شماره "۱"
شارلوت احساس میکرد الان است که بالا بیاورد. دستانش سرد شده بودند و وقتی در خانه دوست قدیمیاش، گاس
پشت در، گاس روی ویلچر نشسته بود و آهسته اشک میریخت. اما حتی آنقدر توانایی نداشت که با دستان خودش اشکش را پاک کند.
الایجا گفت:《ایده بدیه. ایده بدیه.》
لوگان نیز گفت:《بهترین ایدهی عمرمه.》تازه به لندن رسیده بودند و چهارنفری داخل پیادهرویی ایستاده بودند، مانند صخرهای در میان سیل جمعیت به چشم میآمدند.
فردی پرسید:《حالا چی؟》
اسپایک نفس عمیق کشید:《حالا میریم خونهی من.》
هر قدم به سوی خیابانهای قدیمی، اضطراب بیشتری برای اسپایک به همراه میآورد. تا آنها از آن سوی لندن به خیابانهای محل زندگی سابق اسپایک برسند، شب شده بود و به جای خورشید ماه نظارهگر آنها بود.
و بالاخره اسپایک آنجا بود. رو به روی مغازه آقای تایلور ایستاده بود. با دیدن آنجا موجی از خاطرات بر سرش ریخت، تمام دویدنهایش در خیابان، قفل بازکردنها، جیببریها، خندیدنهایش با پیتر، آموزشهایش با کوین. همه و همه آنقدر ناگهانی و دردناک آمدند که اگر لوگان او را نمیگرفت میافتاد. الایجا پرسید:《مطمئنی آمادهای؟》
اسپایک به سایهی پشت پرده در اتاق بالای مغازه آقای تایلور نگاه کرد.
نمیدانست چگونه اما مطمئن بود که او کوین است. کمی تکهتکه راه میرفت و بچهای بغلش بود.
او کوین بود، همانکسی که به خاطر اسپایک معتاد شده بود، همان کسی که به خاطر اسپایک تا ابد کابوس میدید. او کوین بود همان کسی که به خاطر اسپایک نقشههای چندسالهاش به هم ریخته بودند،
همان کسی که به خاطر اسپایک تیر خورده بود.
به خاطر اسپایک.
همهچیز به خاطر اسپایک بود.
اگر اسپایک نبود کوین و پیتر هم آسوده زندگی میکردند.
اسپایک ناگهان این را دریافت، مانند جرقهای که با برخورد سنگهای چخماق، غاری را روشن میکند ذهن اسپایک را روشن کرد. او با چشمان خیس گفت:《اونا بدون من راحتترن.》
لوگان با اخم پرسید:《چی؟》
اسپایک چشمانش را بست و قطره اشکی پایین چکید:《تا الان هر بدبختیای کشیدن به خاطر من بوده. اونا بدون من راحتترن.》
دریافتن این قضیه همچو خنجری بود که در قلبش فرو میرفت. او آرام آرام جلو رفت و جلوی در زانو زد. نامهی مادرش را از جیبش درآورد، نامهای که گوشه نداشت و پر بود از لک و تاشدگی. نامه را زیر سنگی جلوی در مغازه گذاشت.
سپس زغالی از روی زمین برداشت و روی زمین نوشت:《متاسفم. دوستتون دارم.》
و برای همیشه با گذشتهای خداحافظی کرد.
با نامهی مادرش، کوین، چاد، پیتر، آقای تایلور و مغازهاش و خیابانها. با لندن.
اسپایک به همراه پسران دیگر به دریمز گریویارد برگشت، زخمی که آنشب به روحش وارد شد، هیچگاه خوب نشده.
#پسران_خیابان
شماره "۱"
و اینچنین داستانهای قابل روایت ما در بچگی پسران خیابان به پایان رسیدند:)
و وای بچهها این پایان داستان نیست این پایان بچگیشونه یعنی از این پارت قراره بزرگ بشنن😭
https://eitaa.com/Nummer_ett/14455 برادر کوچیک داشتنم خیلی شبیه برادر بزرگ داشتنه با این تفاوت که ورژن گوگولیشه و تو یه موجود بامزه و درعین حال بدقواره ارو میبینی که آب دماغش آویزونه ولی معتقده میتونه ازت محافظت کنه😂 و یکم که بزرگ تر میشن و جدی میتونی بهشون تکیه کنی واقعا انگار تو شکمت پروانه است. مثلا داداشم روز مادر با پول خودش برای مامانم شیرینی و عطر خرید (۱۳ سالشه) (با دوستش رفته بود انتخاب کنه😭✨) یا روز دختر برای من و آبجیم که ۹ سالشه کادو خریده بود. یا عید که بود تو راه سفیر به شهرستانمون ۴ تا دونه شکلات که همراه خودم آورده بودمو خورد و منم کولی بازی درآوردم که چرا همه اشو خوردی (بچه گشنه اش بود...) بهم گفت خب حالا چرا کولی بازی درمیاری اونجا برات میخرم و منم به شوخی گذشتم از حرفش. چند روز بعد با یه پلاستیک شکلات اومد تو اتاقم (با پول خودش خریده بود😭) یا مثلا تو همون شهرستانمون چون بابام باهامون نیومده بود من هی میخواستم خونه مامان بزرگام جا به جا بشم (نصف وسایلم اینجا بود نصفشون اونجا) سختم بود و داداشم با موتور هی منو میبرد و میاورد. (خیلی جلوی خودمو گرفتم واسه اینا ذوق نکنم ولی دیگه نمیتونم😂✨) یکی از قشنگ ترین حسا همون موتور سواری باهاش بود. اینکه شونه های کوچیک و لاغرشو میگفتم تا تعادلمو حفظ کنم یا تو دست اندازها به کمرش تکیه میدادم تا نیفتم. همش حس اینکه یه تکیه گاه جدید علاوه بر بابام دارمو بهم میداد. یا مثلا رازهای خجالت اوری که نصفه شبا براش گفتم و فکر میکردم یادش رفته چون هیچوقت به روم نمیاره ولی همه ارو یادشه. یا خرابکاری هایی که بچگی باهم میکردیم و زمانایی که کوچیک بود و مثل یه جوجه اردک ازم پیروی میکرد. یا وقتی اولین کلمه که گفت نه بابا بود نه مامان بلکه آبجی بود. یا وقتی خیلی کوچولو بود و میبردنش حمام و چون از حمام بدش. میومد تو حمام گریه میکرد و منو صدا میزد. یا وقتی چیزای خجالت اور یاد میگیره میاد برای من تعریف میکنه. یا وقتی منو برد خرید و بیشتر پولی که بهش داده بودنو برای من چیز خرید و آخرشم کلی ذوق خریدای منو کرد. یا جوری که تو هر مغازه هرچی دست میکردم میگفت خوشگله و اون آخرا خودش ایده میداد چون دقت کرده بود چه ویژگی هایی مد نظرمه. یا هروقت که میگم دلم میخواد دانشگاهم یه شهر دیگه باشه و برم خوابگاه اخممیکنه و میگه چرت و پرت نگو. یا حتی چندش بازی ها و رومخ بازی هاش. اینکه هرچقدرم دعوا کنیم هیچوقت از چیزایی که ازم میدونه سواستفاده نمیکنه و زیرابمو پیش مامان و بابام نمیزنه. اگه بخوام ادامه بدم تا صبح میتونم بگم و با چند خط دیگه اشکم هم درمیاد. کلا چند ساعته که خوابیده و حس میکنم دلم براش تنگ شده! #little_M
~~~~
میکیمسوجسوطجزکسموزجز واییییی
چقدر گوگولیییی وایییی
شماره "۱"
https://eitaa.com/Nummer_ett/14455 برادر کوچیک داشتنم خیلی شبیه برادر بزرگ داشتنه با این تفاوت که ور
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
https://eitaa.com/Nummer_ett/14460 حقیقتا من الانا بیشتر از داداش بزرگه دوسش دارم... مزیتای داداش بزرگه ارو داره ولی معایبشو نه... نمیتونه بهم زور بگه (زورش بهم نمیرسه😂) و کلا هم داداش من یکم قضیه اش خاصه. داداشم واقعا هدیه الهی به خانواده امونه که هیچکس درک نمیکنه. من و آبجیم عین همیم و جفتمون به شدت باهوش ولی به شدت تنبل، درس نخون، و کج رفتاریم (به شدت لجباز و حرف گوش نکن و گاها بداخلاق...). خیلی هم با والدینمون متفاوتیم از هر نظر. عین این بچه های دردسرساز خونواده ها... ولی داداشم دقیقا نقطه مقابله. درس خونه و پشتکار داره، بیشتر شبیه والدینمونه و رفتار بهتری نسبت به ما داره. بچه خوبیه واقعا! و دقیقا همون آدمیه که من تو زندگیم به عنوان برادر بهش نیاز دارم. از همه جهت! به جرئت میتونم بگم اگه داداشم نبود هیچ نقطه اتصالی تو این خونواده برای من نمیموند. و هیچ نقطه امنی. #little_M
~~~
وایییی با این تعریفایی که کردی الان من داداش کوچیکه میخواممیومزکیمدط
میام داداشتو میدزدم👍
https://eitaa.com/Nummer_ett/14467 الان حس میکنم با دمپایی افتادی دنبالم😅 باور کن من اصلا ایتا به جز یکی دوتا از کانالا بقیه رو اصلا چک نمیکردم فقط ۳ روز یه بار میومدم ببینم اینجا چه خبر دیشبم اتفاقی اومدم دیدم اینو گفتی گفتم بیام عرض اندام کنم البته وعده ای هم که گفتی بی تاثیر نبود😁 #النا
~~~
درست حس میکنی همین قصدو دارم
اون کانالا کدومان که از من بهترن اون وقت🤨
برو به همونا بگو برات استاد فان بنویسن_🙄