‌م بشم. هنوز باید یه سری چیزا رو درست کنم.》 دیوار دور لوگان داشت فرو می‌ریخت:《بر می‌گردی؟》 اکر اسپایک می‌رفت او تنها می‌شد. تنهای تنها. اسپایک دست لاغرش را پیش برد و آرام دست سرد او را گرفت. رنگ پریدگی‌ پوستش متضاد پوست سیاه لوگان بود:《شاید.》 لوگان دستش را عقب نکشید، فقط چشمانش را بست تا اشک همانجا بماند:《منم باهات میام.》 اسپایک کمی دست او را محکم‌تر گرفت:《نمیشه.》 گویی حالا اسپایک از او بزرگتر باشد، گویی لوگان پسر بچه‌ی ترسیده‌ای بیش نیست. لوگان دوباره گفت:《منم باهات میام. اینجا چیزی واسه من نیست.》 صدای فردی به گوش رسید:《من یکم پول دارم. می‌تونیم ماشین بگیریم.》 آن‌دو سرشان را بلند کردند و فردی را دیدند که به سقف نگاه می‌کند. لوگان سریع دستش را از دست اسپایک بیرون کشید:《از کی بیداری؟》 فردی لبخند دندان‌نمایی زد و به او نگاه کرد:《اونقدر که ببینم مثل بچه‌های شیش ساله گریه می‌کنی و عین دخترا دستشو گرفتی.》 لوگان خواست با خشم مشتی نثارش کند که اسپایک نیم خیز شد و او را گرفت. پس تنها فحش‌های لوگان به فردی رسید. صدای مضطرب الایجا از بالای تخت به گوش رسید:《می... میشه منم... بیام؟》 لوگان ابروهایش را بالا انداخت و به اسپایک گفت:《دیدی بلکی؟ راه فراری نیست.》 و اینگونه شد که پسران خیابان کارشان به خیابان افتاد.
شماره "۱"
فردی با لبخند خسته گفت:《اوضاع خونه هیچوقت واسه من خوب نیست.》 گویی همیشه باید بخندد. لوگان دست در جیب
شارلوت احساس می‌کرد الان است که بالا بیاورد. دستانش سرد شده بودند و وقتی در خانه دوست قدیمی‌اش، گاس کامرون را زد عرق کرده بودند. کمی بعد مادر گاس، خانم کامرون در را باز کرد‌. از آن‌چیزی که شارلوت به یاد داشت لاغرتر شده بود و زیر چشمانش گود اعتاده بودند. شارلوت سریع و با خجالت گفت:《سلام خانم کامرون. ببخشید مزاحم شد من... من اومدم گاس رو ببینم. البته اگه امکان داره.》 خانم کامرون با حالتی میان ناراحتی و مهربانی گفت:《متاسفم عزیزم امروز هم نمیشه.》 از وقتی آن حادثه پیش آمده بود شارلوت هرچند وقت یکبار به دیدن گاس میامد. خانم کامرون او را بخشیده بود اما گاس نه، هنوز موفق نشده بود حتی یک بار هم گاس را ببیند. شارلوت گفت:《پس... پس میشه بهش یه چیزی... بگم؟》 خانم کامرون کنار رفت و گفت:《حتما.》 شارلوت با قدم‌های لرزان وارد خانه شد. دستش با پوکه گلوله بازی می‌کرد و در دلش چیزی همچو اسب وحشی پیچ و تاب می‌خورد. وقتی به پشت در اتاق گاس رسید متوقف شد. می‌توانست سایه‌ی روی ویلچر نشسته او را ببیند. روی زمین نشست و دستش را مثل چندین و چند بار قبل روی در چوبی گذاشت، با صدای آرام گفت:《سلام گاس. منم شارلوت. مامانت گفت... امروزم نمی‌خوای منو ببینی. نمی‌دونم می‌خوای تا کی ادامه بدی ولی... ولی من بی خیال نمیشم. نه تا وقتی که رو در رو خودم همه چیز رو واست تعریف نکنم. امروز روز سالگرد ساخته شدن تام و جریه. فیلم... مورد علاقه‌ت. یادمه چقدر این روز واسه مهم بود. واست یه چیزی آوردم که شاید دوست داشته باشی. خدا... خداحافظ.》 کمی دیگر آنجا ماند تا ببیند در باز می‌شود یا نه. و وقتی نشد با چشمان خیس از خانه بیرون رفت.
شماره "۱"
شارلوت احساس می‌کرد الان است که بالا بیاورد. دستانش سرد شده بودند و وقتی در خانه دوست قدیمی‌اش، گاس
پشت در، گاس روی ویلچر نشسته بود و آهسته اشک می‌ریخت. اما حتی آنقدر توانایی نداشت که با دستان خودش اشکش را پاک کند. الایجا گفت:《ایده بدیه. ایده بدیه.》 لوگان نیز گفت:《بهترین ایده‌ی عمرمه.》تازه به لندن رسیده بودند و چهارنفری داخل پیاده‌رویی ایستاده بودند، مانند صخره‌ای در میان سیل جمعیت به چشم می‌آمدند. فردی پرسید:《حالا چی؟》 اسپایک نفس عمیق کشید:《حالا میریم خونه‌ی من.》 هر قدم به سوی خیابان‌های قدیمی، اضطراب بیشتری برای اسپایک به همراه می‌آورد. تا آنها از آن سوی لندن به خیابان‌های محل زندگی سابق اسپایک برسند، شب شده بود و به جای خورشید ماه نظاره‌گر آنها بود. و بالاخره اسپایک آنجا بود. رو به روی مغازه آقای تایلور ایستاده بود. با دیدن آنجا موجی از خاطرات بر سرش ریخت، تمام دویدن‌هایش در خیابان، قفل بازکردن‌ها، جیب‌بری‌ها، خندیدن‌هایش با پیتر، آموزش‌هایش با کوین. همه و همه آنقدر ناگهانی و دردناک آمدند که اگر لوگان او را نمی‌گرفت می‌افتاد. الایجا پرسید:《مطمئنی آماده‌ای؟》 اسپایک به سایه‌ی پشت پرده در اتاق بالای مغازه آقای تایلور نگاه کرد. نمی‌دانست چگونه اما مطمئن بود که او کوین است. کمی تکه‌تکه راه می‌رفت و بچه‌ای بغلش بود. او کوین بود، همان‌کسی که به خاطر اسپایک معتاد شده بود، همان کسی که به خاطر اسپایک تا ابد کابوس می‌دید. او کوین بود همان کسی که به خاطر اسپایک نقشه‌های چندساله‌اش به هم ریخته بودند، همان کسی که به خاطر اسپایک تیر خورده بود. به خاطر اسپایک. همه‌چیز به خاطر اسپایک بود. اگر اسپایک نبود کوین و پیتر هم آسوده زندگی می‌کردند. اسپایک ناگهان این را دریافت، مانند جرقه‌ای که با برخورد سنگ‌های چخماق، غاری را روشن می‌کند ذهن اسپایک را روشن کرد. او با چشمان خیس گفت:《اونا بدون من راحت‌ترن.》 لوگان با اخم پرسید:《چی؟》 اسپایک چشمانش را بست و قطره اشکی پایین چکید:《تا الان هر بدبختی‌ای کشیدن به خاطر من بوده‌. اونا بدون من راحت‌ترن.》 دریافتن این قضیه همچو خنجری بود که در قلبش فرو می‌رفت. او آرام آرام جلو رفت و جلوی در زانو زد. نامه‌ی مادرش را از جیبش درآورد، نامه‌ای که گوشه نداشت و پر بود از لک و تاشدگی. نامه را زیر سنگی جلوی در مغازه گذاشت‌. سپس زغالی از روی زمین برداشت و روی زمین نوشت:《متاسفم. دوستتون دارم.》 و برای همیشه با گذشته‌ای خداحافظی کرد. با نامه‌ی مادرش، کوین، چاد، پیتر، آقای تایلور و مغازه‌اش و خیابان‌ها. با لندن. اسپایک به همراه پسران دیگر به دریمز گریویارد برگشت، زخمی که آن‌شب به روحش وارد شد، هیچگاه خوب نشده.
و این‌چنین داستان‌های قابل روایت ما در بچگی پسران خیابان به پایان رسیدند:)
https://eitaa.com/picses/2824 خوابم نمیاد😔 چچ🤣🤣
https://eitaa.com/picses/2828 وا نهههه طرح دزد دریاییش خیلی خفنهبتسلتیتیک
فکر کن صلح پاشی و با این صحنه رو به رو بشییموبپزویپزتینو
سعی می‌‌کنم هر چه زودتر جواب بدممم
شماره "۱"
و این‌چنین داستان‌های قابل روایت ما در بچگی پسران خیابان به پایان رسیدند:)
و وای بچه‌ها این پایان داستان نیست این پایان بچگیشونه یعنی از این پارت قراره بزرگ بشنن😭
هنوز کلی نقشه دادم
https://eitaa.com/Nummer_ett/14455 برادر کوچیک داشتنم خیلی شبیه برادر بزرگ داشتنه با این تفاوت که ورژن گوگولیشه و تو یه موجود بامزه و درعین حال بدقواره ارو میبینی که آب دماغش آویزونه ولی معتقده میتونه ازت محافظت کنه😂 و یکم که بزرگ تر میشن و جدی میتونی بهشون تکیه کنی واقعا انگار تو شکمت پروانه است. مثلا داداشم روز مادر با پول خودش برای مامانم شیرینی و عطر خرید (۱۳ سالشه) (با دوستش رفته بود انتخاب کنه😭✨) یا روز دختر برای من و آبجیم که ۹ سالشه کادو خریده بود. یا عید که بود تو راه سفیر به شهرستانمون ۴ تا دونه شکلات که همراه خودم آورده بودمو خورد و منم کولی بازی درآوردم که چرا همه اشو خوردی (بچه گشنه اش بود...) بهم گفت خب حالا چرا کولی بازی درمیاری اونجا برات میخرم و منم به شوخی گذشتم از حرفش. چند روز بعد با یه پلاستیک شکلات اومد تو اتاقم (با پول خودش خریده بود😭) یا مثلا تو همون شهرستانمون چون بابام باهامون نیومده بود من هی میخواستم خونه مامان بزرگام جا به جا بشم (نصف وسایلم اینجا بود نصفشون اونجا) سختم بود و داداشم با موتور هی منو میبرد و میاورد. (خیلی جلوی خودمو گرفتم واسه اینا ذوق نکنم ولی دیگه نمیتونم😂✨) یکی از قشنگ ترین حسا همون موتور سواری باهاش بود. اینکه شونه های کوچیک و لاغرشو میگفتم تا تعادلمو حفظ کنم یا تو دست اندازها به کمرش تکیه میدادم تا نیفتم. همش حس اینکه یه تکیه گاه جدید علاوه بر بابام دارمو بهم میداد. یا مثلا رازهای خجالت اوری که نصفه شبا براش گفتم و فکر میکردم یادش رفته چون هیچوقت به روم نمیاره ولی همه ارو یادشه. یا خرابکاری هایی که بچگی باهم میکردیم و زمانایی که کوچیک بود و مثل یه جوجه اردک ازم پیروی میکرد. یا وقتی اولین کلمه که گفت نه بابا بود نه مامان بلکه آبجی بود. یا وقتی خیلی کوچولو بود و میبردنش حمام و چون از حمام بدش. میومد تو حمام گریه میکرد و منو صدا میزد. یا وقتی چیزای خجالت اور یاد میگیره میاد برای من تعریف میکنه. یا وقتی منو برد خرید و بیشتر پولی که بهش داده بودنو برای من چیز خرید و آخرشم کلی ذوق خریدای منو کرد. یا جوری که تو هر مغازه هرچی دست میکردم میگفت خوشگله و اون آخرا خودش ایده میداد چون دقت کرده بود چه ویژگی هایی مد نظرمه. یا هروقت که میگم دلم میخواد دانشگاهم یه شهر دیگه باشه و برم خوابگاه اخممیکنه و میگه چرت و پرت نگو. یا حتی چندش بازی ها و رومخ بازی هاش. اینکه هرچقدرم دعوا کنیم هیچوقت از چیزایی که ازم میدونه سواستفاده نمیکنه و زیرابمو پیش مامان و بابام نمیزنه. اگه بخوام ادامه بدم تا صبح میتونم بگم و با چند خط دیگه اشکم هم درمیاد. کلا چند ساعته که خوابیده و حس میکنم دلم براش تنگ شده! ~~~~ میکیمسوجسوطجزکسموزجز واییییی چقدر گوگولیییی وایییی